تبليغاتX
Lilypie ورونیکا سپیده
غنچه گل خونمون

همين روزاست که اسباب کشی کنم به بلاگفا يه طومار نوشتم ولی هر چه ميکنم رد نميشه.

.........................................................................

قبلن در مورد مونيکا (دختر همکار مارک)براتون گفته بودم .هفته پيش مونيکا يک دختر خوشگل و قلمبه به دنيا اورد.از همون روز تا به امروز پدر بچه داره خودشو خفه ميکنه که مونيکا رو راضی کنه با هم ازدواج کنن.و مونيکا خانم هم زير بار نميره و ميگه از اولش هم قصد ازدواج با تو رو (همون پسره) نداشتم و اين بچه هم يک اتفاق بود وحالا حالاها قصد نداره ازدواج کنه خلاصه حکايتی ........و جالبه که نام خانوادگيه نی نی کوچولو با نام خانوادگی مونيکا يکيه و در کل يعنی پدر بچه  کشششششششششششششششششششششک.

حالا من توی اين فکر بودم که اگه مثلن مونيکا ايران زندگی ميکرد و يک همچين موقعيتی براش بوجود ميومد اگه به احتمال خيلی خيلی ضعيف تا به دنيا اوردن بچه زنده ميموند الان دردزايمان يادش رفته بود و فقط در به در دنبال پدر بچه بود که به خاطر رضای خدا و ابروم و از اين جور حرفها بيا با هم ازدواج کنيم و همتون ميدونيد که پسره چی بهش ميگفت و چکار ميکرد.در صورتی که ابدن به تنها چيزی که فکر نميکردن اون طفل معصوم بود.

نميدونم والا تفاوت از زمين تا اسمون.....................

.............................................................................

پری شب مارک از  يک ماموريت در اسپانيا برميگشت و قرار بر اين بود که چون بعد از نيمه شب ميرسه من برم استگاه راه اهن و داماد کشون کنيم.

طبق معمول که هميشه وقت کم ميارم و هولم،يادم نميومد که کفشای ورونيکا رو کجا گذاشتم .اين ور ميدويدم اونور و زيرو رو ميکردم و در همين حين از ورونيکا هم سئوال ميکردم :مامان جون کفشات کجاست؟ دخترم کفشاتو نديدی؟ديدم از توی هال با يک صدای بلند ميگه اااااااااااااااااا(کسره بديد)و به سرعت ميدوه توی اتاق خواب ما،بعد خم شد و از کنار تختمون کفششو داد بهم .

.............................................................................

قبلن در مورد کاشا هم براتون گفته بودم خونشون دقيقن روبروی خونه ماست و از توی اشپزخونه ما خونه اونها راحت قابل ديدنه.اين خانواده تا ۳ ماه پيش ساعت ۱۰يا ۱۱ شب ميخوابيدند ولی از وقتی که پيتر شوهر کاشا رفته برای کار به کشور نروژ اوضاع فرق کرده. هفته اول و دوم به خوبی گذشت ولی ويکندهفته سوم بود که توی خونشون يک پارتی به صرف حليم برگزار شد (حليم پارتی) تا خود صبح اينا توی تراس مشروب ميخوردن و سيگار ميکشيدن و صدای خندهشون کوچه رو برداشته بود( شيطونه ميگه زنگ بزنم به کميته).جالبه که مهمونها همه پسر بودن.بعد از اون هر شنبه و يکشنبه اينها همون برنامه رو دارند ولی مختلط .يه شب هم منو مارک رفته بوديم يه بار جهت عمل حرام مشروب خواری که خانمو ديدم بغل به بغل يک اقا نشسته و داره گل ميگه و گل ميشنوه و با ديدن ما رنگ از رخسار پروند.اها يادم رفت بگم وقتی پيتر برای خداحافظی اومده بود خونمون مارک به شوخی بهش گفت برو خيالت راحت باشه اگه خبری و اطلاعاتی هم خواستی به من تلفن کن .(اين فقط يک شوخی بود)ولی خانم فکر کرده بود جدی جدی مارک اين کارو ميکنه .خلاصه اومد رو ميز ماکه مثلن ما رو ........کنه.

من ذاتن ادم فضولی نيستم ولی چون شبها برای شير درست کردن ۳ يا ۴ باری بايد برم توی اشپزخونه گاه گاهی يه چيزايی ميبينم ،ولی اين خانمه حرصمو دراورده مثلن ازش میپرسی:چه خبر از پيتر از اونجا راضيه ؟جواب ميده ميدونی چيه اصلن دلم براش تنگ نشده اخه يکی نيست بگه اينجواب چه ربطی به سئوال داشت!!!!!!!!!!!!!

حالا ميفهمم اون روزای اخری که شوهرش ميخواست بره چقدر خوشحال بود و با دمش گردو ميشکوند.(استغفرالله)

منظور خاصی از گفتن اين چيزا نداشتم ولی اين قصه ادامه دارد.................

+ نوشته شده در  21 Oct 2005ساعت 11:22 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

سلام دوستان خوب وعزيزم.اميدوارم حال همتون خوب باشه،از اينکه نگرانتون کردم معذرت ميخوام و ممنونم از لطفتون که بهم سر زديد .

