تبليغاتX
Lilypie ورونیکا سپیده
غنچه گل خونمون

دختر گلم ،ورونیکا جونم ،سالروز اسم قشنگت را بهت تبریک میگم.

+ نوشته شده در  17 May 2006ساعت 4:39 PM  توسط مامان ورونیکا 

این جا و این جا و این جا  هم چند تا عکس از بهار این ولایت.

+ نوشته شده در  16 May 2006ساعت 12:29 PM  توسط مامان ورونیکا 

اون شب من و دخترکم با تب ۴۰ درجه اش جنگ تن به تنی راه انداختیم،و از اونجایی که اسهال داشت دکترها نمیتونستند از شیاف استفاده کنند و هر  دارویی رو هم که بعد از یکی دو دقیقه بالا میاورد.این بود که تا صبح با پاشویه تبشو پایین میاوردم .خیلی ترسیده بودم ترسم از این بود که شنیده بودم امکان تشنج وجود داره .تا صبح کنار تختش با چند بسته گاز استریل و یک ظرف آب، تبشو کنترل میکردم .

 دیدن سرم توی دستهای کوچولو و ظریفش حسابی اعصابمو داغون میکرد.خلاصه قصه اش طولانی است...............

همه اینها دلیل این شد که یک ماه مونده به موعد بلیت برگشتم ،برگردم اینجا، توی هواپیما هم خوشبختانه تهران تا استامبول و از اونجا به ورشو رو تخت خوابید.اینقدر با عجله و یک جورایی دلخونی برگشتم که حتی نشد برای مراسم نامزدی خواهر زاده ام بمونم .

میدونم کشوری که الان دارم توش زندگی میکنم مدینه فاضله که نیست هیچ بلکه هنوز زمان نیاز داره که در سطح کشورهای دیگه اروپایی رشد کنه .ولی احساس آرامشی را که  زمان رسیدن توی فرودگاه اوکنچیه ورشو بهم دست داد قابل وصف نیست .تا قبل از اون فکر میکردم برگشتن چقدر برام سخت خواهد بود ولی اینطور نبود. با رسیدنم میدونستم که دیگه واسه خیلی چیزها لازم نیست حرص بخورم و اعصاب خودمو خراب کنم . میدونستم که لازم نیست همش حواسم بدون دلیل به خودم باشه،و میدونستم که ...............

من برگشتم به جایی که با تمام بدی هاش بهم اجازه میداد که خود خودم باشم .

+ نوشته شده در  14 May 2006ساعت 10:34 PM  توسط مامان ورونیکا 

قرار بود در مورد ایران رفتنمون بنویسم.ولی اینقدر درگیر بودم که حس و حالش از سرم پرید.فقط همینقدر بگم که از اول سفر بد شانسی داشتم تا الان.

توی استامبول ۶ ساعت ترانزیت بودم که متاسفانه کالسکه ورونیکا توی بار گم شد و من تمام این ۶ ساعتو حرص خوردم ، و ۳ روز بعد از رسیدنمون از فرودگاه تماس گرفتن که برای تحویل کالسکتون بیاین .......  یکی دو روز بعد از سال تحویل آماده سفر به خوزستان شدیم و بهار زیبای خوزستان رو هم دیدیم.اونجا ورونیکا دختر خاله های دیگشو هم از نزدیک دید و کلی با همه جور شده بود .از دیدن این همه آدم توی یک زمان لذت میبرد .توی این مدت شیطنتهای زیادی هم یاد گرفته بود.از اونجایی که خانواده و فامیلم اولین بار ی بود که دخترکم رو میدیدند کلی برای همدیگه ذوق میکردند.. باور نمیکردم که به این سرعت با همه جور بشه. به خاله شیوا هم میگفت ماما.تارا رو تایا صدا میکرد.و بابک رو بایوم.از همه قشنگتر اسم سینا برادرزاده ام بود که بهش میگفت سینی.بعد از برگشتن از خوزستان بود که ورونیکا مریض شد .خیلی حالش بد شده بود .هر غذایی یا حتی شیرشو که میخورد به آنی اونو بالا میاورد. اسهال هم دست بردارش نبود.

خلاصه رفتن به بیمارستان همانا و بستری کردنش همانا.بماند که از ساعت ۵ بعد از ظهر تا ۹ شب که ورونیکا بستری شد توی بیمارستان منو مثل توپ از این طرف به اون طرف شوتم میکردند و دلیل مسخره شون هم نبود جا  و تخت خالی بود .اون روز کلی حرص خوردم کلی هم بد و بیراه به همه گفتم .اصلا برای کادر اون بیمارستان مهم نبود که این بچه حتی حال نداره چشماشو باز کنه .اصلا براشون مهم بنود که میدیدند تمام لباساش از استفراغ خیس شده .گریه های بچه و نگرانی یک مادر اصلا براشون اهمیتی نداشت.این شد که تنها کاری که کردم تصمیم گرفتم همین که حال ورونیکا یک کمی بهتر شد و فقط بتونه غذا رو نگهداره بارو بندیلمو جمع کنم و برگردم .حداقل اینجا لازم نبود برای حق طبیعیمون یقه همو بگیریم.

اون شب و شبهای بعدش یکی از سخت ترین و وحشتناکترین شبهای عمرم شد. بچه ای که تا حالا به این شدت مریض نشده بود................................

ادامه مطلب را بعدا مینویسم.

.........................................................................................................

توی مدتی که ایران بودم یکی دو روز اول رفتم که به اعتیادم برسم و یک سری به وبلاگها بزنم و گشتی و ....وگذاری،ولی با دیدن سرعت اینترنت و علافی های که برای باز شدن یک صفحه باید تحمل میکردم و همینطور وابستگی بیش از حد ورونیکا به خودم از خیرش گذشتم و مراحل ترک اعتیادم به خوبی سپری شد .از همینجا توصیه میکنم هر کسی میخواد ترک کنه یک سر بره ایران.

از این رو دوستانی که برام ایمیل فرستاده بودند و جوابی دریافت نکردن عذرمو بپذیرن و به بزرگی خودشون ببخشن.شرمنده همتون هستم.

 

+ نوشته شده در  12 May 2006ساعت 12:58 PM  توسط مامان ورونیکا 

ما برگشتیم ،

سر فرصت سفرنامه  را خواهم نوشت،فعلا برم استراحت کنم و بعد از اون هم  تمیز کاری خونه .

برمیگردم.

خوش باشید.

+ نوشته شده در  26 Apr 2006ساعت 1:26 PM  توسط مامان ورونیکا