تبليغاتX
Lilypie ورونیکا سپیده
غنچه گل خونمون

دیروز اولین بارش برف رو ورونیکا دید.خیلی بهش توجه نشون نداد چون از ترس خانم دکترش داشت گریه میکرد ولی هر چند دقیقه یک بار هم به بیرون نظری می انداخت.هواشناسی هم اعلام کرد که شنبه و یکشنبه سرتا سر لهستان شاهد بارش برف خواهد بود.مارک از الان توی فکر سورتمه برای ورونیکاست.و با چه ذوق و شوقی هم منتظر یک بارش درست و حسابی لحظه شماری میکنه.

........................................................................................................

ویکندها رو خیلی دوست دارم همیشه یک شوق خاصی برای رسیدن ویکندها دارم. اخه من که شاغل نیستم که بگم آخیش ۲ روز تا لنگ ظهر میخوابم .خوشبختانه از خواب روزانه چیزی کم ندارم .ولی این دور هم بودنش، برنامه های متفاوت از هفته ای که گذشته ونقشه ای که باز میشه تا یک مکان تفریحی جدید را کشف کنیم.یا دعوت کردن یادویگا برای یک ناهار دورهمی، انرژی مضاعفمون برای بازی وشادی کردن با غنچه گلمون ، همه و همه برای من خیلی  ارزش و اهمیت داره.شاید به ظاهر چیز خاصی نباشه و یا حتی خنده دار باشه ولی الان این برام مهمترینه چون بهم ارامش خاصی میده.

.........................................................................................................

 

+ نوشته شده در  18 Nov 2005ساعت 9:54 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

اگه طی روز بخوابه دیگه محال شب خوابش ببره و من باید تا صبح باهاش نی نای نای وبازی کنم تا صبح بشه و شاید تصمیم بگیره بخوابه .هفته گذشته تقریبا اینطوری بود و بعد از رفتن مارک سر کار ما هم بای بای میکردیم و میرفتیم لالا.به همین خاطر معمولا سعی میکنم بعد از ظهرها نخوابه بلکه شب زودتر خوابش بره.ولی اون خوب میدونه باید چکار کنه .متکاشو میگره جلوی صورتش طوری که یک چشمش پیداست و راه میره، در حین راه رفتن هم مرتبا میگه گالی گالی گالی گالی وقتی یهو ازش غافل میشم میبینم رفته روی تخت ما واونجا دراز کشیده و گالی گالی گویان میخواد بخوابه.(از وقتی نوزاد بود تا الان عادت داره یک طرف متکاشو بگیره توی صورتش ،خودم هم نمیدونم علتش چیه).

..........................................................................................................

بالاخره گوشت گوسفند پیدا کردم .جای همگی خالی امروز یک چلو کباب چرب وچیلی اماده کردم جهت شام و ناهار(اخه ما معمولا ۶ بعداز ظهر غذا میخوریم)وقتی مارک از بیرون اومد خونه گفت که این بوی غذای خونه ماست جواب مثبت من همانا و هر ۲ دقیقه یکبار پرسیدن اون که کی غذا اماده میشه همانا.اخرش هم گفت بیچاره زنهای این ساختمون امروز شوهراشون ازشون میخوان که بیان ازت بپرسن این غذا چی بود که اینقدر خوش عطر و بو بود.اخرش هم گفت که ا پس چرا وقتی من ایران کار میکردم رستوران اونجا بهمون چلو کباب میداد اونقدر بد مزه بود .بیچاره خبر نداشت که سویا و نون خوشک قاطی گوشتاشون میریختند.

..........................................................................................................

امروز ورونیکا را بردیم واکسنشو بزنه که توی درمانگاه دکترش بهمون گفت که یک هفته زود اوردینش ولی خوب اشکالی نداره و طبق معمول خانم کوچولو با دیدن خانم دکتر چنان گریه و هق هقی راه انداخت که نگو .دکترش گفت که وزن و قدش خوب و همه چیز نرمال ه واکسناش هم سرخچه و سرخک و اوریون بودو دیگه تا ماه MAY واکسنی نداره .بعد از ظهر هم نوبت ارتوپد داشت که نتیجه اونهم خوشبختانه خوب بود و دکتر مورد بدی پیدا نکرد.خدایا باز هم ازت ممنونم.

