شنبه ها و چهارشنبه ها يک خوره ميوفته تو جونم (امان از دست اين بشر طماع)اخه توی اين دو روز لاتاری بيشترين مبلغو داره .امشب عجيب به دلم افتاده بود که برنده ميشم.ساعت ۵/۷ عصر بچه رو زدم بغل و رفتيم برای امتحان شانسمون.قبلش هی با خدا صحبت کردم (گولش ميزدم)که خودت ميدونی من ادم تنها خوری نيستم و من الم و من بلم.خلاصه برگه پر شده رو دادم فروشده و اونم يه به اميد برنده شدن بهم گفت و زدم بيرون . خلاصه چشم از ساعت بر نداشتم تاشد ۳۰/۹بله تند وتند شماره ها رو نوشتم و بعد با کمال تعجب ديدم که از ۶ تا شماره ۳تاش درسته .حيف پولم که هدر دادم .هر چند بار اولم نبود و مطمئنم بار اخرم هم نيست.ولی اينقدر توی اين tv لعنتی تبليغ ميکنن که ادم وسوسه ميشه.حالا مبلغ قابل داری هم نبود فقط ۲۰۰۰۰۰۰دلارولی خوب کاچی به از هيچی
.اگه برنده ميشدم اولين کاری که ميکردم به مارک زنگ ميزدم و ميگفتم جلسه ملسه رو بيخيال شو برو بچسب به اون جشواره ابجو.حالا نميدونم اين چی بود که به دلمم افتاده بود برنده ميشم .بابا دلم دلای قديم حداقل درست پرازيت ميفرستادن.
راستی شما اگه لاتاری (استغفرالله)برنده بشيد چه کار ميکنيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به طرز وحشتناکی احساس تنهايی دارم. وقتی که به بعضی از دوستان و اقوام ميگم که من اينجا تنهام و هيچ ايرانی دور و برم نيست و اين خيلی بده.ميگه برو بابا بد راحتی ايرونی ميخوای چه کار(طرف ساکن کانادا بود)ما اونجا از هم فرار ميکنيم برو همون خارجی ها رو بچسب .ميگم اين چه حرفيه مگه ميشه من اينجا در به در يک ايرانی هستم تا بتونم با زبون مادری باهاش صحبت کنم . فرهنگ ايرونی رو بدونه (منظورم اون مثبتاشه) عيد که ميشه برم عيد ديدنی .مجبور نباشم پيچيدگی های سنتها رو براش ۱۰۰ بار توضيح بدم در کل يکی از جنس خود ادم.يک دوست خانوادگی.اون هم هی ساز خودشو ميزد که اله و بله.اخرش نه من اونو قانع کردم نه اون منو.از امروز به مدت۴ روز تنهام مارک برای يک جلسه کاری رفته کشور همسايه و برادر المان و چه خوب موقعی هم رفت از ۱۷ سپتامبرتا ۳ اکتبرجشنواره ابجو در شهر مونيخ هر ساله برگزار ميشه و از شانس خوبش اونهم توی شهر مونيخ جلسه داره.اميدوارم بهش خوش بگذره.بله داشتم ميگفتم که بنده تنهام و هيچ قوم و خويشی نيست که بياد پيشم يادش به خير ايران که بودم وقتی توی يک موقعيت اينطوری قرار ميگرفتم نميدونستم به کی بگم بياد پيشم ،از بس دوست و خويش و قوم دورو برم ريخته بود .ولی اينجا........رومم نميشه به يادويگا بگم بياد پيشم.
اصلن نميترسم ولی حوصله تنهايی رو ندارم.روی دوستی بعضی از اين لهستانی هايی هم که ميشناسم حساب بلند مدت باز نکردم.يه جورايی دم دمی هستن .
ديروز رفتيم از يک نمايشگاه ديدن کرديم .وای که چقدر قشنگ بود. وقتی رفتم اونجا احساس کردم که زمان به عقب برگشته .حالا بخونيد که اين نمايشگاه رو چه طوری درست کردن:
دولت يک موسسه ايجاد کرده يا يک ارگان که مسئوليتش پيدا کردن و خريد خونه های چوبی قديمی و ابزار الات قديميه.اون جا رو شبيه يک دهکده بزرگ درست کردن که همه چی توش وجود داره خونه هايی که قدمتشون بالای ۱۵۰ و حتی ۲۵۰ ساله.سقف خونه ها بنا به قدمتشون متفاوت بود.سقف با خوشه گندم ديدم و چوبی هم ديدم.اسياب بادی و پست با درشکه .چرخهای چوبی و کلی ظرف و ظروف غذا خوری چوبی و گلی.حتی جنگل وچراگاه و درياچه و بز و گوسفند وگاو وکلی چيزای جالب ديگه هم ديدم. يکی از اون خونه ها رو به عنوان رستوران ازش استفاده ميکردن و فقط غذاهای سنتی و محلی میپختند.چند نمونه کيک و شيرينی هم ديدم و يک کيکی بود به نام کيک اسفناج وای که چقدر خوشمزه بود (بين کيک اسفناج وپنير بود)يک گروه ارکستر هم بود که اهنگهای محلی اجرا ميکرد.اها يادم رفت بگم همه پرسنل اين دهکده لباسهای محلی تنشون بود و گاه گاهی برای طبيعی جلوه دادن محيط طوری وانمود ميکردن که واقعن اونجا خونشونه.مثلن ميرفتن توی حياط خونه که يک مزرعه کوچيک کلم بود کارهای کشاورزی ميکردن .ويک کمی اون طرف تر يک اقای نعل اسب درست ميکرد.کنار درياچه يکی نشسته بود ماهی ميگرفت.وخيلی چيزای جالب ديگه.خلاصه امدين لهستان حتمن به شهر شهيد پرور لوبلين سر بزنيد. شايد بنده رو هم ديديد
. عکس هم گرفتم ولی انشالله وقتی باسواد شدم نشونتون ميدم.