اين مدتی که ننوشتم يک ادم بی فرهنگ و مردم ازار و صد البته عقده ای،شوک قوی و شديدی بهم وارد کرد و مدتی در کما بودم.راستش حال و حوصله نوشتن نداشتم .

لابد تا حالا برای همه شما پيش امده که از رفتار و کردار شخصی حيرون بشيد.من هم توی همون حالت بودم و هستم .که البته نه تنها توی رفتار و کردار بلکه توی شخصيت و تربيت خانوادگی و فرهنگ و منش اين ادم (البته اسمن ادم)حيرون و انگشت به دهن موندم.

از روز اولی که اين وبلاگو که مثل خود ورونيکا هنوز يک نی نيه،را شروع کردم،۲تا هدف داشتم:

اول اينکه: خاطرات دخترم و خودمونو واسه ياد بود و فراموش نشدن يک جای امنی نوشته باشم و برای اينده داشته باشم.

دوم اينکه:برای خودم چند تا دوست و به قول خودمون همزبون پيدا کنم.

تا حالا نشده با کسی دشمن بشم و يا چشم ديدن کسی رو نداشته باشم. البته شده از کسی خوشم نياد، يا افکار و يا ريزتر بگم طرز حرف زدن و تربيت کسی را دوست نداشته باشم ولی اين چيزا باعث نشده که ازش متنفر بشم و يا باهاش دشمن بشم. در کل ميخوام بگم که دشمن هيچ احدوناسی نيستم و حال و حوصله اين چيزا رو ندارم .هر چند ميدونم به دلايلی دشمن زياد دارم.

حالا اين وسط کسی پيدا شده که هر روز داره  يه چشمه  نشونم ميده .اولش به توصيه يک دوست همچين ناديده گرفتم ولی الان ميبينم داره خيلی روداری ميکنه.

يک روز کامنت پر از دری وری که فقط لايق خودشه برای يک شخص محترم مينويسه .چند جا رفته مسخره دراورده .وبه جاهايی که من روحم ازشون خبر نداره رفته(غير بهداشتی)و به جای من  کامنت  به بهو چه چهانه گذاشته .بعد از اون هم من بايد جوابگوی ايميلهای افراد اسيب ديده باشم که طرف میپرسه جريان چيه و مگه ما با تو مشکلی داريم؟ و از اين حرفها.خدا شاهده بعضی وبلاگها رو حتی يک بار هم نرفته بودم ونميدونستم وجود دارند .و همه به نام من نوشته شده.

دوستان گلم ،عزيزان نديده تو رو به خدا ،تو رو به اعتقادادتون قسم ميدم اگر کسی به نام من چيزی نوشت يا مشکلی پيش اوردباور نکنيد .من هيچوقت به خودم اجازه همچين جسارتهايی را ندادم و نميدم و در شان هيچ انسانی نميبينم که از اين قبيل کارهابکنه .حالا اون شخص چه کينه ای از من به دل داره يا اينکه مرض روانی داره خدا عالمه.

در ضمن از دوستانی که با ايميل بهم اطلاع دادن ممنونم و باز هم ممنونم که باور نکردن که اين کار از من سر زده باشه.

اينو واسه اون حيوان ادم نما ی بی ريشه و اصالت مينويسم:

دريا با دهن سگ نجس نميشه.

+ نوشته شده در  19 Oct 2005ساعت 0:58 AM  توسط مامان ورونیکا  | 

اولين باره که به اين زودی خوب شدم .هيچ وقت اين قدر با جديت و سروقت دارو هامو نخوردم.هميشه دو يا سه هفته طول ميکشيد تا خوب بشم . بماند که خودم واسه خودم سوپ درست ميکردم تازه بايد واسه دختر کوچولو هم غذا درست ميکردم .اينجا ديگه از مامان بازی و خودمو لوس کردن واسه مامان خبری نيست.کی فرصت داره لوس باشه.اهای اونايی که بغل دست ماماناتون نشستيد ،داريد کيف دنيا رو ميکنيد وخودتون خبر نداريد .قدر ماماناتونو بدونيد .چپ و راست دست و صورت ماهشونو ببوسيد .

از همه دوستانی که توی اين مدت حالمو پرسيدن تشکر ميکنم تقريبن تا اونجايی که نا داشتم دستورالعملاتونو واسه زودتر خوب شدن اجرا کردم .دستتون درد نکنه.

..............................................................................

اقا يکی اين مساله رو برای من روشن کنه (دوستانی که در امريکا و کانادا زندگی ميکنن)

يکی از اشناها ليسانس حقوق قضائی خونده ،در يکی از دانشگاههای معتبر وطن،الان در يکی از اون دو کشور زندگی ميکنه و خيلی اصرار داره که شغلش در يکی از اون دو کشور قاضيه.حالا من هر چی به مخم فشار ميارم نميتونم باور کنم چه برسه به اينکه قبول کنم.اخه هم اطاقی من توی دانشگاه حقوق ميخوند و اسم درساشونو يادمه .مثلن احکام جزای اسلامی و چند تای ديگه توی اين زمينه ها .حالا من ميخوام بدونم که اين درسايی که منشاء اسلامی دارن ،وتوی سيستم قضائی امريکا هم ۱۰۰٪کارامد نيست، پس چطوره که اون الان قاضيه . والا از شما چه پنهون بنده شير از دماغ نخوردم به خاطر همين .................

.......................................................................

