تبليغاتX
Lilypie ورونیکا سپیده
غنچه گل خونمون

یکی از مزیتهای سرماخوردگی وتب و گلودرد برای من  این است که اشتهام از بین میره، و هر روز به وزن و سایز دلخواهم نزدیک و نزدیکتر میشم.پس لطفا تا اطلاع ثانوی کسی واسه بهبودی حال من دعا نکنه، چون فعلا دارم با مریضیم خوش میگذرونم.

یاد یکی از دوستانم افتادم که میگفت خدایا یک استرسی ،نگرانی، چیزی به هم بده که من کمی لاغر بشم.چند روز بعد از این دعای نامیمون بود که چندتا دزد  به صورت مسلح(سلاح گرم و سرد) به خونشون وارد شدند و هر چی پول و طلا داشتند را باخودشون بردند.این بود که خانم نه تنها لاغر وترکه ای شد بلکه از ترسش نه شب خواب داشت نه روز، باهر صدایی هم یک متر از جاش میپرید هوا ،ودر هال خونشون هم توی روز روشن قفل میشد .و همه جوره ترس تمام وجود خودش و خونوادشو گرفته بودولی بالاخره اون دوست عزیز بنده به آرزوی خودش رسید.

..............................................................................

چند روز پیش توی آشپزخانه سخت مشغول تمیز کاری بودم که گل گلکم اومد کنارم :

ورونیکا:ماما کاکائو میخوای(منظورش شکلات میخوام)بود.

من:برو به کاکا بگو بهت تاتائو بده.(برو به تاتا بگو بهت کاکائو بده).

ورونیکا:؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  9 Oct 2006ساعت 8:21 PM  توسط مامان ورونیکا 

میخواد به همه  وسایل خونه دست بزنه ،اونهایی که ممنوع هستند را بیشتر تمایل داره که کشف کنه.به همین خاطر و کشفیات خانم خانما امروز دستگاه DVD را از کار انداخت ،نمیدونم چند تا سی دی گذاشته توش که هر کاری میکنیم نه درش باز میشه نه خاموش میشه.یک ماه پیش هم ویدیو را از رده خارج کرد،۲ هفته پیش هم موبایل بنده را زد زمین و فرستادش اون دنیا،دیگه اینکه دیروز هم یک بشقاب از سرویس چینی مون که هدیه یادویگا بود  زد زمینو شکستش.دیگه اینکه لوازم آرایشامو  درب و داغون کرده (تو رو خدا زور نیست از ترسش کمد میز آرایشیمو خالی ،خالی کردم و هر تکه شو مثل این خونه به دوشها توی طبقات کتابخانه جا دادم؟  از در و دیوار خونه که هیچی نگم بهتر ه که چه طرحهای هنری با مدادشمعی کشیده.

مبلهاو صندلی ها رو با خودکار آبی چنان خط خطی کرده که نمیدونم باید چه کارشون کنم.معلوم دیگه تعویض(آخ جون،این یکیو مرسی دخترم).

آهان... میز آشپزخونه را یادم رفت بگم که یکی از پیچ های پایه شو چنان شل و ول کرده که گاهی اوقات یک پایه اش میافته و بیچاره سه لنگی میشه. بهش میگیم بچه جون شما دختری یا پسر میگه پسرم!!!!!!!!!

میگما کسی مهمون نمیخواد؟

حالا اینها به کنار :

وقتی من توی آشپزخونه یا توی اتاقهای دیگه مشغول کاری هستم میاد توی اتاق و میگه سلام عیزم(عزیزم)اینقدر خوشگل میگه که دلم براش ضعف میره.

میخواد بگه خانم پستچی، میگه خانم پوتی(ت رو هم که میخواد بگه نوک زبونش هم میاد بیرون)یا به من میگه مامان شه یی(شری)اینا رو هم روزی ۱۰ ـ۲۰ بار میگه چون بعد از هر بار گفتنش من جیغ میزنم و میگیرمش توی بغلمو میچلونمش،اونهم خوشش میاد از وحشی بازیهای من و هی تکرار میکنه.

از بیرون هم که برمیگردیم خونه اولین کاری که میکنه میشینه کف هال و کفشاشو در میاره بعد هم چند بار میزنه شون کف خونه که اگر شن داشته باشن بیرون بریزن(معمولا بعد از شن و ماسه بازی ) بعد هم خودش میزارشون توی کمد کفشها.ولی هنوز به طور مرتب و اصولی نمیتونه خودش لباساشو بپوشه ولی میتونه لباسهاشو از تنش دربیاره.

 

+ نوشته شده در  1 Oct 2006ساعت 11:19 PM  توسط مامان ورونیکا 

وقتی بیخوابی بزنه به کله بچه و ندونی باید باهاش چه کار کنی که لالا کنه ،نتیجه این میشه که مامان بچه بی خیال خواب بچه اش بشه و بره توی آشپزخونه و ساعت ۲ نصف شبی یک آش رشته فرد اعلا با نعناع و پیاز داغی درست کنه که بوش(جورج بوش نه ها )همه ساختمانو برداره،وتا حد خفه شدن بخوره و خودشو خفه کنه،بعدش هم میگم چرا هر روز رشد عرضیم زیاد و زیاد تر میشه؟!!!(عذاب وجدان بعد از لمبوندن)

خلاصه:

جای همه دوستداران آش رشته خالی .

.....................................................................................

آقا این دختر گل من وقتی که پدرش خونه باشه چشم دیدن منو نداره ،اصلا توی بغلم نمیاد، اگر نخواد طبق عادتش غذاشو خودش بخوره حتما پدرش باید غذاشو بهش بده ،امکان نداره بزاره من کمکش کنم،اگر بخواد بره توی اتاقش بخوابه به پدرش میگه که بیاد توی اتاقش کنار تختش باشه نه من،صبح هم که از خواب بیدار میشه اولین کلمه ای که میگه تاتا است.خلاصه اگر تاتا خونه باشه بنده مرخصم.این حالت شامل حال بیرون از خونه، توی ماشین ،گردش و کلیه امورات این فسقلی هم میشه.

حالا امشب من و گل گلک تنها بودیم میخواستم برم توی آشپزخونه غذاشو براش بیارم که گفت بغلم کن میخوام غذارو نگاه کنم،وقتی بغلش کردم بهش گفتم مادر جون چرا وقتی تاتا هستش بغلم نمیای یا چرا نمیزاری برات کارهاتو انجام بدم میدونی که مامان هم خیلی دوستت داره و....،دیدم آروم سرشو آورد کنار گوشم و توی گوشم گفت: سویی(sorry).

 

 

+ نوشته شده در  24 Sep 2006ساعت 11:45 PM  توسط مامان ورونیکا