..........................................................................................................

قابل توجه علاقمندان به ادامه قصه کاشا خانم باید بگم ،انچه باید دریافت میکردم دریافت کردم .ولی توی فکر شوهرش هستم یعنی اونهم سرش مثل خانمش شلوغه؟؟؟خلاصه قصه تموم شد ولی اگه شما دوست داشتین میتونم ادامش بدمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

+ نوشته شده در  17 Nov 2005ساعت 11:33 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

از خودم بدم میاد چرا که کاری از دستم بر نمیاد. چقدر سخته کسی را که عاشقانه دوستش داری ، میپرستیش،کسی را که همه جوره از خودش، از خود گذشتگی و فداکاری نشون داده .کسی که لحظه به لحظه زندگیت با محبتهاش دنیاتو  قشنگ و قشنگتر کرد و میکنه و کسی که همه عمرشو وقف خوشبختی  یکی مثل من کرد.کسی که  هیچوقت نمیتونی جایگزینی براش پیدا کنی.کسی که در همه سختی های زندگی مثل یک کوه پشتیبانت بوده و همیشه حامیت بوده.کسی که از لذات و خوشیهای خودش صرفنظر میکرد تا یکی مثل من بتونه از زندگیش بیشتر و بیشتر لذت ببره کسی که همه خوبیها و بهترینهای دنیا رو برای بچه هاش میخواست و میخواد کسی که چه شب نخوابیها و چه زحمتهاییی برای یکی مثل من متحمل شد.اون حالا به من احتیاج داره .اون حالا توی تماساش با زبان بی زبانی میخواد که من کنارش باشم .ولی من ........ از خودم بدم میاد از ناتوانایی هام بدم میاد.از اینکه توی یک جسم اسیر افتادم بدم میاد. خدایا خودت منو ببخش.مادرم خودت منو عفو کن. 

+ نوشته شده در  16 Nov 2005ساعت 8:31 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

این  چند روزه دخترک کلی تغییر کرده .خیلی تلاش میکنه که حرف بزنه و صداهای عجیب و غریبی از خودش در میاره و وقتی چیزی میخواد میگه ااااااااااااااااااا(کسره)و ویا وقتی چیزی از دستش میافته و یا اینکه خودش زمین میخوره میگه اوه اوه اوه.وقتی توی خیابون ماشین میبینه میگه برم برم برم(یه چیزی شبیه همین).

................................................................................................

این روزها اگه واسه خرید یک قلم جنس میریم فروشگاه با یک بار برمیگردیم خونه .طوری که برای حمل کردن خریدامون به دست اضافی نیاز داریم .عجب کلکی هستند این فروشگاهها مثلن چند روز پیش رفته بودیم برای ورونیکا دایپر بخریم که  کلی خرج روی دست خودمون گذاشتیم. تمام فروشگاهها رنگارنگ و خوشگل شدن.درختهای کریسمس تزئین شده و حبابهای طلایی و قرمز با نوارهای خوش رنگ و ستاره های اویزون همراه با لامپهای ریز چشمک زن و خوراکیهای جور واجور وخوشمزه و شکلاتهای همه مدل ،هر ادم مقتصدی رو هم مجبور به ولخرجی میکنه. وخدا به من رحم کنه که مقتصد هم نیستم. امسال سومین سالیه که کریسمس بازی داریم .هر سال یک درخت بزرگ که تا چند سانتیمتری سقف خونه بلندا داشت رو تزئین میکردیم و بین شاخه هاش کلی چراغ میزاشتیم . ولی امسال داریم به این فکر میکنیم که با این خانم گل شیطونمون و یک درخت پر از زلم زیمبو چه کار کنیم.

.............................................................................................   