امروز هم سالروز وفات پدر مارک بود و رفته بوديم کاژيمش دولنه .

ميگم گاهی اوقات از ديدن اين همه تفاوت فرهنگی سر گيجه ميگيرم. دريغ از يک قطره اشک .بعد هم وقتی مارک ميخواست برای مادر بزرگش گزارش اوضاع رو بده .ميگفت روز قشنگيه -هوای خيلی خوبيه و قبرستون هم فوقالعاده زيبا و پر گل و همه چيز عالی بود.انگاری که با بودن گل و افتاب و هوای خوب مادر بزرگ خيالش از بابت جای پسرش راحت شد .منکه هاج و واج مونده بودم .ياد مامان خودم افتادم که وقتی برادرم را از دست داد تا الانش مريض حاله و دل و دماغ خيلی کارها رو نداره . البته اينها همش به فرهنگ و بافت و خانواده و جامعه بستگی داره .البته بازم بماند که ايرانی ها توی اين مورد افراط و زياده روی ميکنن.

..........................................................................

اگه شما خيلی گرسنه باشيد و بريد رستوران بعد ۲ تا گربه لوس و پررو بيان توصورتتون نگاه کنن تا يک چيزی بهشون بديد و گاه گاهی از زير ميزتون رد بشن و هر چی پا رو زمين بکوبيد از رو نرن و نترسن و فرار نکنن چه کار ميکنيد.

من که رفتم به خانم متصدی گفتم :با عرض معذرت ميخواستم بگم ،اين غذايی که اوردين مال منه يا مال اين گربه ها که فوری اومد و دو تا رو از دور و ورمون دور کرد .

بعضی ها چون از اين جک و جونورا خوششون مياد بهشون غذا ميدن. حالا اين گربه ها هم شرطی شدن .بعد از ما يک گروه توريست ايتاليائی اومدن توی رستوران و دو تا خانم که توی اين گروه بودن دو تا گربه ها رو نشوندن رو پاهاشون و گربه های لوس و پررو هم منتظر غذا شدن.

گفته بودن از اين ستون به اون ستون فرجه اينم يه نمونش.

+ نوشته شده در  5 Oct 2005ساعت 9:8 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

حالم به حدی بده که نميدونم ديگه بايد چکار کنم تا خوب بشم .از بسکه از ديشب تا حالا دارو دوا خوردم حالم از دارو خوردن بهم ميخوره.منهای همه اينا يک ماسک هم گذاشتم روی دهن و بينيم که يه موقع خدای نکرده ورونيکا سرما نخوره.از صبح تا حالا روی کاناپه پای tv لم دادم ،وبه انواع لباس گرم و شال وکلاه وجوراب و صد البته پتو خودمو مجهز کردم.خدا کنه قبل از اينکه بقيه رو مريض کنم خوب بشم.

...........................................................................

امروز صبح پليس اومده بود توی محلمون،نميدونم کی يا کيا نيمه های شب اومده بودن و با رنگ اسپری تمام درهای ورودی رو رنگ پاشی کرده بود و همينطور کلی ماشين که توی کوچه پارک بودن .البته ماشينای رنگ تيره مصون مونده بودن ولی هر چی ماشين سفيد و نقره ای بود، با رنگ اسپری ابی نقاشی کرده بودن . خلاصه بساطی بود ديدنی مردم کفرشون درامده بود .حالا خوبه جايی که ما ميشينيم محله مقبوليه وگرنه نميدونم چه اتفاقات ديگه ای می افتاد. ولی توی اين گير و دار ماشين ما هيچيش نشد اخه رنگش تيره ست.ورنگ ابی اصلن روش مشخص نميشه.

.

+ نوشته شده در  2 Oct 2005ساعت 11:36 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

چند تا عکس با کمک شايان دوست عزيزی که وبلاگ مرغ دريايی رو مينويسن ،اون گوشه سمت چپ بعد از عکسای ورونيکا گذاشتم.قبلن بهتون قول داده بودم که هر وقت باسواد شدم عکسارو ميذارم .حالا فکر نکنيد که باسواد شدمااااااااااااااا.نه مرغ دريايی جون مثل يک استاد خوب و کهنه کار برام توضيح دادن تا اينکه، ای يک کوچولو حاليم شد .همين جا جا داره که از اين لطفشون تشکر کنم .نازلی جون ازت خيلی خيلی ممنونم .نجاتم دادی به خدا.الهی خير ببينی .

ولی ببخشيد که از هنر عکاسی  هيچی نميدونم .تازه عکسا رو با موبايل گرفتم وموبايله هم از اون ورژنهای اوليه ست(يه چيزی مثل عصر حجر).

توضيح عکسا رو هم زحمت بکشيد و بريد پست دوشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۸۴ رو بخوبيد تا از جريانشون سر در بياريد. 

.......................................................................