بالاخره تابستون هم تموم شد.هوا به طرز موذيانه ای تغيير کرده.ديشب باد و بارون بود و امروز هم ابری.همه لباس گرم پوشيدن.ولی در کل تابستون خوبی بود روزهای افتابی زياد داشتيم.ديروز کلی از کارهای خونه رو انجام دادم .غذای اين دو روز تعطيلی هم اماده کردم لباس چرکها همه شسته شدن و خونه مرتبه البته فکر نکنيد خيلی کد بانو تشريف دارما ،نه جانم اينا واسه اينه که اين دو روز تعطيلی کار عمده ای نداشته باشم و وقتمون صرف ددری و فيلم تماشا کردن و پياده روی و بازی با فسقليمون بشه.امروز ورونيکا مهمون يادويگاست و منو مارک بايد لباسهای تابستونی رو جمع کنيم و لباسهای گرممون رو اماده کنيم.ورونيکا يک کلمه (جمله) لهستانی ياد گرفته وقتی مارک ميخواد چيزی رو از دستش بگيره بهش ميگه داچ(بده)اون هم مثل طوطی ميگه داچ داچ
از طرفی وقتی ميره نزديک در تراس خونه ميگه دد(به فتح د)يعنی همون ددر خودمون(بيرون)واينکه خانم کنترلtvرو چنان محکم برای صدمين بار کوبيد کف اتاق که ديگه از کار افتاد .حالا ما مکافات داريم برای کانال عوض کردن ،مارک به من تعارف ميکنه و من به مارک.
از سر کار برميگرده کليد داره ولی زنگ درو ميزنه.من:کيه مارک:خان
به يادويگا يک لباس از لباسای ورونيکا رو دادم تا لباسشو عوض کنه ميبينم ميگه :تو يست کوچيک.
(يعنی اين کوچيکه).
توی يک جمع با چند تا از دوستای خانوادگيمون بوديم.يک اقايی هم که قبلن برای ماموريت چند ماهی ايران بود هم توی اون جمع بود .و درحالی که يک شيشه پپسی توی دستشه به من تعارف ميکنه من ميگم:نه ممنون من پپپسی دوست ندارم اون هم با لهجه خاصی ميگه:نه زمزم مشکی حيلی حوب.
من:ميخوام سالاد درست کنم ابليمو نداريم از سر کار که برميگردی يک شيشه بخر .مارک:باشه باشه خدافظ .
دستشو به ديوار ميگيره و تندو تند قدم برميداره،البته بيشتر به دويدن شبيهه تا راه رفتن.وقتی ديوار تموم ميشه برای رفتن به مرحله بعدی و يک ديوار ديگه يک قدم بدون کمک برميداره انگار که يادش ميره بايد باکمک ديوار قدم برداره.اگر هم فاصله اون و ديوار بيشتر از يک قدم باشه با زانو تالاپی خودشو ميندازه زمين و رو چهار دستو پا ميره تا به ديوار برسه................
.............................................................................
درهای کمدهامون از اين کشويی هاست(مدل درهای ژاپنی) ميره ميشينه پای کمد وبا تمام قدرت درو هل ميده تا باز شه اينقدر محکم هل ميده که در با صدای(بوم)ميخوره توديوار بعد فوری به من نگاه ميکنه و ميگه اوخ.......
.............................................................................
نميدونم چرا اينقدر از عينک افتابی خوشش مياد وقتی من عينک ميزنم چشم ازم برنميداره و مرتبن بهم لبخند ميزنه و ذوق ميکنه .برای همين من روزای ابری هم هميشه عينک همرام دارم.........
...........................................................................
يک مدتی بود بنده بايد در حال دويدن چای ميخوردم چون خانم از ليوان من خوشش ميياد و تا مياد طرفم من بايد در برم. تا اينکه ۲ روز وقت گذاشتم و معنی داغ وگرم بودن رو بهش فهموندم و امروز با خيال راهت چای خوردم.
قبل از هر چيز از مامان نيلوی عزيز بابت کمکشون در نشون دادن عکسهای ورونيکاتشکر ميکنم. مامان نيلو اميدوارم بتونم براتون جبران کنم . واقعن لطف کرديد .
واز همه دوستانی که با کامنتهاشون من و راهنمايی کردند. از همتون ممنونم.
عکسها رو هم ميتونيد سمت چپ صفحه ببينيد.
قبل از اينکه ورونيکا به دنيا بياد مثل همه پدر و مادرها ما هم همش فکر ميکرديم دخترمون شبيه کی ميشه.مارک که ميگفت وای اگه شبيه ايرانيا بشه در اينده کلی پسر پشت پنجره اتاق خوابش گيتار بدست ميشينن.
اخه اينجا پوست و موی تيره روی بورسه يا وقتی برای چکاپ ماهانه ميرفتيم دکتر ،دکتر هم همين چيزا رو ميگفت.ولی وقتی خانم بور از اب درامد و مخصوصن چشم رنگی ديگه کمی تو شوک بوديم حالا بماند که از دو جناح چپ و راست اين ژن و به ارث برده. ولی نه من چشمام رنگيه نه مارک .و تا الان هر کی ازمون میپرسه که شماکه چشم رنگی نيستيد اين بچه ؟؟؟؟؟؟
بعد مارک ميگه اخه همسايمون چشم رنگيه.

