و هر دم از این باغ بری می رسد.
حالا دم عیدی این دیگه چی بود؟!!!!
نمیدونم شما به ارواح و جن و این جور مسائل اعتقاد دارید یا نه ؟ولی امروز صبح اتفاقی توی خونمون افتاد که براش هیچ جوابی پیدا نکردم .
از خواب پریدم توی خونه صدای موسیقی پر شده بود صدای موزیک نه دور بود نه خیلی نزدیک،توی خواب و بیداری خوب که دقت کردم متوجه شدم صدای گوگوش است . (هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود........هیچ اتاقی................)یک لحظه با خودم فکر کردم آخه کدوم یکی از این همسایه های ما موزیک ایرونی گوش میده. از این فکرم تعجب کرده بودم، این طرفها که ایرونی پر نمیزنه. فکر کردم که مارک برگشته خونه ،و میخواد اینطوری منو بیدار کنه.
از توی تختم با سرعت بیرون پریدم و دیدم که صدا از توی آشپزخونه میاد .کنار در آشپزخونه خشکم زد آخه چه طور ممکن بود، کسی به غیر از من و ورونیکا خونه نبود.ضبط صوت توی آشپزخونه که توش سی دی گوگوش بود خود به خود شروع به خوندن کرده بود.فوری تمام لوازم الکتریکی خونه رو چک کردم .چون اول فکر کردم وقتی که خواب بودم برق قطع شده و دوباره بعد از اومدن برق ضبط صوت شروع کرده به خوندن .چیزی که تا الان اتفاق نیافتاده بود.ولی در کمال تعجب دیدم که خیر اصلا قطع برق نداشتیم.
چندین بار هم وقتی من و مارک تلویزیون تماشا میکردیم کانال تلویزیون عوض میشد در صورتی که کنترل تلویزیون از هر دوی ما دور بود.
فقط میدونم که آدم خیال بافی نیستم و همینطور اصلا از این چیزها نمیترسم،ولی تا الان علت این اتفاقات رو نمیدونم.
............................................................................................................
یکی از موضوعاتی که اکثر خانمها بعد از زایمان باهاش درگیر میشن،کم کردن وزن و برگشتن به اون وزن و سایز قبل از بارداریشون است.من هم از این خیل عظیم مثتثنی نیستم و
از امروز رژیم غذایی رو شروع کردم.امیدوارم این یکماه هوس غذای ایرونی به سرم نزنه .تا همه چیز به خوبی پیش بره.
اگر خیال وزن کم کردن دارید،این جا هم سر بزنیدچون از این به بعد میتونه راهنمای خوبی باشه.
دندونهای هشتم و نهم همزمان با هم در اومدن .دختر م نه تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااادندون داره.
............................................................................................................
یاد گیری بعضی کلمات فارسی براش سخت است و همینطور یادگیری بعضی کلمات انگلیسی.،و از آسان ترین و روانترین کلمات استفاده میکنه . فعلا به موز میگه مو، ولی به سیب میگه اپ(به فتح ا و کسر پ)
...........................................................................................................
امروز برای اولین بار دخترکم گفت سلام .اینقدر قشنگ سلام رو تلفظ میکنه که رفتم چند تا از عروسکاشو آوردم و اول خودم یکی یکی بهشون سلام میکردم و بعداونهم وقتی منو دید نشست کنار عروسکهاش و به همشون سلام میکرد..................آی خوردمش ،آی چلوندمش.
...........................................................................................................
این هم از ابتکارات ایرونی ها و هدیه ولنتاین.
...........................................................................................................
من همچنان در دلهره و اضطراب شب و روز میگذرونم.
ای ایران ای مرز پر گهر............................................
هر روز که میگذره دخترکم کلمات جدیدی را یاد میگیره .حالا میتونم بدونم که چرا مادرها اینقدر از تغییرات بچه هاشون هیجان زده میشن .ورونیکا دیگه میتونه بگه آب و به شیر هم میگه شیش،با انگشتش به چشمهای خودش و یا ما اشاره میکنه و میگه آیز،وقتی دلش موزیک میخواد میگه نای نای، به دوستای من میگه انت ،ولی همچنان فارسی رو بهتر از دو زبان دیگه میفهمه.
