چهارشنبه سوری همگی مبارک .
من که از اون سالی که اینجام اصلا چهارشبنه سوری نداشتم .آخه تنها ایرونی این شهر هستم . از طرفی تا ساعت ۹ شب هم کلاس بودم .(سر کار) پاهام هم از درد دارن منفجر میشن.یک روز کامل با کفش پاشنه nسانتی سرپا باشی، همین میشه که الان من شدم.
اینجا دیروز بارندگی شدید بود که امروز هوا بکلی خل و چل شد و یک روز به نوروز مونده برف شدید و بوران شد .الان همه جا برف نشسته اون یک ذره حال و هوا و بوهایی رو که به خودم فشارر میاوردم که احساسشون کنم هم از بین رفتن.از طرفی هم عدسهام به بیماری کچلی مبتلا شدن و خیلی عجیب غریب رشد کردن ظرف سبزه گل گلکم هم که هیچی نگم بهتره.ماهی ناهار عیدو تر و تازه خریدم ولی ماهی قرمز هنوز نخریدم تمیز کاری خونه هم همچنان در مراحل اجراست.
مدت کمتر از ۶ ماهی میشد که خواب دو تا از فامیلهای نزدیک و به کرات میدیدم ،بدون اینکه حتی اونشبی که خواب میدیدم بهشون فکر کنم.دیگه تقریبا یک امر عادی شده بود برام که هر چند وقت یکبار در موردشون خواب ببینم. یکیشون تهرانتو زندگی میکنه و اون یکی تهران اصلی تا بالاخره دیشب طی مکالمه ای که با خواهر جونی داشتم فهمیدم که یکی از اون دونفر از همسرش جدا شده که البته خیلی هم عشقولانه بودن با هم و دومی بعد از۱۳سال یک نی نی زود هنگام بدنیا آورده که البته صحیح و سالم است .
دیگه اینکه الان وقت سریال محبوب من است که باید حتما هر سه شنبه ها تماشاش کنم .grey ś anatomy یا به زبان لهستانی chirurcy ترجمه فارسی هیرورث ه میشه جراحان.
شب و روز همگی خوش.
پ.ن:همیشه توی بهبوهه ای که مثلا قراره بهم خوش بگذره و یا شاد باشم یک اتفاق یک برخورد، یک فرضیه ،یا کشف یک حقیقت تلخ اون همه مزه های خوبو گس میکنه.این دفعه آنقدر واضح و آشکار بود که بهم ثابت شد که، بیخودی معطلم.
امروز عدسهامو از لای دستمال نمدار به ظرف مورد نظر منتقل کردم ریشه های بلند و سفید رنگ با یک بوی ترو تازه گی مخصوص سبزه نمزده عید نوروز .گذاشتمشون توی پنجره اتاق خوابمون که بوشون اتاقو پر کنند ،تا بوشون بره توی مغز استخون ذهنم ،گذاشتم جلوی چشمم که اون روزهای خوب عیدو کنار خونواده برام یادآور باشه.گذاشتم تا آسمون ببینه که هر جا پرتم کنه بازم متعلقاتم همونایی هستند که باید باشند.گذاشتمشون توی اتاق خوابم که از بوی خوبشون و یادآوری اون همه بو و خاطره یواشکی زیر پتو اشک بریزم که چقدر به این بو ها نیاز داشتم، اصلا انگار داشتم دنبالشون میگشتم.اینکه الان خونه پدری هم همین بوها رو میده اینکه امسال اونجا نیستم و این سومین سالیه که عیدو کنارشون جشن نمیگیرم.بوی عید من بوی دلتنگی و اشک و هق هق و غربتزدگی میده بویی که با همه خوب و بدش عاشقشم.
......................................................................................
یک ظرف هم سبزه مخصوص دخترک کنار گذاشتم تا خودش آبش بده و مراقبش باشه.میخوام مو به مو مراسمو یادش بدم.منهای اینکه اگه من براش این کارو نمیکردم از سرو کولم پایین نمیرفت که مال من کو؟
......................................................................................
مامان به نیت ما یک ظرف گندم کاشتن و طی مکالمه ای که با هم داشتیم گفتن که چون امسال نیستید عکستونو میزاریم روی میز ،کنار هفت سین،دیدم داره اشکشون در میاد زدم روی کانال خل بازی، بهشون میگم مگه ما شهید شدیم که عکسمونو میزارید؟ دیدم ای وای کارو خرابتر کردم و آخرش ...
وقتی دلتنگ باشن دنبال بهانه میگردن .
.....................................................................................