تو رو خدا ببينيد ساعت چنده که من اينا رو نوشتم .الان حدود ۳ ساعته که ميخوام ۲ تا عکس از ورونيکا بزارم اينجا ولی نميتونم .اگر ميشه و براتون امکان داره کمکم کنيد .به خدا ثواب داره هاااااااااااااااااااااااا.
در ضمن قبل از هر چيز بگم که بنده سواد کامپيوتريم وضعش خرابه .اگه خيلی ازتون کمکم خواستم اين طوری
نشيد.
حالا بابا جون نترسيد شما کمک کنيد بقيه ش با من
در حاشيه ماهی گيری:
اون دو تا اقا که عضو کلوپ قا يقرانی بودند از من دعوت کردن که باهاشون برم يک دور روی درياچه. منم که مثل مرگ از اب ميترسم . هی به مارک ميگم تو هم بيا ميگه نه من دور بعدی ميام . خلاصه يک جليقه نجات بهم دادن که بپوشم . در حين پوشيدن اروم طوری که اون دو تا اقا متوجه نشن بهش ميگم ببين بهشون بگو من شنا کردن بلد نيستم اگه افتادم تو اب معطل نکننا ،نکنه اون يکی منتظر نفر بعدی باشه .ميبينم مارک بهشون ميگه ببينيد بچه ها مواظب خودتون باشيد نگران خانم منهم نباشيد اگه افتاد تو اب شما کار خودتونو بکنيد ،شنا کردنش عاليه تازه ايران هم که بود غريق نجات بوده . اگه افتاد تو اب بدونيد ميخوادتو عميق ترين قسمت درياچه شنا کنه.ومزاحمش نشيد
اينجا بود که بنده با لنگ دمپايی افتادم دنبالش.
ولی خداييش خيلی جالب بود بخصوص که قايقش بادبانی بود و از قر قر موتور خبری نبود.
ميگم ميشه در مورد ماهی گيری ديروز هيچی نگم. بله؟چی؟بگم؟ ابروم ميره ها !!!!!!
ديروز ۵ تا ادم بزرگ که ميانگين سنيشون ميشد ۱۷۰ سال را افتادن خير سرشون (خير سرمون)رفتيم ماهی گيری.يک عالمه خوردنی وچای و ظرف يک بار مصرف و.....با خودمون برديم.مارک بود و ۳ تا از دوستاش وفقط بنده بين اين گروه زن بودم.تا رسيديم تو دلم گفتم يک رويی ازتون کم کنم.خلاصه هی نشستيم هی نشستيم ،۱ ساعت ۲ساعت خبری نشد از ۵/۱ظهر تا ۸ شب ۳ تا ماهی گرفتيم که اگه جلوی گربه هم مينداختی قهر ميکرد. ناهار هم جاتون خالی هات داگ باربکيو وابجو داشتيم.جای اروم وقشنگی بود يک درياچه که دور تا دورش نی زار و درخت .اونجا يک کلوپ قايق رانی هم بود و دوتا از اون اقايون عضو اون کلوپ بودند .و کليد ساختمون اونجا رو داشتن خلاصه از ظرفهای يک بار مصرف استفاده نکرديم وخيلی شيک ناهار خورديم .تا قبل از اينکه هوا تاريک بشه خوب بود بعد از تاريک شدن هوا من که مردم از ترس سايه درختهای دور و ورمون خيلی وحشناک بود اخه ساختمون کلوپ و تراسش که در واقع محل نشستن ما بود بين يک جنگل بود که يک طرف اون تراس به يک اسکله L مانند شناور، وصل ميشد وطرف ديگه هم اون جنگل ترسناکه بود.
ادامه دارد:
ميگم ميشه در مورد ماهی گيری ديروز هيچی نگم. بله؟چی؟بگم؟ ابروم ميره ها !!!!!!
ديروز ۵ تا ادم بزرگ که ميانگين سنيشون ميشد ۱۷۰ سال را افتادن خير سرشون (خير سرمون)رفتيم ماهی گيری.يک عالمه خوردنی وچای و ظرف يک بار مصرف و.....با خودمون برديم.مارک بود و ۳ تا از دوستاش وفقط بنده بين اين گروه زن بودم.تا رسيديم تو دلم گفتم يک رويی ازتون کم کنم.خلاصه هی نشستيم هی نشستيم ،۱ ساعت ۲ساعت خبری نشد از ۵/۱ظهر تا ۸ شب ۳ تا ماهی گرفتيم که اگه جلوی گربه هم مينداختی قهر ميکرد. ناهار هم جاتون خالی هات داگ باربکيو وابجو داشتيم.جای اروم وقشنگی بود يک درياچه که دور تا دورش نی زار و درخت .اونجا يک کلوپ قايق رانی هم بود و دوتا از اون اقايون عضو اون کلوپ بودند .و کليد ساختمون اونجا رو داشتن خلاصه از ظرفهای يک بار مصرف استفاده نکرديم وخيلی شيک ناهار خورديم .تا قبل از اينکه هوا تاريک بشه خوب بود بعد از تاريک شدن هوا من که مردم از ترس سايه درختهای دور و ورمون خيلی وحشناک بود اخه ساختمون کلوپ و تراسش که در واقع محل نشستن ما بود بين يک جنگل بود که يک طرف اون تراس به يک اسکله L مانند شناور، وصل ميشد وطرف ديگه هم اون جنگل ترسناکه بود.
ادامه دارد:
قبل از اين که اين وبلاگو راه بندازم درگيريهام شستن ظرف ولباس واشپزی ونظافت خونه ورسيدگی به ورونيکا بود .حالا يک کار ديگه هم به کارهام اضافه شده اونم اپ کردن اينجاست.
