تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday Ticker ورونیکا سپیده
غنچه گل خونمون

معلومه که ما برگشتیم .ولی دیگه دل و دماغ(درسته؟!)نوشتنش نیست. شاید گاهگاهی عکسی اینجا گذاشتم.

مرسی از همتون که بهمون سر میزدید.

+ نوشته شده در  7 Nov 2008ساعت 1:48 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

امتحانات به خیر و خوشی تمام شدند.سال تحصیلی فشرده و تقریبا سنگینی بود ولی به هر حال تمام شد.هوا این روزها هم کلی گرم و آفتابی هستش و ما در حال آماده شدن برای رفتن به دیار خوبان هستیم .چمدونهامون توی هال ولو هستند و سوغاتی ها هم خریداری شدند.دخترک هم منو دیوانه کرد از بس ازم میپرسه پی کی مییم(میریم)اییان(ایران). وقتی هم جوابشو میدم که کمی دیگه باید صبر کنه تا روزش برسه، میگه: نهههههههه من الان میخوام به یم(برم) ،مامان بیا الان بییییییم(بریم).

تاتا هم حال و روز خوبی نداره و از الان دلتنگ شده و وقتهایی که بیرون است با تلفن زدنهای لحظه به لحظه اش و گاها بی دلیلش ما رو محاصره میکنه.

به مناسبت پایان امتحانات و خداحافظی با خوردن غذاهای تکراری رستورانهای شهرمون که توی مدت امتحاناتم حسابی با سفارشاتم بهشون حال دادم (وکلی پول بی زبون)،یک قلیه ماهی مشتی اصل جنوبی پختیدم (جای همه دوستداران قلیه ماهی سبز)و از شرمندگی شکمم در آمدم،و  این دوست گل و مهربونم با هر لقمه خوردن میامد توی نظرم ،جات سبز مهشید جونم کاشکی بودی و اون بوی معجون سیر و پیاز و گشنیز و تمر هند را با هم میبلعیدیم.

به احتمال زیاد این جا تا حدود دو ماه آپ نخواهد شد.

 براتون تابستان گرم و پر خاطره و تعطیلات باب دلتون را آرزو دارم.

سلامت و خوش باشید. 

+ نوشته شده در  6 Jul 2008ساعت 6:10 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

سفر کاری یک هفته ای مارک به آلمان ،مریضی ورونیکا ،سه روز تب ۴۰ درجه و لرز شدید من ،احتیاج به خرید رفتن و تهیه مایحتاج خونه و ناتوانی از حتی راه  رفتن عادی توی خونه سرفه های شدیدی که دیگه آنقدر شدید و دردآور شدن که قفسه سینه و کلیه و شش هام و عضلات شکمم هم با هر سرفه تیر میکشیدند،از اون طرف یک بغض خفه کننده و یک دل پر درد از غربت و بیکسی ،یک بچه ای که آنقدر منو درک کرد که خودشو را با پازل و کارتون و نقاشی مشغول میکرد و بی خود منو از زیر سه تا پتو بیرون نمیکشوند و گاهگاهی هم دست نوازشش رو به سر و صورتم میکشید،که بیشتر از هر چیز منو دچار عذاب وجدان میکرد .

حالا هم که کمی حالم بهتر شده و فقط دوست دارم بخوابم، مجبورم که بشینم پای درس و مشق. شنبه سه تا امتحان دارم آسونتر از همه شون زبان اسپانیایی هستش که تا الان اشکمو در آورده .دیگه از بقیه هیچی نگم بهتره.

من احتمالا تا آخر این ماه (june)این طرفها پیدام نمیشه .بعدش هم شاید شال و کلاه کردیمو رفتیم وطن .تا چی پیش بیاد.

خوش و خرم باشید.

+ نوشته شده در  11 Jun 2008ساعت 3:25 PM  توسط مامان ورونیکا  | 

 تاریخ امتحانات نزدیک و نزدیکتر میشن و من مجبورم وقت بیشتری براشون بزارم.سیستم امتحانی اینجا با ایران کلی فرق داره مثلا قبل از امتحان نهایی (که آخرین شانس پاس کردن یک درس باشه )همه درسها را به صورت بخش بخش ازمون امتحان میگیرند و اگر اونها رو پاس کردیم، اجازه داریم که در امتحان فاینال شرکت کنیم وگرنه که آبروت رفته. البته همیشه این شانس رو بهت میدن که دوباره امتحان بدی ولی یک سری از درسهای پایه هم هستند که اگر در امتحان فاینال پاس نشدن باید اون سال تحصیلی رو از نو تکرار کنی که این به نظرمن فاجعه است.در ایران اگر درسی رو به طور مثال ترم اول پاس میکردیم دیگه تمام میشد و میرفت پی کارش و ترم دوم درسهای مربوط به خودش را داشت.اینجا در پایان سال،تمام واحد های ترم اول و ترم دوم را دوباره از نو باید امتحان بدیم.یک چیزی توی مایه های دبیرستان .

