بعد از چند روز بد عنقی و فکری شدن بالاخره از سه پیشنهاد مارگرت و آگاتا ( رفتن به دیسکو سالن بولینگ و بیلیارد - و دور هم جمع شدن توی خونه یک کدوممون و پچ پچ کردن) بولینگ را انتخاب کردیم .
قرارمون رو برای دیروز گذاشتیم و قرار بود که اون دو تا راس ساعت ۳۰/۲ بعد از ظهر بیان خونه ما و به اتفاق هم برونیم به سمت لوبلین*.از اونجایی که ورونیکا شب رو کامل نخوابید و تا صبح منو بازی میداد،بالاخره ساعت ۹ صبح رضایت داد و دوتایی با هم بیهوش شدیم.فقط یک لحظه اومدم از این پهلو به اون پهلو بشم دیدم ساعت ۱۰/۲ است و من حال ندارم از جام تکون بخورم .یک لحظه یادم اومد که واییییییییییییییییییییییییییی ۲۰ دقیقه دیگه اون دو تا خوش قول سر میرسن.هنوز دور خودم میچرخیدم و میخواستم اول ورونیکا رو بیدار کنم که دیدم زنگ درو میزنند.......................................
وقتی آگاتا منو با لباس خواب و چشمای پفک کرده دید کم مونده بود شاخ در بیاره..جریانو براش گفتم اونهم گفت :خوب امروزو کنسل میکنیم و یک روز دیگه میریم.دیگه این یکیو روم نمیشد.
قبل از رفتن بهشون گفتم که من تا حالا بازی نکردم اگر خیط کاشتم نخندیدها.توی سالن بعد از عوض کردن کفشهامون و سفارش آبجو و البته قهوه برای بیدارشدن من.شرع کردیم مثلا ورزش کردن. دور اول حسابی خیط کاشتم و آخر شدم.برام مهم نبود چون اومده بودیم تفریح.قبل از دور دوم آگاتا گفت نگران نباش چون که توی انجیل نوشته که آخرین نفرها میتونند اولین باشن.(من اینطور ترجمه اش کردم)خلاصه در کمال ناباوری دور آخر من اول شدم .جایزه بازی هم یک لیوان آبجو تگری *بود.
خواستم بگم امیدتون رو هیچ وقت از دست ندیدو خودتونو هیچ وقت دست کم نگیرید.گاهی آخرین ها میتونن اولین ها باشند.
چیه هوس بولینگ کردیدخوب بازی کنیدو امتیازتون را حساب کنید.
فقط دقت کنید توی لیست سمت راست صفحه دوتا گزینه هست که میتونید بولینگ بازی کنیداولیbowlingو دومیbooling است.
*لوبلین=شهری که تقریبا به شهر کوچک ما چسبیده و بیشتر اوقات برای تفریح کردن به اونجا میریم.
*تگری =تگرگی
دست و دلم به نوشتن نمیره.هر چی میخوام مثبت فکر کنم میبینم نمیشه.هر روز شبکه های خبری یک خبر جدید دارند و به هر کانال خبری که سرک میکشم میبینم از ایران میگن.
یعنی باز هم میخواد جنگ بشه؟راستش فکرش تنم رو میلرزونه.هنوز اون کابوسها ازم دور نشدند.هنوز روزهای دربه دری و این شهر و اون شهر فرار کردن رو یادم نرفته .هنوز یادم هست که کلاس چهارم دبستان رو توی سه شهر مختلف مدرسه رفتم.هنوز اون ترکشهای که توی حیاط خلوت خونمون به در و دیوار اصابت میکردند رو خاطرم هست.روزهایی که عراقی ها خرمشهر و آبادان رو تصرف کردند و بعد از اون نوبت اهواز بود.شبهایی که از سقف خونه وحشت داشتم .شبهایی که با اعلام خاموشی باید شب رو با شمع سپری میکردیم و انشا مینوشتم .علم بهتر است یا ثروت..............................................؟
حالا دوباره و دوباره یعنی باز یک نسل دیگه قراره این کابوسها رو تجربه کنن؟یعنی الان.........
