تبليغاتX
Lilypie ورونیکا سپیده
غنچه گل خونمون

از روز اول شروع کلاسهام ورونیکا مریض شد بد طور.یک سرماخوردگی شدید وبه دنبالش، بیحالی و بد عنقی. الان اون بهتر شده ولی مریضیشو به من انقال داد ،باز هم خدا را شکر، فکر کنم همه مامانها راضی باشن که خودشون مریض شن ولی نی نی شون سرحال و شاد باشه.الان فقط دلم میخواد یک جای آروم و خنک دراز بکشم و یک سوپ مرغ از اون مدل مامانی یا (دستپخت مامان) بخورم تا حالم کمی جا بیاد،ولی امروز اومدم خونه دیدم کلی ظرف نشسته تلنبار شده و بعد از شستن تازه شروع کردم برای خودم و دخترک شیر برنج درست کردن،بلکه بشه شام و صبحانه ام.

یادویگا کلی به ورونیکا رسیدگی کرد تا حالش کمی خوب شد،خدا خیرش بده خیلی کمک ه.

......................................................................................................

امروز یک مراسم فرهنگی ترتیب داده بودند، مربوط به همون کلاس فرهنگ و سنن و هنرمیشد.

رقصهای محلی هر منطقه و یا بهتر بگم هر استان از استانهای لهستان بود که خیلی خیلی جالب بود،همراه با کلی آواز و ترانه و لباسهای رنگ و وارنگ،یک چند تایی عکس گرفتم ولی فعلا حال ندارم بزارم ، کمی بهتر بشم بعدش حتما.

+ نوشته شده در  7 Jul 2006ساعت 0:5 AM  توسط مامان ورونیکا 

اون موقعها که تازه اومده بودم اینجا یک معلم سرخونه داشتم که کلی تلاش میکرد زبان هچل هفت لهستانی رو بهم یاد بده.راستش اونهایی که منو میشناسند به استعدادم در مورد یادگیری زبان اعتقاد دارند. یه جوری بحث علاقه و این حرفهاست نه این که بگم خیلی نابغه و واستثنا هستم. خلاصه از اونجایی که من از لهجه و تلفظ زبان لهستانی خیلی خیلی بدم میاد و به نظرم شیک و چیتان پیتان نیست زیاد جدی نگرفتمش. ولی هر وقت دهنمو باز میکردم ولهستانی حرف میزدم ،  دوستام و اطرافیان و  مارک میگفتند که  خیلی خوب حرف میزنم، (منهای لهجه ام)دیگه جدی جدی لازم دیدم یک کمی این زبون ه رو درازش کنم. به خصوص که تصمصم گرفتم از لاک زن خانه دار بودن بیام بیرون و توی اجتماع هم جستی بزنم ،این شد که یک دوره فشرده تابستانی ثبت نام کردم و امروز قبل از آمادگی های قبلی از جمله مانیکور و پدیکور و بند و اصلاح و چه و چه و چه راهی مکتب شدم. جلسه اول بود و فقط برنامه این یکماه رو دادن دستمون و ژتونهای رستوران و نقشه شهر و مسیری که به اون خیابون و ساختمان دانشگاه ختم میشد.بعد از اون هم یک ساعت پیاده روی کردیم و خیابونهای اطراف و ساختمان دانشگاه و سالن تئاتر و سالن کنسرت را بهمون نشون دادن و برنامه های این یک ماه رو برامون توضیح دادن و البته یک تست هم بود و مخصوص اونهایی که میتونستند کمی لهستانی صحبت کنند،که منهم اصلا برای تست نرفتم چون  قبلا توی همه فرمها نوشته بودم که اصلا لهستانی نمیدونم و از صفر میخوام شروع کنم .حالا علت این کارم هم این بود که واقعا از زیر بنا شروع کنم و اون چیزهایی رو که معلم سرخونه بهم یاد نداد از این کلاس بکشم، نمیدونم شاید هم اشتباه کردم ولی فکر میکنم اگر بدونن شاگردشون در حد صفر هستش گرامر را اصولی تر و عمیق تر توضیح بدن .راستی اینو هم بگم که گرامر زبان لهستانی یکی از مزخرفترین گرامرها است ،اینو من نمیگم دوستای لهستانیم هم اینو میگن.

خلاصه این کلاس، حسابی شهر فرنگ بود تنها ایرانی کلاس هم من بودم بقیه از آلمان و فنلاند و اسپانیا و بلاروس و ایتالیا بودند و دوتا دختر چشم بادومی هم بود که من نفهمیدم کجایی بودند . البته اسپانیایی ها یک گروه عریض و طویل بودند.اینقدر هم خوشگل حرف میزدن،ولی با صدای بلند و تند وتند.

من توی این دوره قراره هم زبونم را ،رو به راه کنم و هم فرهنگ لهستانی رو یاد بگیرم .صبحها کلاس زبان و بعد از ظهر ها تاریخ و فرهنگ لهستان. از صبح تا ۶ بعد از ظهر هم ساعت کلاسم هستش .که بعضی روزها هم دیدار از موزه ها و امکان تاریخی شهر و موسیقی و کنسرت هم جزء این کلاس است .دوتا مسافرت هم توی برنامه مون هست که یکی شو مطمئنم نمیرم چرا که قبلا خیلی اون جارو دیدم (همون شهر قدیمی و تاریخی کاژیمش که عکسهاشو چند وقت پیش گذاشتم توی وبلاگ) دومی هم سفر به کراکوف هستش که خیلی خیلی دوست دارم برم ولی برنامه به این ترتیب است که جمعه بعد از ظهر حرکت به سوی کراکوف و یکشنبه بعد از ظهر هم برگشت است.خوب من که بدون گل گلکم دق میکنم ،ولی مارک اصرار داره که حتما برو و نگران هیچ چیز نباش من و مامان از ورونیکا مراقبت میکنیم تا تو برگردی.نمیدونم ولی هر چه که فکر میکنم میبینم نمیتونم.

