تبليغاتX
Lilypie ورونیکا سپیده
غنچه گل خونمون
delam yek up mashti mikhad ,kar computeremon be doktoro daru keshideh shod , digeh  pelase internete ketabkhoneh shodam ta bad. veronica ham khobeh hamchenan manoo dost nadareh ,albateh vaghti tatan joonesh khoneh basheh ta tatanjonesh mireh az khoneh biron miyad soragh man ke kharam koneh ,va 99 darsad mavaghe ham movafagh misheh.

khosh va khoram bashid.

 

+ نوشته شده در  15 Feb 2007ساعت 12:31 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

نمره امتحانم خیلی خوب شد و این ترم هم تمام شد . از کلاس ما فقط ۳ نفر نمره آوردند و بقیه باید دوباره امتحان بدن .فعلا یک هفته تعطیلات میان ترم دارم که تا الانش هیچ کار خاصی جز رسیدگی به خونه و بچه داری انجام ندادم.خدمت یادویگا هم با یک شاخه گل و یک جعبه شکلات مورد علاقه اش رسیدم و حضورن از زحماتش تشکر کردم.

دیروز ملافه ها و پرده  تخت،دخترک رو عوض میکردم که دیدم کف اتاقش دراز کشیده،فکر کردم خوابش میاد بهش گفتم دخترم اگر خوابت میاد برو توی تختت بخواب ،دیدم با یک حالت نزاری میگه نه خوابم نمیاد دلم درد میکنه .دیگه نشستم کنارش و بغلش کردم و کمی لوسش کردم و بعد هم گذاشتمش توی تختش هنوز ۳۰ ثانیه نگذشته بود که گلاب به روتون تمام تخت و ملافه های تشک و متکاشو  با استفراغ یکی کرد .  این وضعیت دوبار دیگه هم تکرار شد و یک کوچولو هم تب داشت که بعد از استفراغی که کرد تبش هم کم کم پایین اومد دیگه این وسط بساط لباس شوئی راه انداختن و حمام کردن برقرار شد و تاتا هم که به امر خطیر ناز کشیدن مشغول بود.کم کم که حال دخترک خوب شد تاتا ازش میپرسید که دخترم، عزیزم و...... کجات درد میکنه اون هم دوتا دستشو میذاشت رو ی کمرش و خم خم راه میرفت و میگفت اینجا ،یک بار هم که میگفت پام درد میکنه ،دفعه بعد دستش رو نشون میداد.وقتی مارک شروع کرد براش کتاب خوندن (داستان سه تا بچه خوک و گرگ بدجنس)دوتا جمله مارک میگفت بقیه شو ورونیکا تعریف میکرد.خلاصه تا الانش خدا را شکر مورد خاصی نیست و حالش خوب است.ولی صبح تا از خواب بیدار شد اولین چیزی که گفت ،ازم پرسید مامان آمبولانس کجاست ؟دکتر کجاست ؟فکر کنم دخترکم خواب دیده بود!!!!!!!!!!!!!!!

.......................................................................................

بهم میگه مامان جون ،خودش هم جواب خودشو میده دوباره میگه، جون مامان جون.

......................................................................................

میگه مامان کجاست؟ میگم اینجا کنار دختر گلش.( بعد فکر میکنه تاتا رو هم باید مثل مامان بگه )بعد دوباره میگه تاتان کجاست؟

تاتان؟

.....................................................................................

یک چیزی بهتون میگم نخندید بهم هاااااااااااااا یا نگید که چقدر طرف گیج هههههههههه،من تا چند روز پیش فکر میکردم که الان سال ۱۳۸۶ هستش و وقتی یک جایی اخبار میخوندم و تاریخ را به سال ۱۳۸۵ دیدم،گفتم که وای مایه آبرو ریزی ه که یک سایت وزین و پر مشتری تاریخ رو اشتباه وارد کرده بعد نگاه کردم به صفحه مدیریت  وبلاگ همونجا که تاریخ و ساعت داره و دیدم اونجا هم سال ۱۳۸۵ است .تازه خنده دارتر اینجاست که گاهی وقتی میرفتم یک وبلاگ نا آشنا و مطالبشو میخوندم و میدیدم تاریخش مال بهمن ۱۳۸۵ است با خودم میگفتم اوههههههههه یک سال چیزی ننوشته حیف چه وبلاگ خوبی ه ها.بعد کم کم که سراغ تقویم سال ۱۳۸۷ (یعنی توی ذهن من چند ماه دیگه که عید میشه)را گرفتم بنده کاملا روشن شدم که ای بابا من چقدر گیجم هااااااااااا تازه این عید میشه ۱۳۸۶ .اینکه چه طور شد که اینطور شد من خودمم نمیدونم؟!!!!!