بیشتر وقتمو کنار تلویزیون میگذرونم توی یک خونه امن و یک کشور امن نشستم و تنها کاری که میتونم بکنم دعا کردن و حرص خوردن است.داغم بیشتر تازه شد زمانی که شنیدم و خوندم که قراره لهستان هم در حمله به ایران با آمریکا همکاری کنه . هر چند فوری اون خبر رو تکذیب کردن.ولی خوب مگه الان لهستانی ها توی عراق نیستند.بحث های سیاسی بین من و مارک هم شروع شده.هر روز برای دلداری من میاد میگه که فلان وزیر و فلان شخص بلند پایه نظامی اون خبر رو تکذیب کردن واز این جور حرفها.بهش گفتم فکر میکنی تکلیف من چی میشه اگر بخوام با مردمی معاشرت کنم که به عنوان اشغالگر توی کشورم وول میخورن.؟.......
همه ما میدونیم که نفت بلای جونمون شده ،لهستانی که در جنگ جهانی دوم ضربه محکمی خورد و کلی ویرانی به ارث برد، ورشوئی که ۹۹٪ تخریب شد حالا چه مشتاقانه دست یاری به سوی امریکا دراز کرده.باید همکاری کنه تا از این خوان پر برکت چیزی عایدش بشه.والبته عاید مردم لهستان.و من نمیخوام دخترم در سرزمین پدری اش در رفاهی زندگی کنه که قسمتی از اون حاصل ویرانی سرزمین مادر اش باشه. نمیدونم ایرانی هایی که در امریکا زندگی میکنند چه احساسی دارند ؟ولی این روزهای من پر است از وحشت و اضطراب ونفرت و ناتوانی.
سلام به همه دوستان خوب و مهربونم .قبل از هر چیز از همهتون بابت این همممممممممممه مهربونی و خوبی تشکر می کنم .از همه اونهایی که به عیادت ورونیکا اومدند و از همه اونهایی که حالمونو پرسیدند و کلی مهربونی کردند.شرمنده روی گل ماه همتون هستم.
نمیدونم این ضرب المثل را شنیدید که میگن به مرده رو بدی هر شب میاد تو خوابت. یا نه؟
حالا جریان من و این عزیزهستش.من مثل همون مرده ای هستم که ایشون زیادی بهم رو دادن.آخه هر وقت جایی گیر میافتم فوری میرم سراغشون .( فکر کنم بعد از اینکه از خواب بیدار میشن به همسرشون میگن باز هم کابوس دیدم
)و واقعا چه مهربانانه و بدون منت همیشه کمکم کردن .نسرین جون خیلی ازت ممنونم.و واقعا شرمنده روی ماهت هستم.امیدوارم یک روزی بتونم محبتهاتو جبران کنم.
راستی ناگفته نماند اون عکس ورونیکا گوشه صفحه، هم کار خودشون هستش.و همچنین انتقال آرشیو از پرشین بلاگ به اینجا و خیلی کارهای دیگه .بابت هر کدوم از این تغیرات هم یک شب رفتم توی خوابشون.![]()
من که با این رفتار خودم به اون ضرب المثل اعتقاد پیدا کردم.شما چه طور؟
عروسکم مریض شده.تب ۳۸ درجه داره.امروز بردیمش دکتر و با یک عالمه دارو برگشتیم خونه.ولی خوشبختانه بیحال نیست و مثل همیشه بی آزار و پر انرژی و خوش اخلاق است. یکی از غذاهای مورد علاقه اش هم سوپ مرغ و ورمیشل وسبزیجات و کرم هستش.که براش پختم ،فعلا غذا خوب میخوره.نمیدونم این تب به دندون در آوردنش ربطی داره یا نه؟
خدایا زودتر حال گلکم رو خوب کن من طاقت ندارم.![]()
ورونیکا از دیروز به طور اتفاقی شروع به آواز خوندن کرد.آوازش هم از همه آوازهایی که تا به این ساعت شنیدم دلنشینتر و قشنگتر است.البته خواننده آواز هم عالیه.اون میخونه من میرقصم:دن -دن- ددن- دن- دن- دن- (به کسر همه دال ها)
...............................................................................................................