..............................................................................
فردا قراره بريم ماهی گيری .اخرين بار ۲ سال پيش بود که ماهی گيری کردم توی يک روز من و مارک ۲۲ تا ماهی گرفتيم ولی فقط ۲ تاش بزگ بودن بقه کوچيک ومتوسط .همه را توی يک سبد توری مخصوص ماهی گيری ميزاشتيم و بعد که کارمون تمام شد ماهی کوچيکها رو ازاد کرديم توی رودخونه بزرگها و متوسطها رو نوش جان کرديم
.حالا ببينم فردا چه کار ميکنيم.من از ماهيگيری اون سکوتشو دوست دارم برای چند ساعت ميری توی افکار خودت کنار رودخونه يک فلاسک (درست نوشتم؟)چای و ايس تی.سعی ميکنم برای اين جا چند تا عکس هم تهيه کنم.
......................................................................
بله خلاصه چند روز پيش من حسابی هوس کله پاچه کردم وهی به جون مارک نق زدم .تا اينکه رفته بوديم خريد توی سوپر مارکت ،ميبينم مارک هيجانی داره بهم اشاره ميکنه وقتی ميرم طرفش هنوز به اون قسمت نزديک نشدم مياد طرفم و ميگه يادت مخمو خوردی از بسکه گفتی کله پاچه ميخوای بيا اينم کله پاچه .بيا تا نشونت بدم من ساده هم دنبالش راه افتادم .بعد ميگه حالا چشماتو ببند و تا وقتی من نگفتم باز نکن .
بله چشمتون روز بد نبينه اقا يک کله خوک که از وسط دو نيم شده را برام پيدا کرده وميگه اين هم کله پاچه
.
من:

-------------------------------------------------
مارک از کله پاچه متنفره .يادمه وقتی ايران ميومد خونمون وا ما کله پاچه داشتيم زودتر از هميشه ميرفت خونش که مبادا مجبور بشه با ما کله پاچه بخوره.
از سر کار برگشته تا درو براش باز ميکنم ميگه وای دارم ميميرم از گرسنگی ،ناهار چی داريم.من ميگم چی دوست داری داشته باشيم.ميگه من اينقدر گرسنه ام که اگه کله پاچه هم بهم بدی ميخورم.ميگم برو بابا اگه کله پاچه گيرم بياد يک قاشق هم بهت نميدم تو بهتره بری همون کله خوکتونو بخوری
مارک:
يادم مياد وقتی تازه اومده بودم لهستان ،مارک يک مهمونی کوچيک ترتيب داد واسه معرفی من به فاميلهاش .توی اين مهمونی يک خانواده خيلی به دلم نشستند اونهم خانواده انا خاله مارک بود .اينقدر اين خانواده خون گرم و خوش مشرب بودند که نفهميدم اون مهمونی کی تموم شد .از هر چی که فکرشو کنيد در مورد ايران ازم سئوال ميکردند . يکی از اون موضوعات هم بحث غذاهای ايرانی بود . خلاصه اينجای کار را مارک به عهده گرفت و کلی از خوشمزگی غذاهای ايرانی گفت:
کوکو سبزی -ديزی - اش رشته هتل عباسی اصفهان-کتلت(شامی کباب)تا نوبت رسيد به کله پاچه.وقتی که داشت در مورد اينکه کله پاچه چيه و توش چه داره ميگفت ،قيافيه مهمونها ديدنی بود يکی دستشو گرفته بود جلوی دهنش وچشماش از حدقه در اومده بود .يکی ديگه دو تا دستشو گذاشته بود روی دو طرف صورتش.بعد از توضيحات مارک همه چند ثانيه تو شوک بودند وبه من مثل يک ادم خوار نگاه ميکردن به خصوص وقتی مارک گفت که من از همه قسمتهای کله پاچه چشماشو دوست دارم .او ه.او ه بود که رفت هوا

هوای اينجا امروز عاليه ۲۶ درجه و افتابی .نزديک خونمون يک مجتمع اموزشيه که از گروه سنی مهد کودک تا مدرسه راهنمايی را داره.وقتی ميريم توی تراس خونه ،پشت ساختمان مدرسه و سالن ورزشی وزمين چمن ورزشش رابه راحتی ميبينيم .خيلی نزديکه .امروز رفتم توی تراس که يک ليوان چای بخورم (بنوشم)وای که چقدر باديدن دانش اموزها هوس مدرسه رفتن کردم .چه کيفی داشت اون روزهای گرم اهواز و مدرسه رفتن و وقتی برميگشتی خونه اون سريال بامزه بازم مدرسم دير شد حالا چه کار کنمو ببينی .از ما که گذشت و خوش هم گذشت.ولی امسال دو تا خواهر زاده های کوچولوم ميرن کلاس اول وای که چقدر خوشحالن .اميدوارم همه کلاس اولی ها امسال خوشحال وخندان برن مدرسه.
ميگما من اين مطلب و مطلب قبلی را با هم نوشتم ولی هر کاری کردم نميشد پستش کنم تا مجبور شدم جدا جدا پست کنم کسی ميتونه به من بيسواد بگه چرا؟
گرم صحبت بوديم که tvتصوير يوشکا فيشر (وزير امور خارجه المان)را نشون داد .