+ نوشته شده در  14 Nov 2005ساعت 11:25 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

خدایا خودت یک کاری بکن ریشه این دو تا کانال تلویزیونی رو از لهستان بکنی قطع کنی بخشکانی .نمیدونم یک کاری بکن دیگه منظورم کانالnational geographic و کانالplanete هستش .بابا ایران خیابون داره اسفالت داره ماشین داره برج و اپارتمان داره خونه انچنانی توش پیدا میشه. خدا لعنتتون کنه چرا هی میرید یه جایی فیلم میگیرید که به قولن عرب نی انداخت.به خدا مردم از دیروز تا حالا. هر کسی که این برنامه رو دیده مرتب ازم سئوال میکنن که چرا ؟ و چرا؟ و چرا؟ من چمی دونم چرا ؟رفتن یک جایی چند تا از هموطنهای خوب و زحمت کشمون که دائما در حال کوچ هستن رو نشون میدن و باهاشون مصاحبه هم میکنن و ترجمه ای که بیا و ببین.یک اقایی بود که معلوم بود یک ماه حمام نکرده و میگفت یک هفته دیگه که کارمون تمام میشه میریم حمام میکنیم .و لباسامونو عوض میکنیم و خوش تیپ میشیم ودر ادامه اش غش غش خندهشون  .که من اینجاش دیگه گریه ام گرفته بود .بابا تو رو خدا اونهایی که فیلم میسازید و اینجاها خوب کاسبی میکنید یک کمی هم به فکر ماها باشید یک کمی هم از زیبایی های شیراز و اصفهان و خوزستان وشمال ایران هم نشون بدید. از اول اون فیلم، کوه بود و خر وگاو واسب و یک جایی از فیلم یکی از زنهای که توی این ییلاق و قشلاق بودنمیدونم چش شده بود که از درد مثل مار به خودش میپیچید و بیچاره روی زمین توی خاک و خاشاک . و نشون میداد که شوهرش بالای سرش وایساده و مرتب بهش میگه پاشو پاشو سوار خر شو اونم با التماس و گریه میگفت که به خدا نمیتونم و گند اخر هم زدند و عنوان کردن که تا شعاع nکیلومتری اینجا ماشین پیدا نمیشه و صحنه بعد نشون میداد که خانمه رو به زور سوار خر کردند و چند قدم اون طرف تر از خر میافته پایین .به خدا به غیر از شرمندگی جیگرم هم اتیش گرفت.نمیدونم فقط امیدوارم این دو تا کانال تا ابد قطع بشن که هر دفعه یک چیزی از ایران نشون میدند من باید تا چند روز حرص بخورم.(همه با هم بگید آمین)

+ نوشته شده در  8 Nov 2005ساعت 9:50 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

DLA MOJEGO KOCHANEGO MEZA

WSZYSTKIEGO NAJLEPSZEGO DOZO SZCZESCIA Z OKAZJI ORODZIN

..............................................................................

لطفا به گیرنده های خود دست نزنید .این تبریک تولد مارک به زبان لهستانی است.

+ نوشته شده در  5 Nov 2005ساعت 7:22 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

چند روزی میشه که ورونیکا یک سری کلمات جدید میگه از جمله:ماتا و تاما.ولی بیشتر از همه از کلمه تاما استفاده میکنه فکر میکنم منظورش همون تمام خودمون باشه.چون وقتی بهش غذا میدم و غذاش تمام میشه بهش میگم ورونیکا تمام شد ویا وقتی باهم میرقصیم و موزیک تمام میشه هم بازم میگم تمام شد .حالا اونهم یاد گرفته.

...................................................................................................

مدتی ه که به صورت مدام باهاش فارسی حرف میزنم (یه جورایی بدجنسانه)از اینکه فکر کنم در اینده نتونه فارسی رو بفهمه یا حرف بزنه خیلی ناراحت میشم.به خاطر همین تا اطلاع ثانوی لهستانی و انگلیسی تعطیل.فکر میکنم این حالتم برمیگرده به مساله اون خانم ایرانی که اینجا دیدم .اون خانم مثلن روشنفکر ،به دختر ۱۲ سالش حتی سلام کردن فارسی رو هم یاد نداده بود.و خودش هم با افتخار میگفت که ما دیگه ایرانی نیستیم و جالب ه که با خواهرش ،که اون هم اینجا زندگی میکنه اصلا فارسی حرف نمیزد.نمیدونم شاید هم من اشتباه میکنم.ولی مگه چه عیبی داره که زبان فارسی را هم مثل بقیه زبانها به بچهمون یاد بدیم.

خوشحالم که دیگه نمیبینمش.

................................................................................................