امروز ظهر از جايی برميگشتيم .بعد از ورودی شهر يک ميدونه.نزديکهای ميدون که رسيديم مارک بهم گفت حواست جمع باشه سر ميدون پليس ايستاده .بايد قيافه منو ميديدی.حالا مارک هم هی پشت سرم (اخه صندلی عقب کنار ورونيکا نشسته بود)ويز ويز ميکرد که سرعتتو کم کن- راهنما يادت نره-دستپاچه نشو.خلاصه رسيديم به ميدون و بنده اولين ماشين بودم و پشت سرم يک رديف ماشين ،که اقا پليسه بيسیم به دست گفت :که نگه دارم .وای کم مونده بود ،خودمو.........کنم.اخه من هنوز بدون گواهينامه، رانندگی ميکنم.خلاصه قلبم امده بود توی حلقم ديدم اومده طرف ماشين وميگه منتظر باشيد.هی با خودم ميگفتم عجب غلطی کردما .خدا جون ديگه اخرين باره.حالا چی بگم اون که فارسی خوندن بلد نيست چه ميدونه اين گواهی نامه ايرانی چيه .همين طور در حال کلنجار رفتن با خودم بودم که،

 از دور ديدم يک ماشين از اين ليموزينای خيلی خوشگل که يک ۳متری طول داشت(مثلن ) البته ماشين عروس بود از اونطرف ميدون داره مياد و از طرف ديگه هم يک ليموزين همون مدلی رسيدبه ماشين عروسه و يک قطار ماشينای خوشگل خوشگل دنبال هم راه افتادن. تازه فهميديم يکی از اين کله گنده های شهر عروسی داره.که همراه اين عروسی ماموريت داشتن بنده رو قبض روح کنن. 

خلاصه تا پليسه به من علامت داد که ميتونم برم  يه سکته ناقص رفتم و برگشتم .بماند که حال مارک هم بهتر از من نبود. 

.........................................................................

ورونيکا جونم ديگه کاملن راه افتاده مسيرای طولانی رو بدون افتادن ويا بدون کمک ديوار و وسايل خونه به راحتی طی ميکنه.

........................................................................

من نميدونم با اينکه اين اينجا کنترل جمعيت خيلی رعايت ميشه ولی بازم من ميبينم چقدر دور واطرافمون بچه متولد شده ويا قراره متولد بشه.

ما توی يک ساختمون چهار طبقه ساکن هستيم از اين ۴ طبقه توی سه طبقه بچه نوزاد و زير يکسال دارن.اول من زايمان کردم .يک ماه بعد از من طبقه چهارميه،۳ماه بعد از من همسايه واحد روبروييمون.و۵ روز پيش طبقه سوميه.حالا جالبه که هممون هم دختر زاييديم.شب که ميشه از هر طبقه يک سبک گريه ميشنويم(جاز -پاپ-رگه-بندری)اون بندری سبک ورونيکاست.تازه از طبقه اول که ما باشيم تا اون اخر در هر خونه يک کالسکه گذاشته .چند روز پيش يکی از همين همسايه ها ذوق زده ميگفت وای در اينده اين ساختمون خيلی باحال ميشه .چون دوست پسرای اينا هر چند وقت يک بار با يک شامپين ميان ديدنمون.تو رو خدا ميبينی بابا هم باباهای ايرونی (نفسکششششششششششش) .

..........................................................................

بنده هم سرما خوردم .ديدين اين بچه ننرا:اهه من مامانمو ميخوام.

خدا کنه فقط دخترم سرما نخوره خودم به جهنم.

+ نوشته شده در  2 Oct 2005ساعت 0:4 AM  توسط مامان ورونیکا  | 

ديشب يک دست گل به اب دادم.

شب تا صبح ماشينو توی خيابون پارک کردم ،در حالی که يادم رفت شيشه رو بالا بکشم . البته دزد سراغش نيومد ولی صندلی جلو از باران خيس خيس شده بود.

............................................................................

خيلی دوست دارم يک خانواده مستحق پيدا کنم و کلی چيز ميز دارم که بهشون بدم .نه اينکه اينجا مستحق نداشته باشه ،داره ولی من نميدونم کجا.

ورونيکا کلی لباس نو و نپوشيده داره که براش کوچيک شدن حتی هنوز کارت و مارتايی که به لباسا اويزونن رو هم دارن و کلی لباس ديگه که مامانم و خواهرم براش خريدن . کاشکی يکيو پيدا کنم که واقعن به اينا احتياج داشته باشه البته يکی پيدا شده ولی زورم مياد بهشون بدم .

تو رو خدا نگين من چقدر بد جنسم اول خوب گوش کنيد ببينيد جريان چيه:

مارک يک همکار داره که اين همکارش يک دختر داره به نام مونيکا کل اين خانواده ۳ نفرند (پدر- مادر -مونيکا) هر کدومشون يک ماشين دارند و يک اپارتمان مستقل به اضافه يک مزرعه کوچيک که تابستونا گاه گاهی ميرن پيک نيک و برای خودشون يک کشاورزی کوچيک و تفريحی راه انداختند.هر سه تا شون هم شاغل هستند.خود مونيکا هم يک اپارتمان داره که قراره بعد از به دنيا اوردن بچهش مستقل زندگی کنه (مونيکا مجرده و شوهر نداره)ميخوام بگم به نظر من اينا مشکل حاد مالی ندارند .حالا بقيه شو بشنويد که مامانه و مونيکا به مارک گفتن که اگه ورونيکا لباسی کفشی چيزی داره که براش کوچيک شده بدين به ما.تازه اعتراف هم کردن که تخت بچه رو از کسی گرفتن و تشک توی تختو از کسی ديگه، و حتی يک نفر يک کارتون لباس داده بهشونوکالسکه بچه رو هم از کسی قرض گرفتن. 