باید کشفش کنم.

+ نوشته شده در  6 Feb 2007ساعت 12:34 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

امروزه توی دنیای وبلاگ نویسی یا کلا دنیای رسانه ای راه درست و منطقی اشاعه اطلاعات و اخبار دیگر رسانه ها ارجاع خواننده به صفحه مورد نظر و یا ذکر منبع میباشد.ولی خود من به شخصه بارها و بارها شاهد این بودم که افرادی حالا یا به عمد یا غیر عمدی از مطالب دیگران بدون ذکر منبع کپی برداری کردن و به اسم خود به خواننده وبلاگشان تحویل دادند.

من امروز متوجه شدم که شخصی بدون اجازه و صلاحدید م عکس دخترکم را بالای سر در وبلاگش زده بدون اینکه قبل از اون از من اجازه گرفته باشه یا حتی بعد از اون منو در جریان بگذاره .این درسته که من عکس دخترم را در یک محل عمومی نمایش دادم و خیلی ها ممکن است اونو ببینن ولی خانم عزیز فراموش نکن که عکس دخترم به دیوار خونه خودش آویزون شده .اشکال گذاشتن آن عکس توی وبلاگتون نه نتها کمتر از کپی کردن مطلب بدون ذکر منبع نیست ، چه بسا بیشتر هم هست. در هر حال حرف و سخنم این است که به نظر من این عمل نه تنها پسندیده نیست بلکه حس بدی را هم انتقال میده .

من امروز از شما ناراحت شدم ولی امیدوارم شما از واقعیات ناراحت نشید.

متاسفانه نمیتونم لینک بدم ولی از طریق :کامنت دونی ،کامنت شماره ۵ متعلق به خانمی به نام دریا میتونید وارد وبلاگش بشید و عکس ورونیکا رو ببینید.

 

+ نوشته شده در  31 Jan 2007ساعت 8:16 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

فردا امتحان پایان ترممون هستش،من هم که دارم گیج میزنم از دست این زبان لهستانی ،به خدا یک سخت میگم یک سخت میشنویدآآآآآآآآآ. (با بغض و گریه بخونید)آخه توی کدوم زبان وقتی میخوای بگی این بچه گرسنس یک چیزی میشه ،وقتی میگی این مرد گرسنه است یک چیزدیگه میشه و وقتی میخوای بگی این زن گرسنه است باز هم  یک چیزه دیگه میشه.یا مثلا میخوای بگی دوتا یا سه تا یا چهار تا نون بده یک چیزی میشه ولی بخوای بگی ۵ تا نون بده یک معجون دیگه باید سر هم کنی ، یا مثلا چند جور (ش) چند مدل (چ) چند مدل (ج) و (ژ) دارن  تازه قاعده خاصی هم نداره که کجا باید از کدوم یکی استفاده کنی فقط باید به خاطر بسپاری و به مرور اتوماتیک یادش بگیری یا از تلفظ طرف مقابلت باید تشخیص بدی که کدوم مثلا (ش) را به کار برده. اتفاقا بیشترین مشکل من از نظر نوشتاری همین جاست البته خانم معلممون میگفت بیشتر شاگردهایی که از کشورهای عربی یا ایران داشتم تشخیص  این حروف رو مشکل داشتن .............بگذریم

خلاصه میز آشپزخونه با یک ظرف میوه و یک جعبه شکلات و یک کاسه آش رشته مشتی با چاشنی سرکه و یک مشت دیکشنری و کتاب و جزوه دارن بهم چشمک میزنن ورونیکا رو هم تحویل مادر بزرگش دادم تا بلکه بتونم کمی به مخم نرمش  بدم .این وسط مارک نمیتونه از دستم در بره چون یک تمرین حل میکنم ده تا غر به جونش میزنم که این هم زبان ه که شما دارید و کلی توی سر مال میزنم ،تا وقتی که اعتراف کرد که آره بابا سخته و الست و بلهست و دلم خنک نشه ولش نمیکنم.

...............................................................................................

