...........................................................................
آی لجم میگیره ،آی حرصم درمیاد ،وقتی که میبینم واسه بوس کردنش گاهی باید هزار جور کلک سر هم کنم و منتشو بکشمو ،تخم مرغ شانسی رو کنم، تا بیاد یه ماچش کنم ولی همچین که پدرش میخواد بره بیرون داد میزنه و میافته دنبالش که:تاتااااااااااا :بوژی ،تولی،چیژو(همون بوس،بغل ،نازی نازی کردن) وقیافه پدرش هم که بیشتر منو لجی میکنه.
اکثر دختربچه ها بابایی هستن ،بیچاره مامانی!!!!!!!!!!
............................................................................
حرف راستو از بچه بشنو:
اومده بودم سر وقت کامپیوتر که چند تا وبلاگ بخونم ،اومد کنارم ایستاد میگه مامان بغلم کن .میدونستم میخواد به وسایل روی میز ناخنک بزنه .بهش گفتم: باشه حتما بغلت میکنم ولی قول میدی که دست به این وسایل روی میز نزنی ؟
ورونیکا ؟نه
....................
بهش میگم:میشه من بیام کنارت بخوابم میگه آیه(آره)
میگم اگه اومدم کنارت خوابیدم بعدا میتونم ببوسمت؟
ورونیکا :نه نه نه
...................
من:ورونیکا مامان شه یی(شری) رو دوست داری؟
ورونیکا:نه برو تارا (یعنی برو مامان تارا بشو)
........................................................................
مدتی بود که وقتی ازش میپرسم که مثلا این شلوار یا بلوز یا کفشو کی برات خرید فوری میگفت مامان.حالا دیشب وقتی ازش پرسیدم کی برات کاکائو خرید؟ گفت: پسره!!!!!!
قیافه من دیدنی بود!!؟؟
هنوز برگ درختها کامل نریخته ،هنوز مثلا پاییز ه،پس این برف و بوران این وسط واسه چیه؟!!!!!!!تا دیروز لباسهای گرم پاییزه میپوشیدیم،ولی کمتر از بیست وچهار ساعت پالتو و شال کلاه و دستکش .
.........................................................................
ای میمیرم واسه اش وقتی مثلا بهش میگم کی اینکارو کرد؟ یا این مال کیه؟ خلاصه هر سئوالی که جوابش خودش باشه رو ، میگه نیونیا(همون نی نی خودمون ولی به زبان لهستانی)
........................................................................
راه میره میگه :what is this?اینقدر کنجکاو شده که نهایت نداره،دیگه گاهی اوقات کلافه ام میکنه از بس که سئوال میپرسه. کتاب شنگول و منگول و پینوکیو را خیلی دوست داره.ولی از همه بیشتر شنل قرمزی رو میخواد که براش بخونم چون توش مادر بزرگ داره.
......................................................................
........................................................................
وقتی میگه دوست دارم مامان ،اشک توی چشمام جمع میشه چون همیشه با این جمله قشنگ ،لبهاشم غنچه میکنه و منو میبوسه. این یعنی اینکه معنی این جمله را خیلی خوب متوجه میشه.
.........................................................................
به سلامتی مامان از اتاق عمل بیرون اومدن،آخ که من اینجا مردم و زنده شدم.باز هم مرسی خدا جون که همون قدری که من قبولت دارم تو هم هوای منو داری،مرسی که امروز چشم از مامانم بر نداشتی ،مرسی که به دلهره هام و اشکهام اهمیت میدی. میلیون ها بار مرسی ،خیلی دوست دارم خدا جون.
دو سال است که در کنار ما است و عضو کوچک و عزیز خانوادمون شده.دو سال که بهمون انرژی و امید میده،دو سال است که علت همه برنامه های زندگیمون شده،دو سال است که ما را خوشبخت تر از قبل کرده ،دو سال است که ما را عاشق خودش کرده و صدها، دو سال دیگه که سرچشمه همه اونها همین غنچه گل خونمون است.و دیروز دخترکمون ۲ سالگیشو به خوبی و خوشی به پایان رسوند.