اينا رو از اين بابت گفتم چون اولن شما اين خانواده رو نميشناسين .و غيبت محسوب نميشه.دومن:شما بودين به اينا که فکر ميکنم بيشتر طمع دارن تا مشکل کمک ميکرديد؟ در ضمن مامانه که قراره مادر بزرگ بشه ميخواد خودشو بازنشسته کنه که نوه داری کنه . شما ميگيد من چه کار کنم ؟؟؟

...........................................................................

توی خونه ما يک قانونی داريم.(نه ببخشيد توی ماشينمون)که هر کسی که رانندگی کرد نميتونه موزيک مورد علاقشو بشنوه.واضح تر بگم يعنی اگه من راننده بودم و مارک مسافر موزيک ۱۰۰٪غربيه اگر هم مارک راننده بود ومن مسافر که خدا به داد مارک برسه .

امروز فرمونو تحويل مارک دادم و خودم مشغول پيدا کردن يک موزيک خوب واسه يک روز بارونی شدم.خلاصه اهنگ مورد علاقه شروع شد و مارک يهو پرسيد:

گوگوشه يا واتر ملون.

منظورش اين بود :گوگوشه يا ليلا فروهر.

............................................................................

+ نوشته شده در  1 Oct 2005ساعت 0:18 AM  توسط مامان ورونیکا  | 

امروز رفته بودم بيرون احساس شديد گرسنگی فکرمو مشغول کرده بود .با اجازتون رفتم يک سانديچ مرغ خريدم و ماشينو يک گوشه ای پارک کردم شروع به لمبوندن کردم . وقتی خوردنم تموم شد،کمربند ايمنی را بستموميخواستم راه بيافتم که حس کردم يک چيزی ميزون نيست خيلی اذيتم.بله شکم وا مونده مثل يک طبل به شلوارو کمربند فشار مياورد بنده هم تنها فکری که به ذهنم رسيد اين بود که دکمه شلوار و باز کنم.

حالا خوب شد تصادف مصادفی پيش نيومد وگرنه چه طوری پيدا ميشدم ؟

..................................................................................

ميگم مگه دندون در اوردن درد نداره؟

پس چرا اين دختر کوچولوی ما شبا با انرژی کامل تا صبح ما رو به بازی ميگيری و نق نق و گريه هم تو کارش نيست .بعد يهو ميبينی ۳ تا دندون اضاف کرده؟تاره نصف شبی برام دست ميزنه بنده هم با چشمای خوابالو بايد براش قر بدم.بچه هم بچه های قديم.

..................................................................................

کسی ميدونه درمان مرض شستشوی ملافه و پرده و موکت و ....چيه؟

هر کاری ميکنم نميتونم جلوی خودمو بگيرم. من بايد هر دو روز يک بار خونه تکونی داشته باشم .بعضی وقتا ميگردم ميگردم تا بالاخره دو تيکه چيز برای شستن پيدا کنم. حالا تازه اينجاييا که اهل مهمون بازی شب خونه کسی خوابيدن نيستن ما هم از خيلی از رختخوابامون استتفاده نميکنيم. ولی بنده عشق پتو شستن و ملافه شوری ورو متکا عوض کردن داغونم کرده.

.................................................................................

مدتيه ورونيکا بيخواب شده و تا ۴ يا ۵ صبح ما تو خونمون معرکه داريم و البته رقصيدن بنده.چند شب پيش ديگه ناچار شديم ساعت ۳ صبح بچه رو گذاشتيم تو ماشين و تا ۴ صبح توی خيابونا ميچرخيديم تا خانم بخوابن.اخه هر وقت ميذاريمش توی کالسکه يا توی ماشين زود ميخوابه .ولی اخرش نخوابيد که نخوابيد.

................................................................................

و در اخر اينکه يک ادم مريض برام ايميل ويروسی ميفرسته .ميخوام بگم :خوب که چی حالا يه دو روز هم ما رو از کامپيوتر گردی انداختی بعدش چی ؟ عقده داری؟برو روانشناس.

................................................................................

رفته بوديم خونه يادويگا قبل از ورودمون يکی از همسايه ها ورونيکا رو توی بغل مارک گير اورد و دستشو گرفت و هی بهش ميگفت خوشگله،چه نازه و از قبيل حرفها که معمولن به بچه ها ميگن ،بعد از خداحافظی مارک پشت سر من وارد ساختمون شد و ميبينم مرتب با خودش حرف ميزنه خوب گوش دادم ببينم چی ميگه که اينو شنيدم:

ماشالله ماشالله ماشالله

..............................................................................

+ نوشته شده در  29 Sep 2005ساعت 8:2 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

با شروع فصل مدرسه و رفت و امد بچه ها مسئوليت بزرگترها بيشتر ميشه و هر روز بايد مراقب باشند که خدای ناکرده اتفاقی برای بچه ها نيافته. که البته مثل بقيه موارد والدين بايد اگاهی و اموزش لازم را به بچه ها بدن و گاه گاهی اون اموزشها رو تکرار کنند.

امروز ميخوام در مورد اينکه چرا بچه ها نبايد با غريبه ها صحبت کنند بنويسم .البته اينا نظرات شخصی بنده نيست .همه رو از کتاب پرسشهای کودکانه و پاسخ به انها تاليف دکتر ميريام استاپرد براتون کپی ميکنم. شايد کپی کردن کار ارزشمندی نباشه ولی من از اين جهت اين کارو ميکنم که احتمال ميدم عده ای به اين کتاب دسترسی نداشته باشند .

