
امیدوارم شب یلدا به همه خوش بگذره.من که تا این ساعت هندوانه پیدا نکردم.خرید انار هم که حکایتی داشت.آّخه اینجا انارو نمیشناسندو معمولا از اسپانیا وارد میشه.اگر هم بخرند یکی یا دوتا،حالا در نظر بگیرید من با یک کیسه پرازانار.اولین بار که گفتم ۲ کیلو انار میخوام چشمای فروشنده داشت از کاسه در میامد.
.............................................................................................................
یکی از دوستای مارک که ایران کار میکنه چند روز پیش برای تعطیلات کریسمس اومد اینجاو برای من سوغات از ایران آورد چیزی که خیلی لازم دارم و بودنش توی زندگیم خیلی اهمیت داره .تقویم ایرانی .دستش درد نکنه.دارن کم کم رسم و رسومات ایرانی ها رو یاد میگیرن.
............................................................................................................
دخترک روز دوشنبه اولین تجربه سورتمه سواری رو کسب کرد.وای که چه کیفی میکرد و غش غش میخندید.یه جوری هم لم داده بود .و دائم صدای بوروم بوروم در میاورد .(یعنی صدای موتور ماشین)شاید بچه ام حس میکرد تو ماشین شخصیش نشسته .نمیدونه مامانش هم باهاش توی مالکیت این ماشین شریکه.
...........................................................................................................
این روزها روزهای خیلی شلوغی هستند، شاید کمتر بنویسم ولی با عکس صفحه اینجا رو پر خواهم کرد.به بزرگی خودتون ببخشید.
........................................................................................................
چه چا (به فتح چ اول)،کلمه فارسی جدیدی که ورونیکا یاد گرفته منظورش هم بچه هاست.![]()
........................................................................................................
دو تا دوست لهستانی دارم خیلی دخترهای خوب و نازنینی هستند. اسم یکی شون آگاتاست اسم اون یکی شون موگوژاتا ست .چند روز پیش اومده بودند خونمون ، رفتم توی آشپزخونه تا چای بیارم وقتی برگشتم دیدم دارن با هم پچ پچ میکنن.ویکی شون میگفت تو بگو اون یکی میگفت نه تو بگو .آخرش هم به توافق رسیدن و با هم دیگه شروع کردن.اولی گفت شری(اسممو خودشون کوتاه کردن) ما یک درخواست ازت داریم.خلاصه مونده بودم که اینا چی میخوان بگن گفتم راحت باشید اگر بتونم حتما درخواستتون رو جواب مثبت میدم.بعد فهمیدم بیچاره ها میخواستند آلبوم عکس و یا اگر فیلمی از خیابونهای ایران دارم بهشون نشون بدم.دیگه جزئیاتشو نمیگم فقط بعد از نیم ساعت با یک عالمه سئوال و صورتهای سرخ شده از هیجان روبرو شدم .بماند که خیلی موارد رو نمی تونستند درک کنند و چقدر با من یکی به دو میکردند.
....................................................................................................
یه خونه تر و تمیز و براق،یک بچه آروم و خندون وسالم که راحت خوابیده،یک شوهر از راه رسیده وخسته ولی طبق معمول خندان و پرانرژی ومهربون یک روز بارونی سرد ولی قشنگ و روشن، یک دیزی خوشمزه که روی اجاق گاز داره آروم آروم قل قل میکنه ولیمو عمانی های توش دارن بپر بپر میکنن یک ظرف ترشی لیته خونگی و یک زن خوشحال و راضی با یک لیوان نسکافه، که با خیال راحت داره روزگار میگذرونه.
گاهی اوقات خوشبختی با این شمایل خودشو نشون میده،فقط باید حسش کرد.
..................................................................................................................