امروز دو تا از دوستام اینجا میان ،یکی شون خیلی مذهبی تشریف دارن .و عاشق سینه چاک مسیح هستش .مذهبی ها ی لهستانی روزهای جمعه لب به گوشت نمیزنند البته به جزء ماهی . جالب ه که نمیدونه که چرا ماهی مجازه و بقیه گوشتها اخ اند!!!من که حاضر نیستم از چیزی که علتشو نمیدونم پیروی کنم.حالا باید یک فکری براش بکنم.
......................................................................................
کار با بچه های دبستانی یادآور سادگی و پاکی و معصومیت است که خیلی وقته توی شرایطش واقع نشده بودم . تاثیرش برای من مثل تاثیر یک تعطیلات در روزهای طاقت فرصای کا ر و زندگی یکنواخت بود،کلی از این دنیای آدم بزرگها کنده شدم سبک بال و بی غل وغش.
.....................................................................................
اگر کارتون تدریس باشه، و آخر یک کلاس دو ساعته شاگرداتون بخوان که یک ساعت بیشتر بمونن و برنامه کلاسی رو طوری تغییر بدیم که دفعات آینده یک ساعت کلاس طولانی تر برگزار بشه چه حالی میشید؟
من که مست شدم و پر از انرژی.
طبق یک عملیات ضربتی آدرس دوستان رو که اکثرا عوض شده بودند ،تغییر دادم و الان کلی راحت (دربست-مستقیم)میرم به وبلاگشون.خلاصه دوستان ببخشید که دیر شد.
امروز عدس هامو خیسوندم(!) نمیدونم دیر شده یا نه،گندم نداشتم حال و حوصله دربه در شدن هم برای پیدا کردنش نداشتم به عدس راضی شدم.
وقتی سرم به کاری گرم باشه و اصلا حواسم به دخترک نیست ،برای جلب توجه من میاد جفت جفتم وایمیسه و فارسی ،هر چه که به نظرش برسه رو میگه و همینطور معادلشو به انگلیسی و لهستانی، که منو خوشحال کنه و توجهمو به خودش جلب کنه .میدونه کلی کیف میکنم و ذوق زده میشم.خوشبختانه به کلاس زبانش هم علاقه داره و خیلی مشتاق ه که بیشتر بدونه.
یکی دیگه از کاراش اینه که میره هر چی زلم زیمبو داره به اضافه زلم زیمبوهای منو به سرو هیکلش آویزون میکنه یک دامن چند چینه هم میپوشه یک تاج پرنسسی هم داره که نگین صورتی داره اونوهم مزاره توی سرش خلاصه خودشو مثل یک مغازه خرازی میکنه و میاد میگه مامان بیبین باربی هستم.
دیشب یکی از دوستام دعوتم کرده بود شام بیرون وقتی داشتم از در میرفتم بیرون، میبینم به پدرش میگه تاتا میدونی که ما دوتا تنها میشیم توی خونه مامان داره میره بیرون ،آخ جون دوباره شنبه و یکشنبه شده.
این وسط قیافه من خیلی دیدنی شده بود.
...............................................................
کسی میدونه که وقتی خونه به هم ریخته ست و وقت نداری مرتب کنی و کلی هم درس داری که بخونی ،چه طور میشه تمرکز گرفت و به اون ریخت و پاشا فکر نکرد؟
همیشه بعد از یک پرس پر و پیمون چلو و خورش چرب و چیلی قورمه سبزی دچار عذاب وجدان شدید میشم.
وقتی احساس کمبود غیبت کردن میکنم عجیب دچار عذاب وجدان میشم که چرا این جام و یکی نیست بشینیم با هم کمی پچ پچ کنیم.
وقتی ظرف نشسته توی آشپزخونه دارم و راحت روی کاناپه لم دادم و سریالهای آب دوغ خیاری را تماشا میکنم شدیدا تا انتهای سریا ل دچار عذاب وجدانم.
وقتی ما بین فارسی حرف زدنهام(معمولا تلفنی) کلمات انگلیسی به کار میبرم بازم دچار عذاب وجدان میشم .
وقتی ساندویچهامو چنان به سس مایونز آغشته میکنم که از خوردنشون کیف میکنم بعدش بازم دچار عذاب وجدان میشم.
وقتی با برنامه ریزی غلط کلی وقت هدر میدم ،دچار عذاب وجدان میشم.
وقتی از روی رودربایستی خودخوری میکنم و حق طرف مقابلمو کف دستش نمیزارم دچار عذاب وجدان میشم.
وقتی دخترم معادل فارسی یک کلمه ای رو یادش بره، تا مرز دیوانگی دچار عذاب وجدان میشم.