یکی به دادم برسه دارم از دست میرم .تا حالا کسی رو دیدید که طی ۲۴ ساعت یک وعده غذا بخوره .اونهم نه غذاهای ایرانی پلو وخورشت و نون .بلکه غذاهای کارد چنگالی .بدون نون وبرنج.والا خودمم نمیدونم چه خبر شده که اصلا احساس گرسنگی نمیکنم . تازه ۲ کیلو هم وزن کم کردم.

................................................................................................

+ نوشته شده در  3 Nov 2005ساعت 2:50 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

http://www.veronika.pl

لطفا یک نگاهی بندازید شاید خوشتون امد!!!

+ نوشته شده در  2 Nov 2005ساعت 1:50 AM  توسط مامان ورونیکا  | 

قبلن در مورد شهر کاژیمژ دولنه براتون گفته بودم جایی که در فصل تابستون مملو از توریست میشه و هتل ها و روستورانهاش از قبل رزرو .این شهر حدود ۷۰۰ سال پیش توسط پادشاه لهستان (کاژیمژ ویه لکی)به معنای کاژیمژ بزرگ ساخته شد ه و در واقع یکی از بنادر اون زمان محسوب میشد. رودخانه ویسلا که در زبان لهستانی به ان ویسوا میگویند ،منظره این شهر رو زیبا تر کرده . این شهر کوچک در میان انبوهی از کوه وجنگل ساخته شده و جایگاه بسیار خوبی برای نقاشان به حساب میاد تا بتونن از مناظر بکر و طبیعت زیبای کاژیمژ کپی برداری کنن.البته در این فصل به دلیل سردی هوا تقریبن این شهر بی رونق میشه واین یک رسم سالانه محسوب میشه. در نزدیکی این شهر بر فراز کوهای اطراف ،قصر پادشاهی کاژیمژ دیده میشه که با سنگ ساخته شده و این مکان تفریگاه تابستانی اون به حساب میومده. هر چند که حالا ویرانهای بیش نیست.کلیسای فاراتقریبن در مرکز شهر و بر روی تپهای بنا شدهکه در تصویر زیر از نمای روبرو قابل رویت استو همچنینچاه ابی که در نرکز شهر واقع شده و در حدود ۷۰۰ سال قدمت دارد.در تصویر بعدی کشتی های کنار رودخانه که هم رستوران و بار هستند و هم کار جابجایی مسافرها رو جهت بازدید از ویسوا انجام میدهند.

+ نوشته شده در  30 Oct 2005ساعت 1:59 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

