سفر کاری یک هفته ای مارک به آلمان ،مریضی ورونیکا ،سه روز تب ۴۰ درجه و لرز شدید من ،احتیاج به خرید رفتن و تهیه مایحتاج خونه و ناتوانی از حتی راه رفتن عادی توی خونه سرفه های شدیدی که دیگه آنقدر شدید و دردآور شدن که قفسه سینه و کلیه و شش هام و عضلات شکمم هم با هر سرفه تیر میکشیدند،از اون طرف یک بغض خفه کننده و یک دل پر درد از غربت و بیکسی ،یک بچه ای که آنقدر منو درک کرد که خودشو را با پازل و کارتون و نقاشی مشغول میکرد و بی خود منو از زیر سه تا پتو بیرون نمیکشوند و گاهگاهی هم دست نوازشش رو به سر و صورتم میکشید،که بیشتر از هر چیز منو دچار عذاب وجدان میکرد .
حالا هم که کمی حالم بهتر شده و فقط دوست دارم بخوابم، مجبورم که بشینم پای درس و مشق. شنبه سه تا امتحان دارم آسونتر از همه شون زبان اسپانیایی هستش که تا الان اشکمو در آورده .دیگه از بقیه هیچی نگم بهتره.
من احتمالا تا آخر این ماه (june)این طرفها پیدام نمیشه .بعدش هم شاید شال و کلاه کردیمو رفتیم وطن .تا چی پیش بیاد.
خوش و خرم باشید.