یک حس خوب ،یک آغوش گرم و پر محبت و واقعی و بعد از اون بیداری و اشکهایی که متکامو خیس کرده بودن و بعد از اون دلهره و اظطراب وفکرهای هزار جور.
چرا خیلی پیر و لاغر شده بود؟! و چرا یک جور دیگه بغلش کردم؟! ،خدایا خودت رحم کن،خودت به خوبی و خوشی تعبیرش کن.
نفسم بالا نمی یاد.
این هم عکسهایی که گفته بودم میزارم اینجا:
امروز و فردا اینجا تعطیل است . شنبه و یکشنبه هم که سر جاش است. خلاصه حسابی ففففففففیتیله .صبح که از خواب بیدار شدم از توی پنجره آشپزخونه با دیدن این همه آدم شوکه شدم ظاهرا امروز به واسطه یک روز مذهبی تعطیل بود.ما که آخرش متوجه نشدیم برای چی هست این زانو زدن توی چمن ها و دعاخوندن و بیرق دست گرفتن هاووو و و ...مارک هم مسیحی خوبی نیست ،اونهم نمیدونست!!!!
خلاصه ما کیفشو بردیم و رفتیم به یکی از همه شهرهای اطراف ،یک مسافرت چند ساعته.
رفته بودیم شهر قدیمی زامشچ(به ضم م) به غیر از ساختمانهای قدیمی و دریاچه های اطرافش و همچنین جاده سر سبزش چیز خاصی نداشت. ولی در کل سفر خوبی بود،سر راهمون اول رفتیم باغ وحشش که بد نبود ولی اکثر حیوونا در حال چرت بودن یا کلن یک گوشه سایه ،پیدا کرده بودند و خوابیده بودند. توی مرکز شهرش که البته قسمت تاریخی و قدیمیش هم بود کلی پرنده آزادانه قدم میزدند و ورونیکا حسابی بدو بدو کرد و حسابی هم زانوهاشو زخمی کرد ولی بعد از هر بار گریه دوباره از نو شروع میکرد به دویدن و جیغ و هواری توی اون میدون راه انداخته بود و کیفی میکرد که نگو .
پ.ن:در ضمن هوا اینقدر آفتابی و گرم و دلچسب است که اصلا توی خونه موندن گناه کبیره است.ما که فردا رو هم میریم یک شهر دیگه بعدا عکسهای اونجا رو هم میذارم.
شما هم خوش باشید.
صبحها که از خواب بیدار میشه ،منو صدا میکنه وقتی میرم ببینم چی میخواد اول متکاشو میده دستم و بعد هم خودشو آویزونم میکنه، یعنی منو ببر روی تخت خودت،وقتی کنارم دراز میکشه تا حد ممکن خودشو بهم نزدیک میکنه و با دستش روی موهام میکشه و نوازشم میکنه و مرتب میبوسم .خدایا یعنی دل کوچیک دخترکم برام تنگ شده ؟ شاید خواب منو دیده؟ ،ولی این کار هر روز صبح تکرار میشه پس خدایا مرسی بابت این همه عشق و عاطفه، مرسی از اینکه دخترم دوستم داره ،مرسی که عشق و علاقه ومحبت منو درک میکنه،بابت همه نعمتهایی که بهم دادی ممنون و مرسی.
............................................................................................
من میگم :کی دختر منه؟
ورونیکا میگه :مان(من)
من میگم :کی خوشگل منه؟
ورونیکا:مان
کی عزیز منه؟
ورونیکا:مان
کی ناناز منه؟
ورونیکا:ناناز
........................................................................................
من تو خونه راه میرم یا بپر بپر میکنم و دستامو شکل بوق میکنم و میگم :دودورودودودو ایران دودودودوایران
ورونیکا: دودودو ای یی
.......................................................................................
همسایه طبقه بالامون خیلی سر و صدا دارند ،چند وقتی میشد که ورونیکا با شنیدن صدا از بالا با اظطراب به من نگاه میکرد .یعنی این صداها چیه ؟!