جای سطل زباله رو پیدا کرده حالا دیگه هر چیزی که گم بشه میدونم کجاست.اگر درب آشپزخونه باز باشه دیگه فاتحه هر چیزی که جلو دستش باشه خونده ست.تا حالا عروسک و پستونک-بچه خرس -بچه فیلش رو از توی سطل آشغال نجات دادم.
................................................................................................................
تازگی ها یاد گرفته شلوارشو در میاره و چسبهای پوشکشو باز میکنه و از خوشحالی جیغ میزنه و توی خونه میدوه.
...............................................................................................................
الان دیگه دخترم ۷ تا دندون ،داره آخ جون.هفتمین دندونش ردیف پایین کنار اون دوتا ی قبلی در امده .این روزها کلی هم تلاش میکنه که حرف بزنه گاهی اوقات خیلی جدی گوشی تلفن اسباب بازیشو میگیره دستش و یک جورخاصی با اعتماد به نفس حرف میزنه......اگر هم من بهش بخندم و ذوق کنم ، با یک نگاه بی تفاوت به روی خودش نمیاره و دوباره به مکالمه ادامه میده.
...............................................................................................................
کلمه جدید فارسی که ورونیکا یاد گرفته: اما (حمام)وقتی میگه اما با دستش هم به موهاش اشاره میکنه .
کلمه جدید لهستانی که ورونیکا یاد گرفته:یایا (تخم مرغ)
این هم مامان نوئل خونه ما
مامان نوئل بعد از یک شب پر کار و دادن هدیه های بچه ها
این هم سرک کشیدن توی خونه همسایه
وقت شام کریسمس در لهستان معمولا بین وقت ناهار و شام است.در این روز ۱۲ نوع خوراکی آماده میشه و غذای اصلی و حتمی این مراسم ماهی است و اون یک نوع خاص به نام کارپ است. همچنین یک نوع سوپ به نام بارشچ چروونه (پودر لبو)که همراه با پیراشکی سرو میشه.محتویات درون پیراشکی هم معمولا کلم و قارچ استویا قارچ و پنیرو چند نوع خوراک ماهی مختلف دیگه وسالاد و یک نوع ماکارونی که همراه با خشخاش (البته از نوع بی غیرتش) و خلال پوست پرتغال تهیه میشه .لهستانی ها اعتقاد دارند که با خوردن این نوع ماکارونی در طول سال پول زیادی به دست میارن. اینجاخانمهای خانه دار اکثرا خودشون کیک و شیرینی درست میکنند .که معمولا پای سیب و کیک پنیر هستش.نوشیدنی ها هم که علاوه بر شراب یک نوع شربت هم هست که لهستانی ها به آن کمپوت میگویند .این کمپوت از میوه های خشک شده مثل سیب و گلابی و...تهیه میشودو مزه و طعم دودی دارد.
البته قبل از شروع به خوردن مراسم خاصی هم دارند و آن هم به این صورت است که نانهای نازک سفید رنگی که از قبل آماده شده را اعضای خانواده تک تک به هم تعارف میکنند و بعد از خوردنتکه کوچکی از نان یکدیگر را بغل کرده و ماچ و بوسه و آرزوی خوشی و سلامتی و تبریک روز کریسمس. هر تعداد مهمان هم که باشند باید همه تک تک با همدیگر این مراسم را به جا بیاورند.و بعد از آن مراسم هدیه دادن و هدیه گرفتن است که بهترین قسمت روز کریسمس است.در ضمن این روزها هم مثل عید دیدنی های نوروز خودمون باید دید و بازدید دوست و فامیل رفت .
این روزها یادویگا هم حساب منو تبل کرده و هر روز غذای آماده داریم. دستش درد نکنه.البته نمیدونم با اضافه وزن این روزها چه کار کنم؟