...........................................................................................

به تعدادی از دوستان لینک دادم ولی از اونجایی که لیستم خیلی بلندو بالاست و فعلا کمی سرم شلوغ است بقیه رو حتما در اسرع وقت اضافه میکنم .خلاصه این وسط کسی به دل نگیره که چرا اسم و مشخصات وبلاگ من توی لیست نیست؟!چشم به زودی اسم وبلاگ شما رو هم به اون لیست اضافه میکنم در کل میخوام بگم: دیرو زود داره ولی سوخت و سوز نداره.

+ نوشته شده در  3 Jul 2006ساعت 6:42 PM  توسط مامان ورونیکا 

از صندلی رفته بود بالا و خودش به تنهایی اومد پایین همیشه برای پایین اومدن از من یا پدرش کمک می خواست ،خوب من هم که حسابی ذوق کرده بودم که تونسته به تنهایی از صندلی بیاد پایین:

من:خودت تنهایی اومدی پایین ؟آفرین دخترم ، آفرین ،ماشالا ماشالا.

 وقتی دید من ذوق زده شدم ،چندین بار همین طور تکرار شد و هی میرفت بالا و میومد پایین و میگفت ماما پانی (یعنی خودم اومد پایین یالا تشویقم کن)

من :وای دوباره  خودت تنهایی اومدی پایین آفرین دخترم آفرین.

ورونیکا:ماما ماشالا ماشالا

من:

..............................................................................................

دقیقا میدونه کدوم قسمت یخچال بستنی میزاریم، مستقیم میره و در اون قسمت رو باز میکنه و میگه :بن تنی.

میخواد بگه بغلم کن ،میگه :ب کالا(به فتح ب)

دیگه هر طور شده به هر زبونی تلاش میکنه که حرف بزنه ولی اکثرا یک کلمه ای تنها جمله ای که میگه،تامام شو(تمام شد)هستش.

اگه فوتبال ببینه حالا هر تیمی باشه فکر میکنه باید بگه ،دودودو اییان(ایران)چند روز پیش توی سوپر مارکت ،خانم رگ تشویقش گرفته بود و دادو بیداد ی راه انداخته بود و میگفت دودودو اییان،حالا بماند خودم هم هی سوکش میدادم و وقتی آروم میشد من توی گوشش آروم  دودورودودوشو میگفتم اونم نامردی نمیکرد و در جوابم  هوار میزد اییان.خلاصه دختر ما تیم برزیل ببینه یا ایتالیا یا فرانسه براش فرقی نداره اون فقط ایرانو تشویق میکنه.

این هم بقیه عکسها مربوط به یک رستوران است که داخل اون منو به یاد  خونه درختی خانواده دکتر ارنست  انداخت ،آخه اکثر وسایل داخلش کار دست و البته چوبی بودند.

رستورانی در کنار جاده

داخل رستوران و باز هم داخل رستوران

آلاچیق

آشپزخانه باز هم آشپزخانه

نمای داخل

میز و صندلیهایی که من عاشقشون شدم همشون کار دست بود.

یک صندلی کار دست .

 

 

 

+ نوشته شده در  29 Jun 2006ساعت 7:13 PM  توسط مامان ورونیکا 

هوا به شدت گرم شده ،حالا دیگه بیرون رفتن هم مکافات داره .نه به اون روزهایی که آرزوی دست نیافتنی آفتاب را داشتیم نه به این چند روز که هوا شرجی شده.فقط حیف که این طرفها از رطب و خارک خبری نیست.حالا اینها رو گفتم که واسه آپ نکردنهام دلیلی بتراشم.چند تا عکس میزارم تا جبران بشه.

کشتی چوبی بر روی رودخانه ویسلا(ویسوا)

فستیوال محلی و غرفه های صنایع دستی در شهر کاژیمیش

باز هم همون فستیوال

رستوران  کنار رودخانه

قلعه ای قدیمی

مزارع و رودخانه

فعلا اینها باشن بقیه را بعدا میزارم .

 

+ نوشته شده در  27 Jun 2006ساعت 12:53 PM  توسط مامان ورونیکا 

اولین کباب  منقلی امسال.

دخترکم از ترس آتیش اصلا اون طرفها آفتابی نشد.

 ورونیکا به مدونا میگه ماندانا و به شکیرا هم میگه شاکایا.امروز یکی از دامنهای لونگی کوتاهمو براش بستم بعد بدو بدو رفت توی آینه تا خودشو توی آیینه دید یهو گفت: ماندانا ،حالا چه شباهتی بین اون دامن و مدونا بود رو من نمیدونم.

پ ن:ورونیکا تا به امروز اصلا اسم ماندانا را نشنیده .

+ نوشته شده در  23 Jun 2006ساعت 7:5 PM  توسط مامان ورونیکا