من:چیزی نیست مادر جون همسایه طبقه بالا داره خونشو تمییز میکنه مثل مامان که جارو میکنه صندلیها رو تمییز میکنه و ووو....چیه مادر ؟سر و صدا میکنن نمیذارن دخترم لالا کنه؟ (بخوابه)
حالا این شده براش مثل یک قصه میاد روبروی صورتم و میگه:
بالا بعد من باید بگم: همسایه بالا؟
ورونیکا:صدی(منظورش همون صداست)
من:چی ؟سر و صدا میکنند؟
ورونیکا:لالا
من:نمیذارن دخترم لالا کنه؟.
............................................................................................
این و این هم عکسهای امروز هستند که باهم رفتیم پیاده روی و بعد از اون هم ورونیکا مهمون یادویگا شد و مامانش هم برای خودش رفت ددری و خرید.
جونم براتون بگه که اینقدر این بچه ها سریع رشد میکنند و بزرگ میشن که آدم نمیدونه از کجا بگه.
خوب از اینجا میگم که:
حرف زدنش که میکس شده از هر زبانی که دلش بخواد استفاده میکنه اگر گفتن کلمه ای به فارسی براش سخت باشه سعی میکنه از اون دوتا زبان دیگه جایگزینش کنه،و یا بلعکس.
اعضای صورت و بدنشو به هر ۳ زبان یاد گرفته.اسم و صدای حیوانات هم همینطور صدای خروس رو برای من قوقولی قوقو میگه و برای مارک کو کوری کو کواز روزی که رفتیم باغ گلها و توی دریاچه های مصنوعیش صدای قورباغه رو شنید و بعد از اون هم من در آوردن صدای قورباغه رو یادش دادم، زبونشو به سقف دهنش میچسبونه و صدای قورباغه رو در میاره .عاشق سری آهنگهای crazy frogاست که تا شروع میشه میگه (که یی زی) یا میگه (فووگ) که منظورش همونه.گاه گاهی به جای ماما و تاتا از مانک(مارک) و شی یی(منظورش شری است، مارک واسه راحت تلفظ کردن شری صدام میکنه)استفاده میکنه.عاشق حمام کردن و به قول خودش آب بازی است وقتی بهش میگم ورونیکا بریم آب بازی میگه : pig- momo-fishیعنی این عروسکهاشو هم باخودمون ببریم حمام کنند.به حمام میگه امام(به فتح ا)الان ۱۶ تا دندون داره که شامل دندونهای آسیابش هم میشه.پنجشنبه هفته پیش هم نوبت واکسن داشت که چون اسهال داشت دکتر گفت باید صبر کنید حالش خوب بشه.دیروز دوتایی رفتیم کلینیک و دکترش براش واکسناشو زد،یکی توی بازوی راست و یکی توی بازوی چپش چقدر گریه کرد و جیغ زد بماند.دکترش هم دوتا برچسب خوشگل بهش داد یکیش فیل بود و یکیش کفشدوزک که بد از اینکه گریه هاش تمام شد به دکترش کفت مرسی، مرسی و بعد هم براش دست تکان داد و بهش گفت بای و به زبان لهستانی هم گفت پاپا (همون بای بای).که دکتر کلی خوشش اومد .البته بعد مامانش بیرون خدمتش رسید و حسابی چلوندش.معنای سرد و گرم و داغ را خوب میفهمه و وقتی که توی فر چیزی درست میکنم نزدیگ اجاق گاز نمیشه و فقط از دور میگه آتیش ،داگ(داغ).امکان نداره چیزی بهش بدم و نگه مرسی البته این مرسی گفتن یک کاربرد دیگه ای هم داره مثلا اگر بهش آب میوه بدم و بعد از ۲-۳ دقیقه ببینه من دارم مثلا میوه میخورم میاد و اب میوه شو میده به من و میگه مرسی یعنی دیگه نمیخوام حالا بهم میوه بده.با آهنگهای، خوشگلا باید برقصن ،اندی و همینطور آرش و کامران و هومن حتما حتما باید برقصه.صدای هواپیما ویا هلیکوپتر که میشنوه، یاد توضیحات من در مورد سفرمون به ایران میافته و فوری اسم خاله ها و دختر خاله هاشو میاره به خصوص تایا(تارا)و با چه حسرتی هم میگه.
...........................................................................................................
امروز صبح اولین غنچه از گل نازها باز شد البته هنوز غنچه است و رنگش هم زرد است.از صبح تا حالا خودمو خفه کردم از بس که رفتم توی بالکن و برگشتم.ولی نه ریحونام ونه بامیه اهوازیام هنوز در نیامدن.