چقدر این ۲ سال زود گذشت و چقدر من دلتنگ اون روزهایی هستم که دخترک نیم متر قد داشت و ۳ کیلو (یا شاید هم کمتر) وزن،دلتنگ اون روزهایی که اینقدر سبک وزن بود ،که دوست داشتم دائم توی بغلم باشه ،دلتنگ اون شبهایی هستم که تا صبح بیدار میموندم و براش آروم آروم شعرهای من درآوردی میخوندم،و دلتنگ اون موقعهایی هستم که با هزار مکافات میخوابوندمش و بعد از ۱۰ دقیقه دلم براش تنگ میشد و به بهانه اینکه دایپرشو چک کنم اونقدر باهاش ور میرفتم تا بیدار شه و دوباره یک فصل ،حسابی بغلش میکردم.
خداوندا ازت ممنونم که همچین لذت بزرگی را به من عطا کردی ،ممنونم بابت همه روزهای خوب و شیرینی که با هدیه کردن عزیزترین موجود دنیا برامون رقم زدی،ممنونم از اینکه یک بچه صحیح و سالم و باهوش بهمون ارزانی داشتی.
حالا خداجون ازت عاجزانه میخوام که خودت پناه و نگهبان این غنچه، تر و تازه و شکننده باشی ،در پناه خودت ،الطافت را بهش عنایت کن،و مسیر خوشبختی و سعادت را بهش نشون بده.
دختر ک گلم ،عزیز کوچولوی خونه ، من و تاتا تولدت را بهت تبریک میگیم و برات آرزوی سلامتی و شادی و موفقیت در زندگی داریم و امیدواریم که بتونیم پدر و مادر خوبی برای تو عزیزترین باشیم،مطمئن باش که ما همیشه پشتیبان و پناهت خواهیم بود و لحظه ای، از تلاش برای آینده ای روشن و خوشبختی ات غافل نخواهیم شد .
دوستت داریم
مامان و تاتا
27/10/2006
...........................................................................
پ.ن:در واقع دیروز روز تولد ورونیکا بود ولی به دلیل اینکه کامپیوتر مشکل داشت،امکان نوشتن نداشتم.
...........................................................................
کادوهای تولد ورونیکا
مامان بزرگش یک عروسک ،همراه با تجهیزات کامل مثل، تخت و پتو و بالش و لباسها و شیشه شیر و وسایل حمام و شیر عروسک .
از طرف مامان و تاتا هم یک صندلی آموزشی موزیکال که بهش یک چراغ خواب وصل شده که به رنگهای مختلف تغییر میکنه و همزمان اسم رنگها رو میگه (به زبان لهستانی)و همینطور یک کتابچه و یک ساعت هم بهش وصل شده که هر کدوم چندین کاربرد دارند و توی کتابچه عکس حیوانات مختلف است که یک به یک به ترتیب اسم اون حیواناتو میگه و همچنین الفبا.
آگاتا هم دیشب اینجا بود و براش یک کول پشتی میمون هدیه آورده بود.
خانواده خاله آنیا هم که قراره فردا بیان کادوشونو بدن![]()
دلم میخواست یک جشن تولد جانانه برای دخترک میگرفتم .از همون جشن تولدهای ایرانی که همه آدم بزرگن و به ندرت بچه توی تولدت یافت میشه،از همونایی که هیچکس نمیخواد سر جاش بشینه و هیچ کس حواسش به کیک و شام و میوه نیست،و همه میخوان فقط برقصن. از همونهایی که توش آش رشته و سالاد الویه و کالباسهای خوشمزه ایرانی داره و ارکستر میاد توی خونه ات و مجلسو گرم میکنه،از همون جشنهایی که واسه بریدن کیک ،مراسم چاقو دادن و هزاری گرفتن داره و از همونایی که برای باز کردن کادوها باز هم یک مراسم دیگه داره.اما چه کنیم که جشن تولد گرفتن با این خارجکی ها حال نمیده.اینا میان از اولش میشینن دور میز و از جاشون هم تکون نمیخورن و حالا بخور و کی بخور ،و حالا بنوش و کی بنوش .کادو شونو میدن و تبریکشونم میگن و میرین خونه هاشون.تازه کو اون همه فامیل و دوست و آشنا و همسایه بغلی و سه کوچه اون ور تر .اینجا که خانواده ها به بزرگی و باحالی خانواده های ایرانی نیست .پس حالا حالاها جشن تولد بی جشن تولد .البته کیک داشتیم شمع داشتیم، یک ۱۰ باری هم شمع روشن کردیم و فوت کردیم ،کادو هم که داشتیم شام و رقص هم بود ولی به سبک دیگه .
