این جور مواقع که تازه از خواب بیدار شده ولی هنوز خواب آلود است، برای چلوندن و بوسیدن رام رام است.
نمیدونم این persiangig چه مرگش شده ،که عکسها رو نشان نمیده در صورتی بعد از آپ وبلاگ همه رو چک کردم و مشکلی نبود.شما میدونید جریان چیه؟
نمیدونم از کجا باید شروع کنم ،چقدر نوشتن بعد از یک مدت طولانی سخت است.
ماه جولای را فقط با دردسر و بدبیاری گذروندیم مریضی دخترک که به تزریق آمپول کشید.ولی به خوبی وخوشی گذشت.بعد از اون بود که دقیقا روز سفرم به کراکوف توی یک روز زیبای تابستان ،از اون روزها که یک نم نم باران خوشگل هم میباره و آدم به کلش میزنه که بی کله بازی دربیاره ،من بیکله شدم و ادای جمیز باندرا در آوردم و زدم ماشینو لت وپار کردم البته از اونجایی که همسر همیشه در دسترس ،خیلی مهربان و فداکار تشریف دارن قبل از اینکه پلیس برسه خودشو به محل حادثه رسوند و تصادف را هم به گردن گرفت و بنده را از چه کنم چه کنم نجات داد (قضیه همون گواهینامه لهستانی بود که هر بار برای گرفتنش تنبلی میکردم و با یک ترجمه که از سفارت ایران گرفته بودم رانندگی میکردم.)خلاصه اینقدر توی شوک بودم که مثل خلها فقط میخندیدم.البته یکی دو ساعت بعد متوجه شدم که چه غلطی کردم (دور از جناب شما)در نهایت با اصرار مارک مسافرت کراکوف را هم رفتم دروغ چرا خیلی خوش گذشت،بماند که فکرم مشغول اون تصادف لعنتی بود ولی در کل خیلی خوب بود .از اونجایی که روز جمعه رفتیم و یکشنبه شب برگشتیم ورونیکا حسابی با پدرش خوش گذروند.
اتفاق بد بعدی هم، مریض شدن و به دنبالش بستری شدن مادر بزرگ مارک که منجر به فوتشون شد.
بعد از اون خبر کنسل شدن مسافرت خواهر جونم بود، که حسابی حالمو گرفت و همه نقشه هایی را که برای اومدنش کشیده بودم نقش بر آب شد.
چند مورد دیگه هم بود که زیاد مهم و اساسی نبودند.خدا را شکر.
ورونیکا هم کلی بزرگ شده و شیطون ،فارسی را خیلی خوب میفهمه و خیلی خوب هم حرف میزنه البته یک مدت خیلی افت داشت که متوجه شدم از کجا آب میخوره .چون هر روز یادویگا میامد دنبالش و از ۱۱ صبح تا ۷ بعد از ظهر را با هم میگذروندن خوب طبیعتا فارسی حرف نمیزدند همین شد که از بعد از اتمام کلاسهام خیلی کمتر خونه یادویگا میفرستمش .و از صبح تا شب با هم سرو کله میزنیم .
الان سه تا شعر به زبان فارسی یاد گرفته .عروسک قشنگ من .....،گل همه رنگش خوبه،و شبها که ما میخوابیم........البته خانم منو کشته با ترانه آرش (آره آره بهاره)و کامران و هومن.دو تا شعر لهستانی هم یاد گرفته (کتکی دوا ،شارو بوره اوبی دوا)و (شلیماک شلیماک پوکاش روگی.......).
چند تا عکس ببینید تا بعد.
قصر زیبای واول وگوشه ای از شهر از اتاقی که ناقوس کلیسا در اون قرار گرفته بود.