...........................................................................................................
امروز رفتم آرایشگاه و رنگ موهامو عوض کردم از رنگهایی که با رنگ موهام خیلی اختلاف داشته باشند برای همین بدم میاد، بعد از یک مدت که موها از قسمت ریشه دو رنگ میشه آدم یک جورایی شلخته به نظر میاد.الان باب سلیقه مارک شد.![]()
...........................................................................................................
چند وقت پیش من و مارک ، جایی یک دختر خانم هندی را دیدیم بعد از صحبتش با ما من رو به مارک کردم و گفتم به نظرت اون خانم،زبان لهستانی رو با لهجه خاصی حرف میزد یا خیر؟
مارک:نه خیلی خوب صحبت میکرد اصلا هم لهجه نداشت .
من:یعنی از من هم بهتر صحبت میکرد؟
مارک :آره خیلی ،تو خیلی لهجه داری
من:یعنی من چه طوری لهجه دارم ؟مگه من چه طور حرف میزنم؟
مارک نمیدونم، فقط مثل این میمونه که یک خوزستانی بره اصفهان و با لهجه خوزستانی حرف بزنه ،خوب همه میفهمن اون اصفهانی نیست.
من:![]()
...................................
*اهالی محترم خوزستان لطفا قیام و شورش راه ندازید،شلوغ پلوغ هم نکنید که من خودم از بیخ و بن خوزستانی هستم.
*آخه مارک اصفهان کار کرده و متوجه شده بود که توی محیط کارش اطرافیانش فارسی را متفاوت تر از اونی که از ما میشنید حرف میزنند. هرچند که ما هم فارسی را یک جور دیگه متفاوت حرف میزدیم. همینطور که من الان لهجه اون لهستانی هایی رو که سمت قسمتهای کوهستانی و جنوب لهستان زندگی میکنند، رو به وضوح تشخیص میدم . به نظرم اونها یک جورایی ،انگار دارن شعر میخونن ولی این طرفا که ما هستیم حرف میزنند.
آخه آدم چی بگه،یعنی یکی اون جا نبود؟! به آقای کارفرما یا مهندس یا هر کس دیگه ای بگه جناب ...........
اصلا خودتون بخونید و بخندید.
اصلا کسی اون وسط وظیفه نظارت داشت یا نه؟
این چند روز دوباره هوا حسابی سرد شده و دوباره بارون و بارون بارون.
یک آش رشته اصل ایرونی ،از اون آش رشته هایی که بیشتر موا اولیه اش را از وطن آوردم،
و یک موزیک باحال از ویگن که میخونه بارون بارون ه زمینا تر میشه..........
و صدای قطرات بارون روی شیروونی پنجره و.............
آخ که چه میچسبه.
*یادویگا عاشق آش رشته ست،مشتری دائمم شده.
.......................................................................................................
تا حالا شده قصد داشته باشید ،مثلا لباس بخرید یا شلوار ورزشی یا هر چیز دیگه ولی خریدتون به طور کل تغییر کنه و یک چیز دیگه بخرید؟
من که هر بار خواستم چیزی بخرم سر از کفش فروشی و یا شلوار فروشی در آوردم . دیگه کم کم داره به صورت یک بیماری میشه برام .امروز دیدم که بیشتر لباسهای ورونیکا هم شلوار هستند انواع جینها و همینطور کلی کفش که شاید نوبتی هم که بخواد بپوشه یکی دوبار نوبت هر کدوم بشه.ولی امروز واقعا میخوام برم صندل بخرم و مطمئنم اگر بهترین جواهرات رو جلوی روم بزارن حاضر نیستم قید کفش خریدنو بزنم و برم جواهر بخرم ،اینطوریاست دیگه...............،این هم از اون مسائلی هست که باید کنترلش کنم چون خیلی بی رویه توی وجودم رشد کرده .