دخترک دیشب دیگه کاملا بیقرار شده بود .بدون اینکه تلفن دستش باشه کف دستشو میچسبوند به گوشش(یعنی تلفن ه) بعد مرتب توی خونه راه میرفت و میگفت تاتا آ ا او او آآ.هر چقدر هم بهش میگفتم مامان تاتا خیلی زود میاد بیا بریم باهم بازی کنیم. به من محل نمیداد و در حالی که دستش توی همون حالت بود یک نگاه سر سری بهم میکرد و دوباره شروع میکردبه مکالمه خیالی با پدرش.
.................................................................................................................
دیروز یک کتاب داستان براش خریدم که شامل سه تا داستان است. اولی داستان شنل قرمزی،دومی داستان بچه اردک زشت،سومی داستان هانسل و گرتل.کتاب به دو زبان انگلیسی و لهستانی است و گوشه های کتاب، لغات را با شکل و تلفظ به همون دو زبان نشون داده.خلاصه با یک ذوق و شوقی نشوندمش کنار خودم و شروع کردم براش خوندن.اصلا توجه نکرد و بلند شد رفت سراغ بازی با اسباب بازیهاش.ولی خودم کلی لذت بردم واسه همین تا آخرشو خوندم.فعلا کتابها رو فقط به نیت شکل و نقاشیشون دوست داره.هنوز توی حال وهوای داستان نیست .مگر اینکه فقط صدای گربه و سگ و جوجه و کلاغ در بیارم اون موقعست که میاد میشینه و مثلا داستان گوش میده.
.............................................................................................................
جند روز پیش یکی ازکش موهای منو آورد و به سرش اشاره میکرد و مرتب میگفت:آآآآآآآآ یعنی اینکه اینو بزن توی موهام .من هم براش جلوی موهاشو جمع کردم توی کش مو بعد دیدم بدو بدو رفت توی حال و توی آینه قدی خودشو نگاه کرد. وکلی ذوق کرد.
حالا دیگه کوچکترین تغییری که میکنه میدوه میره خودشو توی آینه نگاه میکنه،حتی اگر براش جوراب بپوشم.اگر هم توی اتاق باشیم و در بسته باشه با زبان خودش به در اشاره میکنه تا درو براش باز کنم و بره توی آینه خودشو ببینه.
...........................................................................................................
از در خونه رفتیم بیرون روی نیمکت روبروی در ورودی دو تا پسر بچه که یک سگ هم همراهشون بود نشسته بودند.ورونیکا به محض دیدن سگ به اون اشاره کرد و گفت cat ,cat
نمیدونم به خاطر جثه کوچیک سگ این اشتباه رو کرد یا اینکه از ذوق دیدن سگ ه هول شده بود .چون فرق سگ و گربه رو خوب میدونه.
............................................................................................................
تلفن اسباب بازیشو بهش دادم تا با تاتاش مکالمه کنه.اولش با عشوه میگه تاااااااااااااااااتا.بعد که جوابی نمیشنوه دوباره تکرار میکنه ،همینطور ادامه میده تا دیگه معلومه که داره نا امید میشه اون صدای ناز و دلبریش تبدیل میشه به صداهای بلندو مخلوطی از جیغ و تاتا گفتن های کوتاه و پشت سر هم.تاتا -تاتا-تاااااااااااااتا از اون طرف اتاق من ادای مارکو در میارم:(موی چورچکا کوخانا ورونیکا هوچ دو تاته هوچ)ترجمه:(دخترم ورونیکا عشقم بیا پیش بابا بیا)اینجاست که لبخند میزنه و با هم اینطوری بازی میکنیم و آروم میشه.
...........................................................................................................
روی لثه پایینش کنار اون دوتا دندون کوچولوی خوشگلش یک توده سفید و سفت پیدا شده، فکر کنم دندون جدید تو راه داره.دیشب هم لثه گیرشو با حرص خاصی گاز میزد.
امروز مارک به ایتالیا پرواز داشت.تا ورشو را باید با اتوبوس میرفت و من مامور رسوندنش به ایستگاه اتوبوس بودم .موقع خدا حافظی بعد از بغل و بوس و توصیه های ایمنی، با صدای بلند به زبان فارسی و لهجه نمیدونم کجایی ولی شیرین رو کرد بهم و گفت: (خوش بگذره) .پیشرفتش بهتر شده فکر کنم با ورونیکا رقابت میکنه.فعلا دوتایی دارن زبان یاد میگیرند.