ترس درباره امنيت کودکان يک واقعيت تلخ زندگی امروزی است .اما اين امکان وجود دارد که کودکتان را با راهکارهايی تجهيز کنيد تا با توجهات ناخوشايند افراد غريبه مقابله کتد .اين کار به شما ارامش خاطر ميدهد و به تدريج که کودکتان بزرگتر ميشود ،ديگر لازم نيست فعاليتهای انها را به شکل غير عادی محدود کنيد.

۱- ايا همه غريبه ها مرا اذيت ميکنند؟

۲-اگر کسی با من صحبت کرد ،چه بايد بکنم؟

۳-اگر کسی به من شکلات داد چه بايد بکنم؟

۴-اکر کسی به من تعارف کرد سوار ماشينش شوم ،چه بايد بکنم؟

پاسخ:

من دوست ندارم تو با افرادی که نميشناسی صحبت کنی ،چون ممکن است ادمهای خوبی نباشند.حتی اگر انها به تو شکلات بدهند،شايد به اين دليل باشد که بخواهند تو را با خودشان ببرند .بنابراين هيچ وقت بدون اجازه مامان يا بابا سوار ماشين کسی نشو و با کسی به گردش نرو ،حتی اگر يک بچه باشد.

اگر گم شدی و فردی سعی کرد با تو صحبت کند به او جواب نده و از او دور شو ،فرياد بزن ،جلوی اولين خانمی را که ديدی بگير يا داخل يک مغازه برو و بگو من در خطر هستم لطفن به من کمک کنيد.سپس از انها بخواه به تو کمک کنندتا به ما تلفن کنی.

تو هيچ وقت نبايد با غريبه ها صحبت کنی يا به انها نزديک شوی .هرگز در خيابان به تنهايی راه نرو،حتی اگر مسير کوتاه باشد .هميشه با يکی دو نفر از دوستان خود راه برو،زيرا هر چه تعداد شما بيشتر باشد امنيت بيشتری خواهيد داشت.هرگز هنگام تاريکی به خيابان نرو حتی با دوستانت .به دوستانت هم اجازه نده با غريبه ها صحبت کنند .اگر يکی از انها اين کار را کرد يا سوار ماشين کسی شد،فورن به خانه بيا و به ما بگو.اگر در خيابان تنها ماندی،حتی اگر راه خانه را ميدانی همان جا بمان و کسی را پيدا کن که به ما تلفن کند تا يکی از ما به دنبال تو بيايد.اگر زمانی ترسيدی يا گم شدی از يک خانم بخواه به تو کمک کند و اسم و ادرس و شماره تلفن خودت را به او بگو ،يا سعی کنيک مامور پليس پيدا کنی.

اشخاصی وجود دارند، به خصوص بين مردها ، که دوست دارند بچه ها را اذيت کنند.تو بايد از اين ادمها دوری کنی،زيرا انها از تو قويتر هستند .همرا بودن با دوستان از خطر جلوگيری ميکند،اما اگر هوا تاريک باشد و تو بخواهی از طريق کوچه های خلوت به خانه بيايی تا زودتر برسی ،ان وقت ممکن است حتی تعداد زيادی از دوستانت هم نتوانند از تو محافظت کنند.بنابر اين هميشه مسيرت را از خيابانهای پهن و روشن انتخاب کن ،در پياده رو در سمتی که به خيابان نزديکتر است راه برو،گامهايت را بلند و محکم بردار .سرت را بالا بگير ،دستانت را مانند سربازان تکان بده و با خودت چيزی مثل يک ساک ورزشی حمل کن.افراد بد نيت معمولن به فردی که اين چنين راه ميرود نزديک نميشوند.اگر زمانی يک غريبه تو را گرفت،با فرياد از دوستانت بخواه کمک خبر کننديا اينکه فوری به ما يا يک فرد بزرگسال قابل اعتماد خبر دهند .هيچ وقت به افراد ناشناس بی ادبی نکن،و هرگز به دنبال دعوا نگرد .اگر گم شدی سعی کن يک مامور پليس پيدا کنييا به خانمی در خيابان بگو يا اينکه داخل يک مغازه برو و از انها بخواه به تو اجازه دهند تا به وسيله تلفن با ما تماس بگيری .اين کارت تلفن را هم همراه داشته باش.

به شخصه با بعضی قسمتهاش مخالف و با بعضی موافقم .ديگه خودتون بريزيد تو غربال مثبتاشو برداريد و منفی هاشو ......

+ نوشته شده در  28 Sep 2005ساعت 8:35 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

امروز ميخواستيم بريم بيرون .ولی نميدونستيم کجا بريم.رفتيم نقشه اورديم و چند جارو زير نظر گرفتيم ولی يا راه طولانی بود ويا قبلن اونجا رو ديده بوديم.خلاصه هر چی فکر کرديم به جايی نرسيديم.تا اينکه بعد از يک ساعت سر از قبرستون شهرمون در اورديم . جالب اينکه از فاميلهای مارک هيچکس اونجا دفن نبود . يک مقدار بين قبرها قدم زديم . ياد قبرستونای ايران افتادم که چقدر اهن وخاک و کثيفی ميبينی ولی اينجا همه چيز تر و تميز و مرتب و شبيهه يک باغ پر از گل روی هر قبر چند تا گل وگلدون رنگی با شمع های متنوع گذاشتن. ولی موقع بيرون امدن از مارک قول گرفتم اگه مردم منو اينجا دفن نکنه. نميدونم چرا با اينکه قبرستون بود ولی دلم نگرفت .