تا حالا فکر میکردم که ورونیکا خجالتی باشه و اگر یک فرد جدید توی خونمون ببینه یک گوشه بشینه ویا گریه کنه.ولی این روزها تقریبا هر روز مهمون داشتیم ،ولی خیلی احساس خوبی داشت و خوشحالی میکرد با آگاتا و مارگرت تقریبا دوست و صمیمی شده و راحت میره توی بغلشون.امروز هم کلی توی بغل مارگرت دوتایی رقصیدن و وقتی اونو زمین گذاشت دستاشو باز کرد که باز هم بره بغل مارگرت.
................................................................................................................
به وبلاگهای زیادی سر میزنم و خیلی از وبلاگها رو میخونم چه اونهایی که مهمون این دفترچه خاطرات میشن ،چه اونهایی که تا حالا اسم این دفترچه رو هم نشنیدند.دوستان مهربون و با محبت زیادی رو از طریق همین دفترچه پیدا کردم و الان این رابطه فراتر از کامنت دونی دفترچه شده،که علاوه بر اینکه بهشون اعتماد دارم خیلی دوستشون هم دارم و همیشه بهترینها رو براشون آرزو دارم.ولی مدتی هست که حسابی درگیر یک سری کارها هستم که شاید فرصت نوشتن تغییرات و خاطرات روزانه دخترکم رو هم نداشته باشم،وفقط از روی علاقه با سرعت هر چه بیشتر میرم و به وبلاگهای مورد علاقه ام سر میزنم و اگر فرصت کنم کامنتی هم میگذارم. ولی از آنجایی که واقعا برایم این امکان وجود نداره که به هر وبلاگی که سر میزنم کامنت هم بذارم تصمیم گرفتم که کامنت دونی اینجا رو هم ببندم که بیش از این شرمنده دوستان عزیزم نشم.
خوش وخرم باشید.
توی یکسالی که من و مارک ، ایران بودیم (قبل از اومدن به اینجا)من توی خونه پدری زندگی میکردم و مارک توی خونه ای که اداره بهش داده بود..از اونجایی که عااااااااااااااااااااااااااااااااشق خواب صبح هستم و اینو همه اهل خونه میدونستند،و البته چون میدونستند شاید روزهای آخری باشه که پیششون هستم کلی تحویلم میگرفتند و خونه را تا هر ساعتی که بنده بیدار شم در سکوت و آرامش نگه میداشتند.این وسط یک وروجک داشتیم که اسمش تارا بود .دختر خاله ورونیکا که من بینهایت دوسش دارم و خودش هم خیلی خوب اینو میدونست.اون موقع تارا خانم ما ۴ سالش بود ولی زبونش ۴ متر بود.هر موقع حوصله اش سر میرفت میامد پشت در اتاق خواب من و با فریاد مامانم رو صدا میزد که مثلا آب میخواد یا دستشوی داره.تا مثلا منو از خواب بیدار کنه.یک روز که اتفاقا بیدار هم بودم اومد یعنی یک مانور بده شاید من بیدار شم و باهاش بازی کنم. من هم پریدم بیرون و بهش گفتم آخه وقتی یکی خوابیده آدم اینقدر دادو بیداد راه میاندازه.خیلی خونسرد راه شو کشید ورفت و من برگشتم توی اتاق خوابم .کاملا مطمئن بودم که اینی که من میشناسم باید یک جواب قلمبه بهم بده، وگرنه آروم نمیشه هنوز ۵ دقیقه نشده بود که اومدم پشت در اتاقم و با همون صدای بلند گفت که :
کی انکل مارک (به مارک میگه انکل) تو رو میبره خارج که من از دستت راحت بشم.
دیگه پریدن من بیرون اتاق بود و چلوندن این فرشته کوچولو.
ولی الان همین عشق خاله پشت تلفن مرتب ازم میپرسه پس کی میای ،من دلم برات یکذره شده.دفعه پیش، قبل از رفتنم به ایران بهش گفتم تارا جون چی میخوای برات سوغات بیارم .همش میگفت من هیچی نمیخوام فقط خودت بیا همین کافیه .کلی با هم تعارف تیکه پاره کردیم آخرش این بچه یک قلم درخواست نداشت .تو رو خدا یک بچه ۵ ساله اینو بگه آدم باید چه کار کنه؟؟؟؟؟؟؟.الان کلاس اول است و خیلی هم مشتاق رفتن به مدرسه.توی اون چند روزی که به خاطر آلودگی هوا مدارس تهران تعطیل بودن .مامانم تعریف میکردن که تارا کلی ناراحت شده و گفته که اگر اینا آخر منو با این تعطیلی هاشون رفوزه نکردن !حالا ببینید.