...............................................................................................................................
این پول قرض گرفتن لهستانی ها هم خیلی جالبه . بدون مقدمه چینی و بدون گرفتن وقت آدم و بدون تعریف کردن ۱۰ تا جوک تکراری و بدون پرسیدن حال عمه؟ و خاله؟ و دایی ؟آدم یک راست میرن سر اصل مطلب .سلام خوبی ببین زنگ زدم بگم داره n زلوتی تا فلان روز بهم قرض بدی یا نه؟
باور کنید کیف کردم نه وقت من بچه دارو گرفت نه وقت خودشو .تازه دروغ هم نگفت که اول یک مشتی مخ ادمو کار بگیره بعد بگه اااااااااااااا راستی یک خواهشی ازت داشتم داری n هزارتومن بهم قرض بدی .سعی میکنم زود برات جورش کنم .
....................................................................................................................
اینجا رو یک نگاه بندازید، به نظر من خیلی زیباست.هفته گذشته قبل از اینکه آماده بشه ازش عکس گرفتم .خیلی بزرگ بود .اینجا حال و هوای خاصی به خودش گرفته.همه در تکاپو و بدو بدو و خرید هستند .جوانترها به دنبال مد و لباس و خرید هدیه و مسن تر ها به دنبال خرید خوراکی و لوازم منزل و باز هم هدیه و....این روزها منو یاد جنب و جوش عید نوروز خودمون میندازه.مردم لهستان خیلی مذهبی هستند و به دینشون معتقد به خصوص که پاپ قبلی هم لهستانی بود دیگه اینها خودشونو یک جورایی ....... کردند.توی برف و بوران از کلیسا رفتن نمیگذرندو بین این ملت جوان ها هم زیاد دیده میشن.نزدیک خونه ما یک کلیساست، همون حکایت مسجد ها و اذان گفتنها رو یه مدل دیگه اینجا با دلم دیبوی کلیسا دارم.توی شب کریسمس که همه اعضای خانواده دور هم جمع میشن و شام را باهم میخورند باید حتما ۱۲ نوع خوراکی آماده شده باشه و البته شراب ناب شیراز.حالا یک موقع دیگه مراسم لهستانی ها را براتون مینویسم .
.....................................................................................................
آقا یکی بیاد این شوهر منو کنترل کنه توی ماشین به من میگه یک نوار بندری بذار .میگه از تموم سبکهای موسیقی ایرانی من بندری دوست دارم .میبینید تو رو خدا.منهم نامردی نکردم یک دونه از اون ............براش انتخاب کردم .آی کیف میکرد![]()
.....................................................................................................
اینجا هم که تا دوشنبه برف و برف وبرف.کاشکی یک کوچولو از این برفها میرفتند سراغ آسمون تهران.
به خدا زور داره. این دیگه از اون الکی الکی مردناست.نه در راه هدف خاصی،نه در جنگ با دشمن آب و خاکت نه به خاطر بیماری لاعلاجی.به خاطر هیچ و هیچ به خاطر کهنگی و فرسودگی هواپیماو یا سهل انگاری عده ای.خیلی زور داره که توی خو نه ات جایی که فکر میکنی امنترین جاست باشی و ندونی که آن جا هم امن نیست اصلا دیگه کجا امنه؟؟؟شنیده بودم و شنیده بودیم که شاید تو کاری به کاری کسی نداشته باشی ولی دیگران باهات کار دارند.حالا اینم یه نمونش.دلم مسوزه بیچاره مردم از همه جا بی خبر ،بلا از زمین و اسمون بهشون نازل میشه.ای خدا بسه دیگه چرا همه امتحاناتتو گذاشتی واسه ملت ما.چرا فقط میخوای صبر و تحمل ملت مارا در بدترین شرایط بسنجی.دنیا پر از ادمهای دیگهست،دنیا تشکیل شده از کلی کشور دیگه. خدا جون قربونت برم مردودمون کن ما نمره بیست نخواستیم که نخواستیم.