اقای فيشر گرم سخنرانی بودن با سر و صورتی خيس و بر افروخته و همچين کمی عصبی ، من تا ديدم گفتم :راستی مارک ميدونی همسر اقای فيشر ايرانيه . مارک با يک نگاه شيطنت اميز گفت :نميگفتی هم معلوم بود ،ببين چقدر خيس و عصبی سخنرانی ميکنه تازه شکمشم قلمبه شده معلومه چلو کباب زياد خورده.
من:
مارک:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گاهی اوقات در زبان لهستانی به مواردی بر ميخورم که با فارسی همون کلمه هم معنی و مساويه.
مثلن:
ما ميگيم گاز بده(در حين رانندگی) ،لهستانی ها ميگن گازو(بر وزن کاکو شيرازی)
ما ميگيم کمد ،لهستانی ها ميگن کمدا.
ما ميگيم وان (حمام) لهستانی ها ميگن واننا.
قديما به کيف ميگفتيم تربه،لهستانی ها ميگن تربا يا تربکا.
ما ميگيم است ،لهستانی ها ميگن يست
ما ميگيم تو ،لهستانی ها ميگن ت(با کسره)
ما ميگيم ما ، لهستانی ها ميگن م(با کسره)
و خيلی چيزهای ديگه .حالا يکی بياد بين من و مارک پا در ميونی کنه من ميگم زبان فارسی قديمی تره شما اينها رو از زبان ما کش رفتين اون هم ميگه نه شما زبانتون رو تغيیر دادين و شما از ما کش رفتين .
من: ميدونی مارک الان چی دلم ميخواد؟؟؟
مارک: نه چی ميخوای؟
من:الان دوست دارم مامانم اينجا بود ،همين الان.
مارک:ببينم بازم ظرف و لباس نشسته داری يا هوس يک نوع غذای ايرانی کردی ؟
من:

--------------------------------
خانم خانما ميره پشت ديوار قايم ميشه و با من هتی هتی بازی ميکنه .من ميگم ورونيکا کجايی؟ بعد اون از پشت ديوار خودش نشون ميده بعد من بايد بگم هتی و اون غش غش بخنده.ديگه خيلی به اين بازی وارد شده گاهی اوقات از لابلای حفاظ تختش و گاهی اوقات متکاشو ميگيره جلوی صورتش و هتی هتی بازی ميکنه . لهستانی ها به اين بازی ميگن :(اکوکو)
خلاصه ديروز عصر رفتيم يک ابر سوپر مارکت که نميدونم چند هزار متر وسعت داره .به جرات ميتونم بگم که حدود ۴ الی ۵ ساعت وقت ميخواد تا کامل همشو ببينی .هر چيزی که فکرشو کنی يا حتی فکرشو نکنی توش پيدا ميشه.ما ۱ساعت و ۱۰ دقيقه وقت داشتيم وبعد از اون تعطيل ميشد .
خرمای بم ، زعفرا ن وپسته ايران تنها چيزهايی بودند که پيدا کردم .بعد توی قسمت مواد غذای بالاخره گوشت گوسفند را زيارت کردم که البته خيلی گرون ،باور نميکردم که ۱ کيلو گوشت گوسفند ۱۳ دلار قيمتش باشه .حالا اين وسط مارک پاشو کرده توی يک کفش که بايد گوشت گوسفند بخری و برام ديزی درست کني.ميگم بابا ديزی بدون نون که نميشه ميگه خوب من بايد چه کار کنم من ديزی ميخوام.
ميبينيد تو رو خدا وقتی ايران بود ۲ بار ديزی خورد حالا برام ديزی خور شده.
کسی ميدونه چه طوری ميشه نون پخت.
يکسالی ميشه که بنده گوشت گوسفند نخوردم به عبارت بهتر نديدم که بخورم.
خلاصه غذای ايرانی ،نون،سبزی خوردن،وخيلی چيزای ديگه داره يادم ميره.البته وقتی تازه امده بودم اينجا توی ورشو يک سوپر مارکت بود که اونجا پيدا کردم ولی چشم تون روز بد نبينه وقتی غذارو میخوردم اين گوشتها مثل يک تکه چوب سفت و سخت بودن.دفعه بعد اول خوب پختمش ،ولی ساعت ۱۱ تا ساعت ۷ بعد از ظهر همچنان قل قل کرد تا بالاخره قابل خوردن شد.از اون به بعد هم قيد اين ب بعی خوشگله رو زديم و رفتيم سراغ مرغ .بايد بگم از هر چی مرغه حالم به هم ميخوره ديگه شبيه مرغ شدم فقط قد قد نميکنم به جاش غر غر ميکنم (غر ميزنم)گوشت گوساله هم تقريبن کميابه ولی تا دلتون بخواد اون خوک بد ترکيب فراوون وارزون .من کاری به مسئله مذهبی قضييه گوشت خوک ندارم ولی از شکلش واون بينيش بدم مياد واسه همين گوشت خوک نميخورم .وخلاصه کنم که مشکلات زيادی دارم تازه برنج کيسه وگونی و....... اينجا نيست واين کارمو مشکل تر ميکنه .
امروز ميخوام خودمو معرفی کنم .
ميدونم يک کمی ديره ولی خوب ديگه تا ديرتر نشده بهتر بگم :
۳۱ سالمه ، سال ۸۱ ازدواج کردم با همسرم در ايران اشنا شدم .تابستان سال ۸۲ به لهستان اومدم . شوهرم لهستانی خودم ۱۰۰٪ ايرانی و اصالتن خوزستانی هستم مدرک تحصيلی ليسانس مديريت دارم که نميدونم توی کدوم کمد خونه قایمش کردم تا حالا که به دردم نخورده . ۵ ابان ۸۳ (۲۶/۱۰/۲۰۰۴)خداوند يک دختر خوب و سالم وزيبا بهمون داد و فعلن خانه دارم .