وقتی نمیتونم برم دخترکو از مهد کودک بیارم خونه و این افتخار نصیب پدرش میشه دچار عذاب وجدان میشم.
وقتی واسه مشغول کردن دخترکم تلویزیونو میزارم روی کانال دیسنی و یا بومرنگ تابتونم دو کلمه درس بخونم دچار عذاب وجدان میشم.
وقتی پنج دقیقه زودتر از زمان مورد نظر از خواب ناز صبحگاهی بیدار شم دچار عذاب وجدان میشم.
وقتی دروغ میشنوم و طرف مقابلم فکر میکنه که ،من خرم و متوجه نمیشم دچار عذاب وجدان میشم.
وقتی با همه هارت و پورتی که میکنم نمیتونم انتقام بگیرم دچار عذاب وجدان میشم.
و
و
و
.......
زندگی من درصد کوچکی آرامش و خرواری از عذاب وجدانها شده.
..............................................................................
همیشه از نامه نوشتن و بخصوص انشاء نوشتن متنفر و فراری بودم .ولی وقتی هم مجبور به نوشتن بشم باید خوب خوب از آب در بیاد.این هفته سه تا مقاله باید بنویسم که موضوعشون رو جناب استاد انتخاب کردن.یک امتحان دیگه هم هست که منهای اصطلاحات فیلسوفانه اش دوسش دارم ولی وقت زیادی میگیره.
بچه های سه گروه رشته ما با هم قرار گذاشتن که گزارشی تهیه کنند و استاد زبان اسپانیایی را تعویض کنند ،همه از اینکه مطالب رو سرسری رد میکنه و گرامر را دقیق و فصیح توضیح نمیده معترض بودند.از این جهت منو هم این وسط طعمه قرار دادند که مثلا گاهی اوقات که من متوجه نمیشم اجازه و وقت اینو نمیده که بقیه به زبان انگلیسی اون چیزی را که فهمیدن در اختیار من قرار بدند.حالا همه چیز آماده یک اعتصاب بود که بنده با نمره خوبم کاسه کوزه همه رو به هم ریختم و دیگه بهانه ای برای اعتراضشون باقی نموند.تقصیر من نبود که من واقعا گرامرو متوجه شده بودم و شب قبل از امتحان هم با دوست اسپانیاییم روی یاهو مسنجر کلی جلسه رفع اشکال برگزار کردیم.
از ورونیکا بگم که یک زبون درازی شده که حسابی دیدن داره.فارسی رو به خوبی و واضح صحبت میکنه و این کلی منو خوشحال میکنه.علاقه شدیدی به رقص ایرانی و موزیکهای ایرانی داره و از رقص باسن به سبک شکیرا هم غافل نمیشه.مهد کودک میره،البته روزهای اول خیلی گریه میکرد ولی الان برای مهد رفتن سرو دست میشکنه. عاشق شنبه ها و یکشنبه ها ست که من دانشگاه میرم و اون با پدرش تنها میشه (با پدرش که باشه همه خرابکاریهای ممنوعه آزاد و مجاز میشن)عاشق رنگ صورتی است و همیشه میخواد که بهش بگیم باربی یا سیندرلا ، پدرش همچنان توی لیست دوستدارانش نفر اول است و به هیچ طریقی هنوز موفق نشدم سکوی اولو نصیب خودم کنم.
هنوز حتی به خونه تکونی هم فکر نکردم تنها کاری که کردم این بود که جای مبلها و میز ناهارخوری را توی پذیرایی تغییر دادم ولی وقتی به آشپزخونه و اتاق خوابها فکر مینم گریه ام میگیره شیشه ها و پرده ها هم که معلومه کار کی هستش(احتیاج به گفتن نیست).
خرم و شاد باشید.
دوباره نوشتن بعد از یک مدت طولانی (کمی بیش از یکسال)خیلی سخته .این که چرا ننوشتم؟ و چی شد که دوباره میخوام بنویسم ؟!،اصلا موضوعی نیست که در موردش توضیحی بدم.تنها چیزی که هست اون احساس خوب مالکیت اینجاست که شاید تنها جایی باشه که کنترل و اختیار صد در صدش را دارم.و این خیلی احساس خوبیه.
پ.ن۱:از دوستانی که صداقت و درستی رفاقتشون را توی این مدت با ایمیلهاشون و تلفنهاشون و پیامهاشون روی یاهو مسنجر ثابت کردند، خیلی خیلی ممنونم و از همین جا میخوام بهشون بگم که خیلی خیلی برام مهم و عزیز هستید.
پ.ن ۲:فعلا حالم خوبه.