خوشحالم و خوشحالم انگاری همین الان اون پرستار مهربون ه و خوشگل ه که انگلیسی هم خوب حرف میزد نی نی مو گذاشت توی بغلم ،حس و حالم خیلی تازه تازه است.
دیشب اومدتوی بغلم دراز کشید ،دستم نا خودآگاه رفت روی قلب کوچولوش که چقدر تند وتند داشت میزد،حالم یه حالی شد،به خدا توی دلم گفتم: خدااااایا ضربان قلب من بسته است به ضربان این قلب کوچولو ، چشم ازش برندار و خوب مراقبتش کن.
عاشقتم دخترکم عاشششششششششششششق.
دارم کم کم به کامپیوترم ایمان پیدا میکنم،آخه هر وقت من مریض میشم اونم فوری حالش خراب میشه!!
کامپیوتر، با احساس و عاطفی توی این غربت هم غنیمت ه به خدا.
..................................................................................
امروز از اون روزها یی بود(۱۰ دقیقه پیش دیروز شد) که دوست داشتم هر کی میاد جلوم یکی بخوابونم توی گوشش.زور نیست شب تا صبح سرفه و گلو درد و تنگی نفس و بیخوابی بکشی ،بعد هول هول بیدار بشی و یک دختر تیتیش و ناز نازی رو به زور بیدار کنی و یک عالمه لباس گرمو تنش کنی و بفرستیش خونه مادر بزرگ و بعد از اون خودت بدو بدو شیر گرمتو سر برکشی و دیرت شده باشه(وای ی بازم مدرسه ام دیر شد حالا چه کار کنم)
با دوی ماراتن خودتو به اتوبوس برسونی ،در صورتی که تمام هوش و حواست به این باشه که کاشکی به اتوبوس بعدی برسی ،که اگه نرسی مکافاتیییییی داری،بعدش ببینی که همین که رسیدی به نزدیکیهای اتوبوس جناب راننده وقت شناس گازشو بگیره و ده برو که رفتتتتتتتتتتی ،حالا موندی چه کار کنی؟؟؟؟؟؟؟؟
۲ راه مونده یا اینکه قید امتحانو بزنی که نمیشه کسر شان داره و دومی اینکه، از یک قطار تاکسی که دقیقا کنار ایستگاه اتوبوس پارک شده یکی را انتخاب کنی که البته راه دوم عاقلانه تر است.همین دیگه با موفقیت خودتو به موقع به کلاس و درس ومشق میرسونی بعد یهو زانوهات شل میشه ،که آقای نگهبان با لبخند ملیح و صبح به خیر گویان میاد جلو و میگه امروز کلاسهای صبح فتیله؟به خیال خودش مثلا میخواست خوشحالم کنه (لابد)
میخواستم یکی بزنم توی مخش. لامصب دروغ میگفت، میگفت که این اطلاعیه را روز جمعه توی برد زده بودیم شما باید میخوندید ،فردا قراره اعتراض کنیم که اگر جمعه این تصمیم گرفته شد ،باید اولا جوری اعلام میشد که همه متوجه میشدند یعنی همه کلاس ما روز جمعه اون اطلاعیه رو ندیده بودند.محال ه یکی مثل من که پاتوقم همون طرفاست امکان نداشت نبینم.تازه یک برگه کوچولو و برو باریک چسبوندن به دیوار و اصلا به چشم نمیامد.
میدونم موضوع زیاد مهمی نیست، ولی من از این شهر خودمون باید برم اون شهر کناری(لوبلین) که این هم حدود یک ساعت و نیم باید توی راه باشم.
از این ناراحتم که دخترکم چقدر خوابش میامد و با چه نارضایتی بیدار شد.وگرنه که خودم از حرصم توی راه برگشت یک آرایشگاه پیدا کردم و یک مانیکور جانانه انجام دادم،تا کمی آروم بشم و حواسم از این موضوع پرت بشه.
که شد!!!!!!