ديگه نميدونم چی بگم بقيه رو کم کم توی مطالبم ميخونيد.
چه لطفی داره يک تلفن از يک دوست عزيز ،يک دوست مهربون ،يک غمخوار ويک خواهر خوب.
بله وبعد از يک سال بالاخره خبر خوب اقامت نزديکترين دوستم با بچه هاش در انگليس امروز ،روزمو قشنگتر کرد .هر چند که خودش از درد دوری شبا با قرص خواب اور ميخوابه.و جالبه که به قول خودش واسه دلداری و شنيدن حرفهای خوب خوب و البته دادن اين خبر به من تلفن کرد.اخه به من ميگه چه طوری بدون داشتن حتی يک اشنا يا دوست ايرونی سر ميکنی. خودم خبر نداشتم ،ولی انگاری دارم شاهکار ميکنم چونکه دخترش توی شهر ديگه يک کمی دور از لندن بايد بره مدرسه شبانه روزی و گويا خانم ميگه که من نميرم اونهم مثال منو واسش اورده
.
خوب ديگه من بايد اماده سفر به انگليس هم بشم .ميدونم چه گريه زاری هايی در پيش داريم.ولی خوب به قول خودش به خاطر بچه ها بايد تحمل کرد
ولی من خيلی خوشحالم خيلی.

چرا خيلی ها فکر ميکنند اگه شوهر ادم خارجيه پس تو بايد دارای ظاهری از اين قبيل باشی:
۱-دامن ۲۰ سانتی
۲-موهای هفت رنگ و ترجيعن هر ماه يک نوع هفت رنگ
۳- مشروب خوری در حد افراط
۴-هر شب تو بار و پاپ و ديسکو ولو بودن
۵-ارايشهای اجق وجق
۶-پونصدتا سوراخ تو گوشت و ۱۰۰۰ مدل گوشواره
و کلی چيزای ديگه.............
من نميگم اينا اخ -بد ولی من روم نميشه چرا وقتی ميبينن يکنفر بعضی چيزها رانميتونه انجام بده ازش تعجب ميکنن، که ای بابا تو که شوهرت کار به کار اين چيزا نداره پس بتازونش.من واقعن از بعضی مسائل سر در نميارم .
-------------------------
امروز ورونيکا را برديم دکتر واسه چک اپ همه چيز عالی بود و در مورد ايستادن بدون کمکش گفت که خانم زود شروع کرده .
. البته نويد چند شب بی خوابی را هم بهمون داد چرا که ۲ تا دندون ديگه تو راه داره که تقريبن ديده ميشد
و يک ساعت ديگه هم دکتر ارتوپد داره.
بله ترشی و مربا و خيار شور زمستون ما هم رسيد .
اين سومين ساليه که يادويگا(مادر مارک) اين قلم از اقلام اذوقه زمستونمون را برامون اماده ميکنه . بماند که بيچاره کلی از حقوقش را خرج هديه های ورونيکا ميکنه. ما راضی نيستيم ولی خودش احساس خوبی داره.
يادويگا زن مهربونيه حتی اگه اين خرجهای مادی را نکنه .
قلبش پاک توقعی از هيچ کس نداره رعايت خيلی چيزها را ميکنه . برای امدن به خونه ما از قبلش بايد مطمئن بشه که مزاحم ما نميشه. وهر شب به ما تلفن ميکنه که مثلن فردا بهش احتياج نداريم .تمام برنامه های شخصيشو به خاطر ورونيکا حاضر کنسل کنه.
ما دوسش داريم و بهش احترام ميزاريم اون هم همينطور . ما يک خانواده کوچيک و صميمی هستيم که هوای همو داريم. اميدوارم خيلی خيلی سال کنار ما بمونه.
به چراغ راهنما که ميرسيم سرعتشو زياد ميکنه ، ميگم چرا تند ميری ميگه ميخوام قبل از اينکه چراغ قرمز بشه ازش رد شم.ولی مجبور شد ترمز کنه چون چراغ قرمز شد.
از دور چراغ راهنمای بعدی را ميبينه باز هم همون نيت را داره ولی نزديک چراغ راهنما که ميشه دوباره چراغ قرمز ميشه ترمز ميکنه و همزمان ميگه:
ای کوفت
من از تعجب فقط دو تا شاخ کم داشتم .ای بابا اينو ديگه از کجا ياد گرفته
.شايد خودم گفتم و يادم نيست
.
اصلن من نميدونم اين چراغ قرمز چيه که خيليها چشم ديدنشو ندارن از جمله مارک . برعکس من خيلی دوست دارم پشت چراغ قرمز وايسم به نظرم يک تجديد قواست.بخصوص اگه يک موزيک خوبم همراهيت کنه.
شما اگه يک بچه ۱۰ کيلوئی رو ۴۵ دقيقه رو دست ميچرخونديد و با هزار مکافات ميخوابوندينش بعد پسر کوچولوی همسايتون اسکيت به پا از پله های ساختمون تلق تلوق کنان راهی کوچه بشه و بچه رو بيدار کنه چکار ميکرديد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اين بار اولش نيست .
اخ دلم ميخواد يک جايی گيرش بيارم،برای چند لحظه حقوق مقوق کودکو از ياد ببرم و يک گوشی ازش بپيچونم .
.نه بابا شوخی کردم بدبختی اين کاره هم نيستم . فقط بايد با اين همسايه مردم ازار حرص بخورم .