دستمال کاغذی رو میگیره جلوی بینیش و صداهای خفیفی هم با بینیش درمیاره یعنی داره بینیشو تمیز میکنه،و از بالای دستمال کاغذی که تقریبا جلوی چشماش گرفتن منو چک میکنه که عکس العمل م رو ببینه.
....................................................................................................
وقتی که میخوام براش شیر درست کنم میاد توی اشپزخونه کنارم و دقیق نگام میکنه.منهم یکی یکی پیمانه ها رو میشمارم و میریزم توی شیشه شیرش.یکی- دوتا-سه تا-.......شیش تا.وقتی کارم تمام میشه.با ذوق خاصی میخواد ادای منو دربیاره.و یک چیزی از خودش میسازه و دنبالش میگه تا،مثل ش تا.
....................................................................................................
حدود هفت ماهش بود که اسباب بازیش شده بود موبایل مارک و کنترل تلویزیون.وبه تنهایی اهنگ عوض میکرد.به خصوص وقتی توی ماشین بودیم و دوست نداشت توی صندلیش بشینه شروع به نق نق میکرد و فقط موبایل ساکتش میکرد.الان دیگه این دوتا براش کافی نیست و مستقیم میره و دکمه روشن و خاموش تلویزیون رو میزنه ویا کانال عوض میکنه.
....................................................................................................
ورونیکا یک دختر خاله داره اسمش تاراست .تارا وقتی کوچیک بود یک عادت بد داشت و اون این بود که نشسته و از راه دور تلویزیون تماشا نمیکرد.وهمیشه صورتش با تلویزیون ۱۰ سانت فاصله داشت .یک عادت دیگه هم داشت که مرتب ادمو نیشگون(درست گفتم)میگرفت.گاهی اوقات که دستاش مشغول بود به کمک انگشتای پاش این کارو انجام میداد .حالا ورونیکا هم دقیقا همین کارها رو انجام میده و جالبه که تا حالا دختر خالشو ندیده.یعنی با هم دیگه اموزش از راه دور دارند ؟؟؟؟؟؟؟؟ جل الخالق!!!!!!!!!
....................................................................................................
کلمات جدید ورونیکا:کومپوپوتا-تاپا-پومپاتا
....................................................................................................
کلمه جدید که مارک یاد گرفته:اشکال نداره.
....................................................................................................
خدا را شکر چند روزه که زندگیمون افتاده روی روال عادی. منظورم ساعت خواب و بیداریمون است.ولی روم نمیشه بگم شبها چقدر زود میخوابیم.فقط اینو بگم دیروز ۵/۵ بعد از ظهر پای تلویزیون خوابیدیم و ۴ صبح قبراق و سرحال بیدار شدیم.(من و ورونیکا)مارک هم که به قول خودش باید مثل موش میرفت و میامد.که مابیدار نشیم.
..................................................................................................
توی اخبار یک خبری بود که تا الان که بهش فکر میکنم اعصابم خرد میشه.خیلی حالمو گرفت.یک پدر و مادری بعد از این که زیاد از حد الکل مصرف میکنند بچه ۵ ماهشونو توی کالسکه اش توی خیابون جا میزارند و پلیس اونو پیدا میکنه. .......تلویزیون بچه رو نشون داد وای چه بچه گرد و قلمبه و نازی بود.والبته ۱۰۰٪ پدر و مادر هر دو صلاحیت نگهداری بچشون رو از دست دادند و حالا بایدسماق بمکند.نمیدونم بعضی ها چه طوری فکر میکنند.مادر و پدر با هم اینقدر مشروب میخورند که یادشون میره یک بچه معصوم همراهشون ه و اونو جا میزارند .هر چند از این موارد زیاد هست، میدونم ولی فکر اون بچه و بچه های امثال اون خیلی آزرارم میده.