...................................................................................

هر وقت ورونيکا خوابش مياد و بيقراری ميکنه من بهش ميگم :چيه مامان جون لالاداری.اونم به من ميگه اهه اهه اهه يعنی بله،ا وقتی ازش میپرسم که گرسنته ،هم همين جوابوبهم ميده .در کل اهه اهه اهه جواب مثبتشه.

امروز مارک ورونيکا رو گذاشت توی صندليش توی ماشين و داشت براش کمربندشو محکم ميکرد که خانم شروع کرد به بی قراری بعد مارک رو ميکنه به ورونيکا و ميگه : چيه مامان لالا داری.اونهم به مارک گفت اهه اهه اهه.

......................................................................................

دختر کوچولومون جديدن سه - چهار قدم بدون اينکه دستشو به جايی بگيره راه ميره.

.....................................................................................

روزی که مارک رفت ماموريت المان ،من زن همسايهمونوديدم وگفت که امشب يک مهمونی کوچولو دارند و حتمن تو هم بيا .من هم که دوست ندارم قولوو وعده سرخرمن به کسی بدم ،بهش گفتم که فکر نميکنم بتونم بيام چون کسی پيش ورونيکا نيست و نميتونم بيام ولی اگه يادويگا اومد يک کاريش ميکنم.خلاصه گذشت تا امروز مارک رفته بود سوپر نزديک خونه واسه خريد.وقتی برگشت ميگه :کی به همسايه ها گفت من اين چند روزه المان بودم ؟گفتم من نميدونم ومن فقط به کاشا گفتم وجريانو بهش گفتم. ميبينم میگه فروشنده مغازه ميگه سفر خوب بود.بعد اومدم بيرون يکی ديگه هم همينوازم پرسيد. بعد فهميديم که ای بابا اين کاشا خانم عجب اسوشيتد پرسييه ها .حالا مگه چی بوده که همه جا جار زدی؟

نتيجه گرفتم که اين محله محله امنيه چون يک طاهره خانم داره که بنده باشم و يک اسو شيتد پرس که اون خانم باشن و کلی فضول که حواسشون به همه چيز هست .پس جام امنه و خيلی ها حواسشون به همديگه هست.

+ نوشته شده در  25 Sep 2005ساعت 11:53 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

داشتم با ورونيکا بازی ميکردم ،مارک با عجله مياد تو اتاق ميگه بيا بيا ميخوام يک چيزی نشونت بدم و ميره به طرف تراس ميبينم توی چمن های دم در ساختمون روبروييمون يک مرد توی اين هوای سرد(۵درجه)دراز کشيده.کمی ایستاديم ببينيم حرکت ميکنه يانه،يک ۵ دقيقه ای صبر کرديم ولی از حرکت خبری نشد.وای حس طاهره خانميم گل کرده بود .(همون سريال ايرانيه که پروين سليمانی نقششو بازی ميکرد و هميشه يک چنگال دستش بود وبا همون چنگال در خونه همسايه ها رو باز ميکردو خودشو ناغافل مهمون ميکرد البته جهت امور فضولی) چند دقيقه بعد يک دختر و پسر ۱۸ -۱۹ ساله تو عالم خودشون اومدن نشستن روی نيمکت به فاصله ۲ متری اون اقا، بعد دختره هی ميرفت نزديک وهی بر ميگشت اخرشم دوتايی از ترسشون زدن به چاک.بعد مارک با پليس تماس گرفت و اونا هم گفتن الان يک ماشين پليس ميفرستند .توی اين فاصله که حدود يک ساعت شد بنده  با يک ليوان چا ی به تراس نقل مکان کردم تايک سرويسی به اين حس فضوليم بدم .خوب که توجه کردم متوجه صدای خرناسش شدم . فهميدم اقای خفته ،مست پاتيل تشريف دارند .مارک گفت خوب ديگه خيالت راحش شد که نمرده بيا تو سرده، حالا مگه من ول کن بودم تازه ميخواستم بدونم اين فلک زده کيه که دو قدم تا در ورودی رو نا نداشته راه  بره وتوی چمنای خيس و نمدار خوابش برده. بله و طاهره خانم بالاخره کشف کرد .ديدم از طبقه اخر ساختمون يک نفر مرتب سرک ميکشه بيرون بعد چراغ اتاقشون روشن شد ديدم که يک خانمه .که اونهم مثل من طاهره خانم تشريف داره.بعد از يک ساعت اقا پليس وظيفه شناس پيداش شد .(حالا خوبه طرف سکته قلبی نکرده بود) حالا طرف نا نداره بيدار شه پليسه صداش کرد اونم يک چيزی گفت دوباره غش کرد بعد پليسه با باتومش يک ضربه کوچيک زد به .........اقا تا طرف فهميد که پليس بالای سرشه خلاصه راحتتون کنم اقا پليسا بيدارش کردن و راهی خونش کردن و رفتند و بعد از اون کاشف به عمل اوردم که اون خانمه که مثل من اوضاع رو چک ميکرد همسر اقای خفته بودند که به دليل مستی بيش از حد و اندازه اقا رو از خونه پرت کرده بود بيرون و اقا هم بی خيال روی چمنا خوابيده يود.