بله و اقای کنسول ايران در ورشو اشتباه متوجه شده بودند و فکر ميکردند گواهينامم اعتبارش تمام شده.در صورتی که امروز متوجه شدن نه خير اون گواهی نامه بين الملليم اعتبارش تمام شده.و به هر حال لطف کردن و فرمودند که اصلن غصه نخورم وناراحت نباشم ما برات ترجمه ميکنيم و ميفرستيم اداره پليس ورشو و بعد از ۱ماه اماده خواهد شد
که بايد بابت ان ۱۰۰زلوتی بی زبون بپردازم .البته گفت که اگه پولتون باقی مونده داشت حتمن براتون ميفرستم
.اخه اينجا به من گفته بودند بايد از اول امتحان بدم البته فقط تئوری .فعلن که خيالم راحت شده.
اين خانم دوست داشتنی مالک کلی زمين و باغ و حتی جنگل خصوصيه با اين حال خيلی ساده زندگی ميکنه و چون به مارک خيلی اعتماد داره تمام اسناد و مدارک املاکشو به مارک سپرده که بعد از مرگش خون و خونريزی نشه
بيچاره نيمدونه که همسر نوه معتمدش يک ايرانی کلکه
.
ديروز ورونيکا مهمان يادويگا (مادر مارک)بود و من و مارک مجردی رفتيم سفر .دفعه بعد از اين شهر چند تا عکس اين جا ميزارم.
بله اين روزا ورونيکا دمار از روزگارمون در اورده .شبها تا صبح بيداره .لثه بالا و پائينش حسابی ورم کرده .غذا رو با کلی ادا ميخوره گاهی اوقات هم نميخوره.ولی هر روز يک چيز جديد نشونمون ميده .برای ۱ ثانيه بدون اينکه دستشو به جايی بگيره می ايسته
.خدا را شکر همه چيز خوب و طبيعه و ما هم خوشحاليم که کوچولومون روز به روز بزرگتر و عاقلتر ميشه الان هم نشسته پای کشو تختش و هر چی لباس داشت را ريخته بيرون .
کارم در امد.
ديروز توی فرصتی که مارک مشغول کار کردن بود ،من رفتم کنار رودخونه .عجيب هوس ماهی گيری داشتم ولی تصور اينکه بايد اون کرمهای بد ترکيبو به قلاب ميزدم منصرفم کرد.توی اين شهر فاميلهای پدری مارک زندگی ميکنن.از جمله مادر بزرگ مارک که حدود ۹۰ سال سن داره .اين خانم از زمان جنگ جهانی دوم خاطرات بد زياد داره .شوهرشو نازی ها به اسارت گرفتن و تا زمان پايان جنگ توی کمپ اسرا بود. خونش بی شباهت به يک مکان مذهبی نيست.کلی شمايل از حضرت مسيح و صليب ازدر و ديوار خونش اويزونه.اين خانم مهربون خيلی توی زندگيش بد اورده ،سه تا فرزندش فوت شدن .،۳ تا پسر که پدر مارک بچه بزرگش بود و همش ميگه بچه هام قبل از من مردن و غصه ميخوره .با اين حال هنوز اميدوار زندگی ميکنه.وقتی که البوم عکس جوونياشو ورق ميزنه با يک شيطنت خاصی عکس ها را نگاه ميکنه. از اون موهای بلوند و چشمهای ابی وجوانی زيبا الان يک پوست چروکيده و موهای سفيد و يک کمر خميده براش مونده.
بلهجريان از اين قرار بود که ما ديروز رفته بوديم يک مسافرت کوتاه به يکی از شهرهای قديمی و تاريخی لهستان که زادگاه پدر مارکه .خيلی شهر قشنگيه.اسم اين شهر کاژيمش دولنه است.که اولين شاه کشور لهستان بود .توی اين شهر خونه هايی وجود داره که قدمتشون به خيلی قبل از جنگ جهانی دوم برميگرده. ميدون اصلی اين شهر را يک چاه اب قديمی تزئين کرده که هنوز هم اب داره . واطراف ميدون هم گالری های نقاشی و بار و رستوران قرار داره .اين شهر مرکز رفت و امد کلی توريسته کف خيابوناش تمامن سنگه .
نيم ساعته که يک طومار نوشتم ولی توی وبلاگ ثبت نشده . خيلی طولانی بود .ديگه حال ندارم از نو بنويسم .به قول مارک :انشا الله فردا.
به خدا ابن جمله رو مارک ميگه از وقتی که ۱ سال و نيم ايران کار کرد ياد گرفته . وتا الان ازش استفاده ميکنه.
امروز عصر رفته بوديم خونه مادر شوهر محترمه،اخه اون مهمون داشت ومهموناش ميخواستن ورونيکا رو ببينن.اين مهمونی منوبرد به دوازده ، سيزده سال پيش اخه مهموناش دو تا خانم مسن بودن که خيلی سال پيش توی دانشگاه با هم هم اتاق بودن .و تا حالا ارتباطشونو حفظ کردن.حالا بچه هاشون با هم دوستن پسر يکدومشون دکتر ارتپد ورونيکاست وامروز خانمها بعد از ناهار به يک گردش کوتاه وتجديد خاطرات گذشته رفتند وشب هم مهمان مامان مارک هستند يکی از ان خانمها خيلی رنگ ابی رو دوست داره برای ورونيکا يک بلوز ابی هديه اورد واون يکی هم يک ارگ خيلی خوشگل کوچولو که فعلن اسباب بازی منو مارک شده.خلاصه امروز خيلی ياد ۲ تا هم اتاقی های دوران دانشگام بودم .که چقدر با هم خوب بوديم و هيچ چيز بينمون رو خراب نکرد .چقدر دلسوز هم بوديم واگه برای يک کدوممون مشکلی پيش ميامد خواب از چشمامون ميرفت و همه با هم تلاش ميکرديم که به اون شخص کمک کنيم.چقدر هوای همو داشتيم وچقدر هم به خاطر اين رابطه خوبمون ،حسود داشتيم.واين رابطه تا الان هم ادامه داره درسته که اونا ايران هستند ومن اينجا ولی ارتباطمون هنوز ادامه داره.هنوز هم از موفقيت های هم به وجد ميايم .هنوز هم اگه مشکلی داشته باشيم با هم در ميون ميزاريم وبراش راه حل پيدا ميکنيم.و چقدر خوشحالم که زندگی های خوبی دارند که شغل خوب و همسر خوب ودر کل از زندگيشون راضی ان واين برای من افتخاره که چند سال از عمرمو باهاشون زير يک سقف زندگی کردم.امشب اين مهمونی رفتن خيلی چيزا يادم اورد.