+ نوشته شده در  28 Oct 2005ساعت 2:0 AM  توسط مامان ورونیکا  | 

+ نوشته شده در  28 Oct 2005ساعت 1:58 AM  توسط مامان ورونیکا  | 

خلاصه کنم بیمارستان خوبی بود و از اون بهتر پرستارها بودند که چقدر حوصله به خرج میدادند و چه قدر با ساز ما میرقصیدند.با اون چیزهایی که قبلن شنیده بودم زمین تا اسمون تفاوت داشت .منظورم بیمارستانها و پرستارهای وطنیه.(البته نه همشون).از پوشک عوض کردن تا شیر دادن به ورونیکا وحمامش تمامن به عهده پرستارها بود،هر روز راس ساعت ۵ بعد از ظهر برای حمام دادن و چک کردن قد و وزن بچه ها میومدند و چقدر من ازشون تشکر میکردم .در صورتی که این جزء وظایفشون بود .شب دوم احساس خواب الودگی شدیدی داشتم و میترسیدم اگه ورونیکا شب پیشم باشه و اگه بیدار بشه از دستم بیافته هنوز دارو بیهوشی اثرش از بین نرفته بود این بود که از پرستار خواهش کردم اگر امکان داره ورونیکا رو ببره توی اتاق خودش(توی اون اتاق چتد تا نوزاد دیگه هم بود و تخت خالی برای کسانی که نمیتونن از نوزاد نگهداری کنن.)و اون هم با کمال میل قبول کرد.ولی کاش این کارو نمیکردم چون تا صبح هر ده دقیقه یک بار میرفتم توی اون اتاق تا نی نی مو ببینم .خانم هم روی شکم وزانو خوابیده بود و این طرز خوابیدنش بیشتر باعث میشد برم بهش سربزنم .اون رگ حساسیتم هم گرفته بود و میرفتم پنجره ها رو چک میکردم و محکمشون میکردم که مبادا خدای نکرده یکی بیاد نی نی مونو بدزده (اثرات خوندن روزنامه حوادث).کلن از اونجا راضی بودم در همه حال احترام و کمک حرف اولو میزد. تا روز شنبه توی بیمارستان بستری بودم و بعد هم راهی خونه شدیم.مارک برای تشکر از پرسنل بیمارستان مقداری شکلات و قهوه و یک مقدار شیرینی تهیه کرده بود و تحویل مسئول بخش دادکه خودش بین پرستارها تقسیم کنه. توی خونه کار مشکل تر بود هر چند که مارک ۳ هفته مرخصی گرفته بود .ولی از اونجایی که کار کردن مارکو قبول نداشتم (به خصوص ظرف شستنشو)مجبور شدم از روز اولی که اومدم خونه خودم ظرف بشورم .غذامونو معمولن یادویگا اماده میکرد و یا از بیرون تهیه میکردیم ولی اونهم طولانی نشد و کارهای خونه را هم از سر گرفتم.سخت بود ولی شیرین بخصوص وقتی همه چیز مرتب بود و ورونیکا هم خواب بود.خونه یک ارامش مخصوصی داشت.فکر نمیکردم بتونم از پس بعضی کارها بر بیام ولی دیدم که شد .هر چند در اون لحظات به مادرم احتیاج زیادی داشتم البته نه به خاطر کارها بلکه از لحاظ روحی.

هفته ای ۳ روز پرستار بچه میومد و دستورات لازم رو میداد و همه اوضاع واحوالات رو چک میکردوخیلی هم مفید بود.و اگر هم لازم بود دکتر هم میومد.یادمه یک شب ورونیکا از ۱۱ شب تا ۱۱ صبح فقط یک بند گریه میکرد شاید فقط به فاصله هر ۵ دقیقه یک بار اروم میشد و دوباره گریه و زاری شروع میشد اون موقع بود که به دکتر و پرستارش تلفن کردیم و اول پرستارش اومد.خیلی ازمون سئوال کرد که ببینه جریان چیه .تا رسید به غذایی که من شب قبل خورده بودم .بله عزیزان شب قبلش من غذای لذیذ چلو خورشت قورمه سبزی خورده بودم و اون لوبیاهای کذایی از طریق شیر من کار خودشونو کرده بودن و ورونیکا از شدت دل پیچه و نفخ نمیتونست بخوابه(بی تجربگیه دیگه).بعداز اون جریان بود که قورمه سبزی به رویا پیوست.

امروز جشن تولد گرفتیم ولی یک نفر مهمون داشتیم . اونهم فقط یادویگا بود .دخترک هم از شمع میترسید و شمعو فوت نکرد. ولی به جاش من و مارک برای خاموش کردن شمع  مسابقه داشتیم فامیلهای مارک بیشتر سمت شهرهای شمالی(دریای بالتیک) لهستان ساکن هستند و نزدیک ترین فاملشون انا خاله مارک هستش.که من خیلی دوسش دارم ولی اونها هم امروز یک مراسم داشتن و نتونستند بیان خونمون.مارک یک خواهر هم داره که ۳۵ سالشه و با یک اقای فرانسوی ازدواج کرده و پاریس زندگی میکنن.که اونهم نبودش.

کادوهای ورنیکا به ترتیب :مامان، یک عروسک و یک جفت کفش --------------

تاتا:یک صندلی ایمنی مخصوص ماشین.چون باید سایز صندلیشو عوض میکردیم.

یادویگا:دو تا عروسک،یک پیراهن دوبنده جین با گلدوزیهای قلب صورتی،یک بلوز صورتی و دو تا گربه کوچولو و  وجه نقدی.

چند تا عکس هم اینجا به یادگار میزارم فقط یک توضیحی در مورد یکی از عکسای ورونیکا بدم که مارک بعد از اینکه من به ورونیکا غذاشو دادم بدون شستن صورتش با دور دهن غذایی ازش عکس گرفته.