.............................................................................

چند روز پیش دخترک از مهد کودک برگشت خونه با چشمهای چسبیده به هم و ورم کرده .نمیدونم اسم این بیماری چیه ولی چشم (قی؟!!درست نوشتم؟)درست میکنه و مثل چسب به هم میچسبند .دیگه مکافاتی داشتم بعد از هر بار خوابیدن و بیدار شدنش که طفلی گریه میکرد و میگفت که هیج جا رو نمیتونه ببینه.کلی با  دم کرده چای سبز  ،شستشوش دادم و دوبار در روز قطره و این حرفها و کلی ناز کشی و عشوه خریدن تا الان که خدا رو شکر بهتره.

............................................................................

گیتار صورتییشو میگیره دستش و چنان با احساس انگشتاشو روی سیم گیتارش میکشه و صداهای موزونی ازش درمیاره و چشماشو میبنده و با قدمهای آهسته آهسته میاد به طرفم و میخونه مامان جون دوست داااااااااایم(دارم) چوووووون تو مامان خوبی هستییییییییی. که دلم براش ضعف میره روزی هزار بارتوی دلم میگم خدایا شکرت که این دختر و به من دادی.

............................................................................

اون جمله بالا را با صدای بلند توی روی خودش این طوری میگم که آقای دکتر مرسی که این دخترو از توی شکمم در آوردی و بهم دادیش ، که کلی ذوق میکنه.آخه نمیخوام با مسئله خدا گیجش کنم که خدا کجاست ؟و چه شکلیه؟ و از این قبیل حرفها.....!!!

............................................................................

 از طریق یکی از شاگردهام اینجا یک دوست ایرونی پیدا کردم و از این بابت کلی ذوق مرگم. همدیگه رو دیدم و کلی با هم گپ زدیم. نمیدونید چه لذتی داره ، که بعد از مدتی رو در رو (نه تلفنی) فارسی حرف بزنی و اصطلاح و ضرب المثل و کلی چیزهای دیگه که داشتن خاک میخوردن و استفاده کنی.اینکه لازم نباشه بین حرفات گریز بزنی، که توی فرهنگ ایرونی ،این یعنی این و اون یعنی اون و مستقیم و بدون توضیح و تفسیر صحبت کنی.

پنجشنبه اینجا تعطیل ه و دوست جدید من به صرف  چلو خورش قورمه سبزی و زرشک پلو خونمون دعوت هستش.قراره بعد از یازده سال این غذاها رو  بخوره امیدوارم کارم خوب از آب دربیاد.

 

+ نوشته شده در  20 May 2008ساعت 11:36 AM  توسط مامان ورونیکا  | 

امروز دخترک وتاتا اومدن دنبالم که منو از سر کار بیارن خونه ، رفتیم  یک رستوران فلسطینی و ناهارخوردیم،و خانم کل اتفاقات مهد کودکش رو توی مدتی که منتظر غذا بودیم گزارش داد. اینکه غذا چی خورده و با کی حسابی بازی کرده واین حرفها .وقتی برگشتیم خونه در حین اینکه لباساشو براش عوض میکردم متوجه یک برچسب گرد با یک نقاشی خندون (از این مدلی ها )گوشه سمت راست بلوزش چسبیده شده بود شدم .خوب که پرس و جو کردم متوجه شدم که خانم امروز کلی با معلم انگلیسیش (روزهای پنجشنبه و جمعه ها توی مهد آموزش زبان انگلیسی دارند) گپ زده .

و اون شکلک هم جایزه بلبل زبونیهاش بوده.بماند که تا الان راضی نشده اون بلوزو از تنش دربیاره.

...............................................................................

توی خونه ما تنها چیزی که همیشه ممکنه قحط بشه، شکلات و شیریی و کیک هستش .به این صورت که به طرز فاجعه آمیزی خورده میشن(گفتن عبارت بلعیده میشن جایز تره)واین فقط کار پدر و دختراست و من گاهگاهی شکلات را با چای میخورم اون هم به  طریقه مثقالی،نه کیلوئی.

دخترک:مامان جووووون میشه یک کمی بهم شکلات بدیییییی،قول میدم بعدش همه غذامو بخویم.(بخورم)

من:مادر جون مگه تو و تاتا چیزی هم گذاشتید؟! الان اصلا شکلات نداریم ولی میتونم به تاتا زنگ بزنم که برات بخره.

دخترک :مامان نمیشه اجی مجی لا تیجی(ترجی)کنی یک جادویی، چیزی!!!

(آخه هر وقت که میخوایم خیلی یک چیزی رو هیجانیش کنیم من اجی مجی میکنم و اونم مرتب جیغ و داد میکنه که مثلا هیجان داره که چی از توی اون کابینت جادویی یا مثلا کیف من یا جیب تاتا، در میاد.)

شاید فسقلک فکر کرده راستی راستی مامانش جادوگره؟!!!

 

+ نوشته شده در  9 May 2008ساعت 9:10 PM  توسط مامان ورونیکا  |