همیشه از روزهای پر کار و شلوغ پلوغ!!!! بیشتر خوشم میامد روزهایی که آن قدر مشغولم کنند که حتی وقت کم بیارم و دائما بدو بدو کنم تا به همه کارهام برسم .روز شنبه و یکشنبه را تقریبا اینطور گذروندم،از صبح که بیدار شدیم شال و کلاه کردیمو رفتیم به سوی شنبه بازار و خرید گل ونشاء برای بالکن که امسال قسمتمون به گل ناز افتاد.سال پیش من گل ناز ندیدم ولی خوشبختانه امسال پیدا کردم و یک باغبانی جانانه راه انداختم و مارک هم مرتب بهم چای ونوشیدنی گرم می رسوند.بعد هم رفتیم به سوی این فروشگاه و یک دست مبل خوشگل هم انتخاب کردیم و یک مشتی خرده ریز دیگه که البته خریدشون موکول شد به دیدن همه فروشگاههای شهر و شهرک های اطراف و اگر هم روم بشه به مارک بگم منو ببره ورشو اونجا رو هم ببینم . میدونم بد عادتی دارم ولی چه کار کنم دیگه نمیتونم ترکش کنم.بقیه روزمون هم به بقیه بدو بدو ها و تمیز کاری بشور وبساب وخرید هفتگی گذشت.یکشنبه هم که به همون منوال که حوصله نوشتنشون ندارم.( بار دوم است که می نویسم شانس بیارم همینها هم نپرند ).
..........................................................................................................
کم کم وقت بخور و بخواب مامان ورونیکا هم داره تمام میشه .نی نی مون هم واسه خودش و ما خانمییییییییی شده و دیگه وقتش ه که تنبلی را کنار بذارم .بهار را همیشه دوست داشتم به خاطر اینکه همیشه بهم حس زندگی و جوانی و نشاط را داده .این بهار از اون بهاراست.آستینامو بالا میزنم میرم به سوی پر کردن چاله چوله هایی که باید قبل از بچه داری پر میشدو نشد که بشه.خدا رو شکر الان اونقدر انرژی و نیرو دارم که نگران از دست دادن یکی دو سال فرصت طلائی نیستم چون مطمئنم میتونم جبرانش کنم میدونید چرا ؟؟؟؟چون االان انگیزه و توانم خیلی بیشتر شده وجود عزیز دخترکم،آره اینه که بهم امید و توان میده حتی اگر، ۳۲ ساله هم باشم.
.........................................................................................................
گاهی اوقات دوستی ها به دلیل و منظور نیازی ندارندو چقدر هم زیبا و دلنشینند، ولی دشمنی های بی دلیل و کور کورانه فقط میتونه مختص بعضی ها که .........باشه.
با شخص خاصی نبودم ،شما میتونید فرض کنید که مثلا یک ضرب المثل چینی گفتم.
امروز اینجا روز مادر بود .این روز را به همه مادران خوب دنیا از جمله مامان مهربون و دوست داشتنی خودم تبریک میگم.و شرمنده همه محبت ها شون و مهربانیهاشون هستم.والبته دلتنگ روی ماه و لبخندهای دلنشینشون.
مادرجون امیدوارم سالم و پاینده باشید،و همیشه زیر سایه تون باشیم. دوستتون دارم خیلی زیاد.
امروز دو تا از دوستهای لهستانیم قراره بیان خونمون .میدونید واسه چی؟
قراره من بهشون طرز تهیه اسپاگتی کاربونارا به روش لهستانی رو یاد بدم. بله درست ه اونها لهستانی هستند ولی من قراره بهشون غذای لهستانی یاد بدم.آخه دفعه قبل که اومده بودند اینجا و ظاهرا گرسنشون هم بود ،صحبتهامون به آشپزی ایرونی و فرنگی کشیده شدو کم کم رسیدیم به اسپاگتی که مارگرت گفت :تمامش کنید که من گرسنم میشه و ممکنه همین الان دلم اسپاگتی بخواد.اتفاقا ما همون روز ناهاراسپاگتی داشتیم،خوب من بشون تعارف کردم که از ناهارمون مونده اگر میخواین براتون گرمش کنم ،که اونا هم نه نگفتن . بعد از اون کچلم کردن که اینو چه طوری درستش کردی .ظاهرا خیلی گرسنشون بود وگرنه به نظر خودم اونجوری هم غذای عالی هم نبود.حالا امروز میخوام خودمو از دستشون نجات بدم.
به قول مارک خوبه اونا هم واسه اینکه کم نیارن، بهت بگن بیا طرز تهیه آش هتل عباسی اصفهان(منظورش همون آش رشته است) رو بهت یاد بدیم.
![]()
میگم این یعنی چی!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