بماند که مادر شوهر مهربون غذاوسالاد وکيک دو روزمون رو هم تحويلمون داد (اخه ما برای ناهار نتونستيم بريم) و بنده ويکند بخورو بخواب و بگردی در پيش دارم
.
مامان جون ،مادر عزيزم غصه منو نخور من جام خوبه بخدا .
سالادو ميوه از گلوم پائين نميره ميدونم که چقدر ميوه وسالاد دوست داری.
اين چند روز من حسا بی دارم خلاف ميکنم .به خدا من دوست دارم که ادم قانون مندی باشم ،ولی الان هر کاری ميکنم نميشه.
گواهينامه بين الملليم اعتبارش تموم شده و بايد خدمت سفارت محترم التماس کنان رهسپار بشم .يک جمله خوبی ما ايرانی ها داريم که ميگه خدايا گذر هيچ مسلمون و نا مسلمونی به بيمارستان نيفته.
حالا من ميگم خدايا گذز هيچ کس به سفارت نيفته.بابا جون يک گواهينامه که اين همه دنگ و فنگ نميخواد خلاصه من اين چند روز با گواهينامه ای که تاريخ مصرفش تموم شده برای خودم گشت ميزنم ،خريد ميرم و خيلی هم با اعتماد به نفس . ولی وقتی ماشين پليس میبينم قيافم واقعن ديدنی ميشه .حق به جانب و ريلکس . چه کار کنم اخرش ايرانيم ديگه.
ولی جدن از فردا ميخوام اين کار خطرناکو نکنم ولی چه کار کنم مارک از خودم ايرانی تره ، تا يک بار ميبينه ميگه بزن کنار من يک ابجو بخورم گرمم شده ولی تو فانتا بخور چون ميخوای رانندگی کنی. حالا بيا بهش حالی کن بابا تو بايد رزرو بمونی برای وقتی که پليس مچمو گرفت . اون ابجو خورده،من هم بدون گواهينامه.
خدا به دادم برسه.
امشب از اون شبای بيخوابی ورونيکاست .نميدونم تا کی قراره برامون معرکه بگيره .خدايا که دندوناش کامل ميشه.
داشتم تلويزيون کانال CNNنگاه ميکردم گزارشی در مورد بيرون کردن اسرائيلی ها بعد يکدفعه رفتم توی فکر پرچم اسرائيل .ترکيب رنگش قابل تامله .ابی و سفيد .
مگه سفيد رنگ صلح نيست ؟، مگه ابی رنگ ارامش نيست؟.پس چرا اين پرچم هيچ سنخيتی با اين قسمت زمين خدا نداره ؟.نه صلحی نه ارامشی .شايد بهتر باشه رنگ اين پرچمو عوضش کنن.
ورونيکا الان ۱۰ ماه داره. خدا رو شکر به غير از مشکل دندون دراوردن و شب نخوابی که اون هم طبيعيه ،ازار ديگه ای نداره.اصلن اهل نق نق کردن نيست .خيلی پر انرژی و شنگوله ،اگه از اهنگی خوشش بياد شروع به دست زدن ميکنه البته با در اوردن يه صداهايی شبيه جيغ زدن و ذوق کردن. گاهی اوقات خودشو مشغول عروسک ويا بقيه اسباب بازييهاش ميکنه و با خودش يه چيزايی هم ميگه . الان ۳تا و نصفی دندون داره ،۲ تا پائين و يکی و نصفی بالا.
لهستانی ها به بابا (پدر) ميگن تاتا حالا اين فسقلی سر به سر من ميزاره ،تا من و میبينه فوری پستونکشو در مياره و ميگه تاتا (اونو طوری ميگه که نصف زبونش مياد بيرون)
بعد من ميگم بگو ماما و دوباره ميگه تاتا البته با يک شيطنت خاصی ،ميبينی کلی با هم اينطوری بازی ميکنيم اين وسط هم پدرش ذوق ميکنه.
خلاصه عالمی داريم با اين نيم وجبی.
سلام
از امروز اگه خدا بخواد واگه تنبلی نکنم ، ميخوام در مورد دخترم بنويسم .دوست دارم اينجا يک محيط سام و دوستانه باشه .اينجا من به شيوه خودم مينويسم ، البته قبلن گفته باشم که انشا نويسيم خوب نيست .حال و هوای نوشته های اينجا ممکنه هر چيزی باشه الا مسائل سياسی چون در اين مورد واقعن هيچگونه تخصصی ندارم و ترجيع ميدم در اين مورد نظری ندم .البته منظورم هم اين نيست که در بقيه موارد متخصص هستم.اميدوارم که دوستای خوبی برای همديگه باشيم.