یک کم از دخترک بگم بعد برم دنبال درس و مشقم

ورونیکا یاد گرفته  از ۱ تا ۱۲ رو  به لهستانی بشماره و تا ۸ هم به فارسی میشماره ،حروف الفبا رو هم تا نیمه بلد شده.چنان پشت تلفن فارسی بلغور میکنه و چنان دیدت به دونم(دردت به جونم به فتح د)و قومبونت به یم(قربونت برم) میگه یا میگه دوست دایم(دوست دارم) یا بیا خونمون،که دیگه مامان بزرگش و خاله جونش از اون طرف خط فقط جیغ میزنن و قربون صدقه اش میرن.یا شعر بارون میاد نم نم پشت خونه عمم یا تولد تولد مبایکو(مبارکو) یا شعر فرشید که برای سپیده خونده رو چنان با احساس میخونه ،وقتی میگه نی میدونی نی میدونی دل من چی کشیده دیگه من تاب نمیارم و میرم که قورتش بدم.تولدت مبارک که میخونه ،اونجایی که میگه بیا شمعا رو فوت کن تا صد سال زنده باشی ورونیکا میگه: بیا شمعا رو فوت کن تا صد سال زنده باشیم.

راه میوفته دنبال من و میگه شه یی(شری) دوست دایم،دیگه معلوم خب منهم پرواز میکنم .

 

+ نوشته شده در  30 Jan 2007ساعت 3:47 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

امان از کامپیوتر مریض و بی وقتی و کم تجربه گی،فعلا این جوری مینویسم ببینم چه طور میشه .ما خوبیم و شدیدا درگیر زندگی ،کلاسهام هممرتب میرم حتی ویکندها.از دیشب بارش برف بدون وقفه شروع شده و کلی چهره شهر خوشگل شده ،ورونیکا امروز کلی برف بازی کرد بهش قول دادم فردا با سورتمه ببرمش بیرون البته اگر باد نباشه.

شده تا حالا به کسی اونقدر مطمئن باشید که از جانبش قسم بخورید و همه جا از خوبیش بگید و اینکه بهش اعتماد و ایمان دارید ،بعد ببینید که تمام اونها غلط از آب در اومده؟ من از دیروز تا الان در حالت گیجی و ناباوری و پوچی به سر میبرم .به جرات میتونم بگم دیگه به هیچ کس نمیتونم اعتماد کنم.

یک سالی میشه که بهش میگفتم :اون ملک رو برام بفروشش،هی امروز ،هی فردا،یک روز میگفت مشتری نیست،یک روز میگفت فعلا بازار راکد هستش،یک روز دیگه میگفت صبر کن بابا قیمتها تا یک سال دیگه میره بالا ،من خودم هم الان دست نگه داشتم تا قیمتها برن بالاتر!!!!!!!!

الان که دیده من کاملا قاطع هستم و میخوام حتما اونجا رو بفروشم و شاید به خاطرش پاشم بیام ایران، راحت بهم میگه که راستش ببخشید:

من میخواستم خونه بخرم و پول کم داشتم اونجا رو فروختم و گذاشتم روی پول خودم تا بتونم خونه بخرم  الان هم دارم پولتو جور میکنم و در اسرع وقت برات میفرستم.این در صورتی هستش که بنده روحم هم از فروش ملکی که ۶ دانگ متعلق به شخص خودم بود خبر نداشتم.از طرفی اون شخص هم کاملا برام قابل احترام است و حاضر نیستم در موردش بد فکر کنم .نمیدونم شاید احتیاج باعث این کارش شده یا شاید هم دور بودن من از اون شهر و دیار دندون طمع اوشون رو تیز کرده.الان هم مطمئنم که پولمو برام میفرسته ولی وقتی یک نفر با یک عمل دور از شان تمام اعتقادات یکنفر دیگه رو بهم میریزه کمترین اثرش  برای من این میشه که از دیشب تا الان تب کردم و شدیدا احساس حماقت میکنم و به پرو پاچه هر کسی که بهم نزدیک بشه میپیچم .بیچاره شوهرم .......... 

نظر خواهی رو باز میکنم ،چون این موضوع نه از نظر مالی بلکه از جنبه معنویش خیلی خیلی برام اهمیت داره و دوست دارم نظراتتون را بدونم.

پ.ن:در همین رابطه نوشتهء دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۵ وبلاگ زیتون را حتما بخونید.

نوشته شماره ۱ بند الف-و

نوشته شماره ۲

متاسفانه کامپوتر قاطی کرده و نمیتونم لینک بدم.

 

+ نوشته شده در  24 Jan 2007ساعت 7:57 PM  توسط مامان ورونیکا  |