خلاصه دلم برای حرفهای قلمبه و مهربونیهاش و اون صورت ماهش یک ذره شده.
چرا وطن منو نمی طلبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امروز روز پدر بزرگها و مادر بزرگها بود.من و مارک هم از طرف ورونیکا هدیه ای تهیه کردیم و رفتیم خدمت مادر شوهر عزیزو تقدیمشون کردیم .هرچند که اطمینان داریم هیچ هدیه ای جبران محبتها و مهربانیهاشونو نخواهد کرد.
..................................................................................................
هوا به طرز وحشتناکی سردشده و بارش برف بدون وقفه ادامه داره. عبور و مرور ماشینها به ندرت دیده میشه ،و لی افرادی رو توی خیابون میبینیم که پخش زمین شدن و از درد به خودشون میپیچند.فعلا که تا منفی ۲۸ درجه رسید، خدا کنه ادامه پیدا نکنه.
..................................................................................................
وقتی میشینم پای کامپیوتر ورونیکا مرتب با دکمه های کامپیوتر ور میره و الان دیگه یاد گرفته که جای سی دی کجاست.فارسی را کاملا متوجه میشه و لغات انگلیسی را هم یاد گرفته.در کل کمی روش یادگیریشو تغییر دادم مثلا اگر اسم یک شی را بهش میگم هم فارسیشو میگم هم انگلیسیشو و در مراحل بعدی جمله ها رو هم به همین منوال.نمیدونم شاید روش درستی باشه شاید هم نباشه.بالاخره تا وقتی که شروع به حرف زدن نکنه نمیتونم نتیجه رو ببینیم.ولی الان وقتی آب میوه میخواد میگه جوس اگر متوجه نشم یا مشغول حرف زدن باشم با صدای بلند تر میگه بده.مارک و یادویگا هم باهاش به زبان لهستانی صحبت میکنند.اگر من مثلا بهش بگم بیا بهت غذا بدم کاملا متوجه میشه و با ذوق و شوق دنبالم میدوه.و اگر همین جمله رو هم مارک به زبان لهستانی بگه عکس المعلش همون ذوق کردن و همراه مارک شدن هستش.عاشق رقصیدن و موزیک است.در هر حالتی اگر براش آواز بخونم باید یه قر بده. فکر کنم فعلا آرزوش به دست آوردن کیف لوازم آرایش من باشه ،چون از هر فرصتی برای قاپیدنش استفاده میکنه.اگر کیف پولم رو ببینه میخواد از دستم درش بیاره چون توی کیفم عکس پدر و مادرم هست و به زبان لهستانی میگه بابا (یعنی مادر بزرگ) و منو متوجه منظورش میکنه .از ماشین لباس شوئی میترسه ولی از تاریکی ابدا ترسی نداره .الان یک هفته است که اتاقشو جدا کردیم و توی اتاق خودش میخوابه البته شبها که خواب نداره ولی روزها بدون دردسر میخوابه .متکا و پستونک دوتا چیزی هستند که بدون اونها نمیتونه باشه.حتی بیشتر اوقات وقتی اصلا خوابش نمیاد متکاشو دستش میگیره و توی خونه قدم میزنه. به تمیز کردن کف خونه علاقه داره و مثلا میخواد ادای منو دربیاره.تا یک دستمال میبینه فوری باهاش زمینو تمیز میکنه. حالا اینها همه بد نبود،ولی یکی از آخرین کارهاش این بود که سوراخ های بینی شو کشف کرده و گاه گاهی هم انگشتش میره به سمت بینیش.ولی از اونجایی که نمیخوام حساسیت نشون بدم ویا از این کار اونو نهی کنم ،توی اون حالت فوری دستاشو میگیرم و با هاش شروع میکنم رقصیدن که خوشبختانه تا حالا متوجه نشده و یک هفته ای است که کاملا از سرش افتاده.
این هم خانم خانمادر حال جستجو ی متفکرانه
دخترکم داره کم کم بزرگ میشه.................................................