به مناسبت روز جهانی ایدز اول دسامبر(۱۰ آذر)
stop aids,keep the promise
چند شب پیش خانواده سه نفرهمون دور هم نشسته بودیم و گل میگفتیم و گل میشنفتیم که ناگهان پدر خانواده با لهجه خاص خودش و در حالی که یک عروسک توی دستش گرفته بود رو به دخترک کرد و گفت:ورونیکا بازی -بازی- بازی-و همینطور عروسک رو تکون تکون میداد.
من که حس کنجکاویم هی سوکم میداد برگشتم و رو به مارک کردم و گفتم میشه دوباره تکرار کنی واون هم بازم گفت بازی-بازی-بازی.........گفتم خوب یعنی چی این بازی ؟معنیشو میدونی ؟ گفت نه فقط میدونم وقتی که تو یک اسباب بازی دستت میگیری و به ورونیکا میگی بازی اون میاد طرفت. و حالا من هم میخوام ببینم میاد به طرفم یا نه .و ازم خواست که معنیشو بهش بگم تا سر از راز این کلمه در بیاره.بعد از اینکه( بازی )را براش ترجمه کردم دیگه تا اخر شب فقط همینو میگفت و دخترک هم عجب میرفت سراغ باباش.
....................................................................................................................
در زبان لهستانی یک سری کلمات هستند که تلفظشون با همان کلمه در فارسی یکسان است ولی معنی شون از زمین تا اسمون تفاوت داره.حالا این دخترک کوچولوی ما مونده که وقتی من یا مارک از اون کلمات استفاده میکنم منظورمون معنی فارسی اون کلمه ست یا لهستانی.
مثلا:(لالا)در زبان فارسی برای خوابیدن و در زبان لهستانی به معنای عروسک.(هر دو تاش هم کلی کار برد داره و در روز خیلی ازشون استفاده میکنیم).
(بابا ) در زبان لهستانی به معنای مادر بزرگ و در فارسی هم که هممون میدونیم (پدر)
(موشی)در زبان لهستانی به معنای بایدو در زبان خودمون هم که برای موش کوچولو به زبان بچه گانه گاه گاهی استفاده میشه.
و از این قبل کلمات که باید تفکیک بشه۰
حالا که اینا رو گفتم یک خاطره هم از روزهای اولی که اومده بودم اینجا بگم . در زبان لهستانی no به معنی بله یا همون آره خودمون هستش .اون روزها که از زبان لهستانی برای ارتباط با افراد استفاده نمیکردم و با انگلیسی منظورم رو میفهموندم با این کلمه خیلی مشکل داشتم چون من منظورم از استفاده اش( نه) بود و اون فرد لهستانی که طرف صحبتم بود به معنی بله برداشت میکرد و موقعی کار سختتر میشد که در حال خرید کردن بودم .
.........................................................................................................................
اخر ش من نمیدونم کلمات تنوین دار رو چه طور بنویسم.مثلا یا مثلن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این هم شهر لوبلین در یک بعد از ظهر یکشنبه.
شب و روزمون با هم قاطی پاطی(قاطی پاتی)(قاتی پاتی)شده.شبها تا صبح بیداریم و روزها مثل جغد دوتایی تا بعد از ظهر میخوابیم. ولی باز هم احساس خستگی میکنم. اخه خواب شب یک چیز دیگه ست.نمیدونم ورونیکا چش شده که شبها نمیخوابه.یعنی میخوابه ولی زود بیدار میشه و دیگه تا صبح از خوابیدن خبری نیست. هوا هم که قربونش برم۵/۳ بعد از ظهر تاریک میشه و ما فعلن فقط شب میبینیم و شب .کار به جایی رسیده که ساعت ۵ صبح ناهار مفصل و مخلفات میخورم و ساعت ۶ صبح لباس میشورم اگر بیشتر از این هم بیدار بمونیم حتما جا رو پارو هم میکنم.