نتيجه ميگريم که:

۱-هر کس که دراز کشيد و تکون نخورد مرده نيست.

۲-هرکس که از پنجره و تراس و لای درو پرده بيرونو چک ميکنه طاهره خانم نيست.

۳-هيچ طاهره خانمی ،مثل طاهره خانمای ايرونی نميشه.

۴-هيچ جا مثل ايرون نيست که اگه يکی اينجوری که من ديدم دراز بکشه ۵۰ نفر دورش جمع بشن.

۵-اقايون محترم اگه قراره اينطوری که اون اقا مست کرده بود شما هم مست کنيد،سعی کنيد هر طور شده خانمتون روهم با خودتون همراه کنيد که حداقل توی چمن خيس نخوابيد و با باتوم پليس بيدار نشيد.اينطوری دو تايی مست به خونه بر ميگرديد.و امنيت خودتون بيشتره.

+ نوشته شده در  25 Sep 2005ساعت 0:53 AM  توسط مامان ورونیکا  | 

بابا جون ديگه بايد چه طوری بگم من و شما به هم نميخوريم .من و شما باهم نميتونيم کنار بيايم .من وشما از دوجنس متفاوت و متضاديم .اگه بعد از اون همه مدت ازت خوشم ميومد مطمئن باش دست از سرت بر نميداشتم .خوب شما هم از من خوشت نميياد ديگه جر زنی نداره . شما توی يک عالم ديگه هستی من همين طرفام. ای بابا اصلن شما گل من خار شما فرشته من ديو شما توی ملکوت بنده توی هپروت ديگه چی .شما رو به خير و من به سلامت.

لطفن به گيرنده های خود دست نزنيد اشکال از فرستنده ست.

با شما نبودم به قول مامان نيلوی عزيز يک کمی رو دلمه قلمبه داشتم خالی کردم.

وضعيت گيرنده خاص، مفرد، مونث ،معلوم الحال ،کمی تا قسمتی ابری

 

+ نوشته شده در  24 Sep 2005ساعت 3:2 AM  توسط مامان ورونیکا  | 

مادر عزيزم ،عمرم،زندگيم ،چشمام ،دارو ندارم ،عشقم،مهربان،زحمتکش،دلسوز،هم خونم،روحم،وجودم،تولدت مبارک همراه با هزاران بوسه بر دستان زحمتکشت و چشمان مهربانت و برايت ارزوی تنی سالم و عمری طولانی دارم. دوستت دارم و هميشه محتاج نگاه گرمت و صدای نازنينت هستم.

خواهر کوچولوی عزيزم .رفيق شفيق دوران کودکی و مهربان دل نازک ،تولدت مبارک و دوستت دارم خيلی زياد.اميدوارم موفق باشی.

+ نوشته شده در  23 Sep 2005ساعت 1:29 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

دو تا دستکش ضد حرارت مخصوص قسمت فر اجاق گاز که اهن ربا دارند به در فر اويزون کردم ميبينم خانم نشسته کنار اجاق گاز و يکی از دستکشها رو گرفته دستش و داره مثلن کف اشپزخونه رو تميز ميکنه چنان با جديت هم اين کارو ميکرد که به هن و هن افتاده بود.

از بيرون که ميام توی خونه کنار در يک جاکفشی داريم که طبقه پايينيش مخصوص کفشهای منه ،منهم وقتی ميخوام کفشامو بزارم ديگه خم نميشم ومستقيم پامو ميکنم تو جاکفشی و کفشامو ميزارم توش(چون دستم بنده و خانمو بغل کردم و نميتونم خم بشم)حالا اين وروجک چه قدر به اين کار من دقت کرده نميدونم .ولی ميره کنار جاکفشی و يک پاشو ميزاره توی کمد و درمياره و بعد اون يکی پاشو .

يک سری ظرف داره که توش عکس گاو داره با چمن و سبزه. ديگه کاملن اين ظروفو ميشناسه . وقتی ليوانشو اب ميکنم و ميام طرفش برام صدای موووووو مووووووووو درمياره.

..................................

بابا اين يادويگا هم پدر ما رو دراورد هنوز زمستون نرسيده يک عالمه لباس زمستونی برای ورونيکا خريده .ولی خداييش دستش درد نکنه .در کل من و مارک به ندرت چيزی برای ورونيکا ميخريم چون ماشاالله مامان بزرگش به ما اجازه نميده از اسباب بازی تا خوراک و لباس و سرسره و تاب و نميدونم هر چيزی که به بچه مربوط ميشه زحمتش با يادويگاست ما هم کلی شرمنده لطفاش هستيم.امروز هم يک کت دورويه صورتی و سفيد برای ورونيکا خريده بود و امد خونمون که اره خواستم کلاه هم براش بخرم فروشنده گفته اگه خود بچه باشه بهتره خلاصه مارو برداشت و رفتيم واسه خريد کلاه .يک کلاه که شکل موشه با دو تا گوش .بازم دستش درد نکنه .

+ نوشته شده در  23 Sep 2005ساعت 0:36 AM  توسط مامان ورونیکا  |