بالاخره یک سال گذشت .اون نیم متر نوزاد الان چنان اواز میخونه و بدو بدو میکنه که قلبمون از شادی پر میشه و با هر خنده اون ما از خدای بزرگ و مهربون تشکر میکنیم.birthday

+ نوشته شده در  27 Oct 2005ساعت 3:3 AM  توسط مامان ورونیکا  | 

یک سال پیش بود هیچ وقت یادم نمیره.روزهای اخر واقعن برام کشنده بود دکترم مرتب تاریخ زایمان رو عوض میکرد و معتقد بود که هنوز کلی وقت دارم.شبها نمیتونستم بخوابم .دختر کوچولو یک گوشه پهلوم قلمبه میشد و تا من میچرخیدم روی پهلوی دیگه اون هم با من میچرخید .گاهی شبها نشسته چرت میزدم. وقتی سه ماه بودم هوس یار و دیار زد به کلم و رفتم ایران تازه ۱۰ ماه بود که امده بودم لهستان ولی خوب زود دلتنگ شده بودم و باید میرفتم .چهار ماه ایران موندم و طوری شد که هیچ شرکت هواپیمایی بهم بلیط برگشت نمیداد. چون هفت ماهه بودم و میترسیدند حین پرواز زایمان کنم.خلاصه با هر زحمتی بود بلیط رو تهیه کردم و اومدم اینجا .اون روزهای ایران موندن ،چون دورم شلوغ بود کمتر اضطراب داشتم ولی اینجا هر روزش برام قدر یک ماه طول میکشید .از اینکه میدونستم بچه دختره خیلی خوشحال بودم و همیشه دوست داشتم اولین بچه ام دختر باشه.(شاید هم اولین و اخرین)بی صبرانه منتظر بودم که کوچولومون به دنیا بیاد و بشیم یک خونواده ۳ نفره. تا اینکه دکتر روز سه شنبه ۲۶ اکتبر را برامون در نظر گرفت. ساعت ۵/۲ بعد از ظهر توی بیمارستان حاضر بودیم .از اونجایی که دکتر از دوستان خانوادگی ،خوانواده مارک بود کلی از تشریفات اداری به سرعت انجام شد،و بستری شدم ولی دکتر تشخیص داد که هنوز بچه توی قسمت بالای شکمم جا خوش کرده و باید با تزریق دارو بچه جابه جا بشه که کل این جریانات و اثر کردن دارو حدود چهار ساعت طول کشید و یکی دو ساعت اخر با درد شدید .تا جایی که گلاب به روتون حالم به هم خورد و اینجا بود که دکتر گفت الان وقتشه و منو بردن اتاق عمل.از اول به دکترم گفته بودم که میخوام سزارین بشم .و اون هم قبول کرد.خلاصه ساعت ۷ بعد از ظهر توی اتاق عمل بودم و بعدشو دیگه نفهمیدم چی شد .این جور که مارک میگفت قبل از ساعت ۳۰/۷ بچه رو به دنیا اوردن.هنوز من بیهوش بودم واین تنها مشکلی بود که طی عمل بوجود اومده بود و من بهوش نمیومدم کم کم دکترها نگران شده بودند و مارک از همه نگرانتر که چه اتفاقی افتاده .چون دکترها از مارک خواستند که بیاد و با من صحبت کنه ،شاید من بهوش اومدم فقط یک چیزی از اون لحظه ها یادم مونده اینکه احساس میکردم سنگینی تمام ساختمان بیمارستان روی گلومه و نمیتونستم نفس بکشم با اینکه برای نفس کشیدن از کپسول اکسیژن استفاده میکردن ولی احساس خیلی بدی داشتم تمام این حالات رو برای ۴ یا ۵ ثانیه حس کردم و دوباره بیهوش شدم. خلاصه این روند ادامه داشت تا ساعت ۵/۱۰ شب که دوباره برای یک لحظه چشمامو باز کردم و ورونیکا رو توی دستای مارک دیدم که به فاصله نزدیک  صورتم بود فقط میدونم که ورونیکا رو بوسیدم و گفتم چه قدر خوشگله و دوباره بیهوش شدم ولی کم کم با صدای مارک بهوش میومدم و دوباره .............

بعد از اینکه مارک برگشت خونه (چون دکترا بهش گفته بودند نیازی به موندنش نیست)منهم کم کم حالم بهتر شد طوری که بعد از یک ساعت کاملن به هوش بودم ولی صدام درنمیاومد.دکتر میگفت اثرات دارو هستش و یکی دو روزه دیگه خوب میشی. شب اول بچه رو بهم ندادند چون حال و روز خوبی نداشتم. اینجا نمیشه همراه با خودت ببری بیمارستان .در واقع نیازی نیست چون هر کاری داشته باشی پرستارها با کمال میل و روی باز بهت کمک میکنن.اها یک مورد خنده دار یادم اومد،موقعی که رفتیم بیمارستان چون فکر میکردم اینجا هم مثل ایرانه دو تا ساک پر تا پر وسیله بچه و پوشک و لوازم بهداشتی ارایشی مخصوص بچه،و به اندازه ۴ روز لباس برای بچه و خودم با خودمون بردیم بیمارستان دقیقن مثل کسی که میخواست بره مسافرت راه دور ، بار و بندیل داشتیم . که رئیس بخش و دکترمون خندهشون گرفته بود.بعد برامون توضیح دادن که  هیچ چیزی اینجا لازم نیست همراهتون بیارید و بیمارستان همه وسایل مورد نیازتون رو بهتون میده و خلاصه اون بار و بندیل به خونه برگشت و تنها چیزی که بیمارستان نمیداد دستمال های مرطوب مخصوص بچه بود که اونو باید خودمون تهیه میکردیم.فردای اون روزحدود ساعت ۵/۷ صبح بود که به پرستار گفتم میخوام نی نی رو ببینم و اونهم.فوری رفت و ورونیکا رو که مثل هلو شده بود و البته خواب بود برام اوردش .نمیدونم چه طوری باید اون حالتو وصفش کنم (بدبختی انشانوسی هم بلد نیستم)فقط میتونم بگم چشم ازش بر نمیداشتم و به صورت ماه و معصومش خیره شده بودم و از اینکه خدا بچه سالمی بهم داده مرتب ازش تشکر میکردم . حتی صبحانه که برام اوردن(دو تکه نون سوخاری)نخوردم و فقط حواسم به دختر کوچولوم بود .هر چند دقیقه یک بار هم انگشتاشو میشموردم که نکنه خدای نکرده کم یا زیاد باشه.

ببخشید خیلی طولانی شد بقیه شو بعدا مینویسم.

+ نوشته شده در  26 Oct 2005ساعت 7:45 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

دختر گلم ورونيکا کوچولو ،غنچه بهاری مامان و تاتا تولدت مبارک .تو بهترين و بزرگترين هديه ای هستی که من و تاتا از خدا گرفتيم . دخترکم مامان و تاتا خيلی دوستت دارن و برات ارزو ميکنن که هميشه سالم و شاد باشی و راه وروش موفقيت رو پيدا کنی و از زندگيت لذت ببری.ما اميدواريم بتونيم پدر و مادر خوبی برات باشيم وفقط ازت ميخوايم بدونی که در زندگی ما تو مهمترينی و بهترين و از خدا ميخوايم که هميشه مواظب و همراه تو باشه.دوستت داريم تا بی نهايت.

                                                            مامان و تا تا 

                                                            ۲۶/اکتبر/۲۰۰۵

+ نوشته شده در  26 Oct 2005ساعت 7:21 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

اين پرشين بلاگ ديگه شورشو در اورده مطلب امروزمو (قبلی) نميتونم ببينم ولی نشون ميده که اونو رد کرده و لی من توی صفحه وبلاگ نميبينمش. عجبببببببببببببب!!!!!!!!

+ نوشته شده در  23 Oct 2005ساعت 7:28 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

خونه دار و بچه دار - بی بچه - خاله -عمه - دوست و اشنا کمک کنيد.

۳ روز ديگه يعنی ۲۶/۱۰/۲۰۰۵ تولد غنچه گل خونمونه کمکم کنيد،چه چيزی برای  يک بچه يک ساله و عزيز دوردونه به عنوان هديه تولد مناسبه .من که دارم ديوونه ميشم بسکه فکر کردم .ببينم شما نظرتون چيه؟

+ نوشته شده در  23 Oct 2005ساعت 4:8 PM  توسط مامان ورونیکا  |